Saturday, April 24, 2021

24

 در لحن او ریسمانی نبود که با دو دست بگیرمش و بیرون بیایم یا حتی شاید دور گردنم بپیچمش و بیرون نیایم. سراپا میلی بود برای عبور کردن و پریدن از روی حفره ای که میان راه افتاده بود و دویدن و دویدن. این خاصیت آدم مدرن است. یادم می آید هر دو دست در دست از یک نقطه از یک جهان کوچک راه افتاده بودیم. و او بیشتر میخواست که مطلقا مدرن باشد و بجای له شدن زیر چرخ دنده های ماشین، ریتم حرکتش را با چرخ دنده ها تنظیم کند. ماشین کارش خراب کردن بود برای رسیدن به پیشرفت. من آن موقع گوش میدادم و به صرافتش نیفتاده بودم. قدمهایم کوتاه بود و سربه هوا. قدم های او‌ کمی بلندتر ولی محکمتر و با هدف ادامه دادن، گفت هرمانعی که پیش آید آن را کنار میزنیم. هدف ادامه دادن است. در مسیر حفره ای بود یا به وجود آوردم یا به وجود آورد یا بالقوه بود؛ مهم نیست. من نگاهم بجای پا و قدمهایش، به گردن او بود و به زبان و دندانهایش او نگاهش به مسیر. من همانجور با قدمهای شلخته و ابلهانه و خالصانه ام افتادم توی حفره. او مستاصل شد. شاید با ندای وجدان در افتاد. بقول گوته احساس گناه احساسی مبتنی بر خودفریبی و حمایت از نفس و عامل پیشروی انسان جدید است. برای آرام کردن خود و ادامه دادن. چند کلمه گفت بر لزوم ترک کردن و دورشدن. و کلماتی شبیه اینکه «بیرون بیا. قبل ازینکه ماشین روت خاکی بپاشد» او در نهایت صداقتش مطمئن بود که نابودی مرا نمیخواسته و شاهد نابودی بودن را که اصلا اذیتش میکرد و چه کاری بود که آنجا بایستد . وضعیت هم برایش دست و پاگیر بود . این منِ گیرکرده در حفره را هم دیگر نمیخواست. با گفتن کلمات آسوده شد و رفت. قرار هم همین بود. مانع ها را کنار زدن و به جلو رفتن پیوسته.

این دگردیسی مختص او نبود. تحول من هم بود. این استحاله ها -که شکلش فرد به فرد متفاوت است ولی کارش یک چیز است- سرنوشت محتوم او، من و همه آنهایی بود که با ما از جهان کوچکمان بیرون زدیم. او بعد از حفره را راه نرفت، دوید و تبدیل به یک چرخ دنده اساسی یک ماشین مدرن شد. من با سر انگشتهایم و تیزی ناخن هایم راهی به بیرون میجویم. حتا اگر در این کندن ها تبدیل به کرم خاکی شوم، حرکت میکنم. این مسیریست که شروع شده و بیرحم است و آدمی هم از هر طرف که بنگرد، و در نگریستنش خوب صادق باشد؛ تنهاست. و پایان آن روزیست که همه موانع را کنار زدیم و مانعی باقی نمانده جز خودمان.



*متن برداشت شخصی سازی شده من و تحت تاثیر تراژدی فاوست گوته به روایت مارشال برمن است

