Thursday, June 3, 2021

26

 برای زنی که خوابش را میبینم مینویسم، که یا نشسته توی ماشینِ خودش ولی فرمان دستش نیست یا ایستاده در خیابان و میان جمعیت و به حرکت عابران نگاه میکند یا رفته مسافرت و مهمانی و باز به پهن شدن میز غذا خیره مانده . برای این زن که در تک تک لحظه های حضورش در هر مکانی منقبض است و وقتی اتفاق های متوالی وحشت آور می افتند با دهان باز سرش را به سمت خطر میچرخاند و بیشتر میترسد و کمتر تکانی میخورد. زنی که چهره ندارد و تا خواب من آمده و این تنها حرکتی است که از او سراغ دارم . میخواهم به او بگویم که توی گور این امامزاده خالی است. میخواهم بگویم قرار است ناامیدت کنم. من از تو محافظت نمیکنم. و بابتش متاسف نیستم. بیشتر بترس و سفت تر بشو. من وقت برای این احساس اضافه ندارم. احساسی که تو به من میدهی بیزاری است. دستم بهت نمیرسد و اگر میرسید کتکت میزدم چون آن قدر سفت شده ای که پوستت با ضربه های مشت من فرو نمیرود. تو مرا مجبور کردی داستانی را شروع کنم. اولش فرق داشت. من میخواستم دستت را بگیرم و بیارمت توی داستان میخواستم بهت صورت ببخشم. صورتی با جوش های زشت میخواستم بهت فرزند بدهم و کار بدهم و همسری که خودت کشته ای با کابل هایی که در انبار کمپانی ای بود که برایش کار میکنی. میخواستم شغلت مصاحبه کننده باشد با افرادی که آزمون کتبی ورودی به کمپانی را قبول شده اند مصاحبه ی فردی بکنی میخواستم فضا بهت بدهم که رشد کنی به همه آدم هایی که پوستشان صاف است حسودی کنی و پرونده های آن ها را ریز کنی و توی آشغالی زیر پایت بریزی. میخواستم برای خودت کسی شوی و آنقدر پول دربیاری که وقت سابسیژن از دکتر پوست بگیری. من میخواستم کمکت کنم همه کینه ها و نفرتت را سم کنی بریزی توی غذای سگ هایی که بعد از ظهر ها موقع پیاده روی از کوچه های فرعی برایت پارس میکنند. میخواستم بهت اجازه بدم فکر کنی میتوانی دخترت را هم با همان کابل پدرش خفه کنی و آرام بشوی من حتا فکر کردم از شر جوش ها هم نجاتت بدهم و جایی در فصل دوم وقتی میروی کلینیک پوست دکتر بهت بگوید خانوم محترم برای چه وقت ما را گرفته ای. شما پوستت به صافی آینه است. میخواستم وقتی از کلینیک برمیگردی دخترت را در آغوش بگیری و برای یک لحظه از هیچ چیز خشمگین و مضطرب نباشی و اگر با خشم و اضطراب تغذیه میشوی بعد از چند لحظه بوی دخترت عین بوی شوهرت شود و پسش بزنی و از آن نزدیکی دلچسب راحت شوی، تلویزیون را روشن کنی و با برنامه آشپزی شروع کنی خمیر نان فرانسوی ورز دادن.  من فکر همه چی را کرده بودم ولی تو بس نمیکنی. من ادامه نمیدهم. دیگر برای تو فضا و خوراک مهیا نمیکنم. سه فصل نوشتم و تو در این سه فصل حالم را بدتر بهم میزدی. تو دلت نمیخواهد توی داستان بیایی میخواهی عین مار توی خواب های من بخزی. میخواهی حالت وق زده صورتت وقتی عروسک های کبود توی پلاستیک فریزری را میبینی یا وقتی سرت را بر میگردانی تا آن جانور عجیبی که از لای خارهای کنار جاده در می آید و فرار میکند به سمتت را همانطور مبهوت نگاه کنی، هراست حتا از انبوهی از تکه های زیبای ماه که آسمان را پر کرده اند؛ تمام هفته اذیتم کند. آخر بی انصاف خیلی از آن تصاویر وحشت آور نیستند من هم آنجا بودم ولی تو دلت میخواهد با ترس تعجب کنی. میخواهم به تو بگویم که چند هفته برایت وقت گذاشتم و به وجودت آوردم و دورت را با ابزار پر کردم و برای خالی شدنت هیچ چارچوبی نگذاشتم. هر چه دادنی بود دادم . در تو اما حسن نیتی نیست دیگر کاری از من برای تو بر نمی آید. داستان را هم فراموش کن و خواهش میکنم برو.

34

امروز هفده مهرماه ۱۴۰۳ فردا تولدمه و درد دندان امانم را بریده. از درد کمتر میتوانم چیزی بخورم مگر مسکن و از نخوردن معده‌درد شده‌ام که کل دیش...