Sunday, April 18, 2021

23

 من در ماجرای نامجو بیشتر با گره های خودم مواجه شدم. از پارسال که اولین صداها و اتهامها بیرون آمد داشتم دیوانه میشدم. خوابم نمیبرد و برای مدتی بی اشتها شده بودم. نسبت من با نامجو نسبت فن با سلبریتی نبود. خیلی خصوصی تر. خیلی در خلوتم حضور داشت. و ارتباطم عادی نبود دیگر. مثل ارتباطم با دوست پسری که هیچ وقت مثل دوست پسر نبود. عادی نبود. من نمیفهمم چی میشود که از یکجایی به بعد کاری ندارم آن آدمی که ازش خوشم می آید چیست و کیست یعنی اتفاقا خیلی کار دارم و زمانهای زیادی از عمرم دارد صرف شناختن همان آدم میشود ولی به شیوه خودم. دست تنها و مستقل از خود آن آدم. نمیخواهم بگویم عاشق بوده ام یا کور یا کر. اتفاقا فکر میکنم از یکجای ارتباط وقتی طرف خودش را به نحوی کرده توی دلم نقشم دیگر خواستداری نیست. من شروع میکنم به شکل دادن و اثر گذاشتن روی آن شکل و برجسته کردن و ثبت کردن بخش های جذاب و کمرنگ کردن هرچه آزارنده است. در این پروسه خیلی هم جانب حقیقت را میگیرم. یعنی خیلی مواظبم به یک واقعه یا یک تصویر واقعی، شاخ و برگ خیالی ندهم چون خیلی استعدادش را دارم. برای همین برای احساساتم میتوانم ریفر بدهم به فلان و بهمان فکت. و باز چون وفاداری به حقیقت برایم اصل بوده خیالم راحت میشود که آن تصویرهای قشنگ قلابی نیستند و دهنم شیرین میشود. تجربه زیسته من اند. ولی خب همه اش هم نیستند. نمیدانم مغزم چطور انقدر ماهرانه بخش هایی از حقیقت را چال میکند و چقدر چال دارد و شاید مغزم کلا یک چال بزرگ است. 

از نامجو دور نشوم. در این مدت بابت طرفِ "تا دادگاه تشکیل نشه معلوم نمیشه" و به نوعی سمت نامجو بودن در جمع ها کمی شرمنده میشدم. ته دلم بهش شک جدی ای کرده بودم. کمتر در این بحث ها ورود میکردم. اعتماد بنفسم را از اعلام اینکه او تقریبن فرست بست آرتیست این زمانه ام است از دست داده بودم. تا اینکه این روزها ویدئوی عذرخواهی دست و پا شکسته اش درآمد. از روی تخت پریدم و به همخانه ام گفتم الان بهترم. حسم شبیه خالقی بود که مخلوقش وسط مستی و قمار و فساد و فحشا با همان حالش دو رکعت نماز خوانده. این وضعیت خیلی کوتاه بود. ویدئوی بعدی اش شبیه شاشیدن روی همان سجاده بود. من بهت زده نگاه میکردم. خشمگین. که این عزیز چند ساله ی من است. باز لال شدم. و فقط استوری ها را میخواندم. برایم واضح بود آن حقیقتی که فکر میکنی خیلی هم بهش وفاداری، کاذب است. چون تو ساخته ای. چون نه اینجا که جاهای دیگر هم همینطور با این مجسمه های شیرینت ریده ای. اینها را میدانم. بحث اصلی من نامجو نبود. دوست پسرم و بقیه روابطم نبود. من توی چال مغزم گیر کرده ام. حتی الان که دارم اینها را مینویسم از نگرانی است. نگرانی ای که نمیتوانم بلند بگویم. توی یک ویدئو فرداد فرحزاد گفت گوشی اش از دسترس خارج شده و من مضطربم که نکند خودش را بکشد. و این مجازاتی که خودش خودش را میکند، عادلانه نیست. یکباری که خواب کسی که عزیزم بود را دیده بودم برای رادفر تعریف کردم بهم گفت چقدر به این فکر کردی که اون آدم توی خواب یک بخش از خودت باشه و راجع بهش که حرف زدیدیم دیدیم بله. یادم افتاد اخیرا یک آرشیو عکس از خودم در تخت با لباس خواب درست کرده ام و خودم را به مردن یا کشته شدن زدم. با چشمهای وق کرده و دهان باز یا چشمهای بسته ولی باز هم دهانم باز.

Friday, April 16, 2021

22

 بهار مثل عرق میماند. هر حالی که باشی را بوست میکند. مجنون، مجنونتر؛ افسرده، افسرده تر؛ سرزنده، سرزنده تر؛ تر تر تر. این که یک فصل مثل تشدید عمل میکند روی حروف و بطور رسمی خودش حرف الفبا نیست ولی حضورش انقدر تغییردهنده است بنظرم یکجور نیرنگ است. 

به رندی یک فصل نمیشود خرده ای گرفت چون هزاران عاشق سینه چاک دارد ولی میشود از توش چیزهایی درآورد که شبیهش را خود آدم دارد. بعد که شباهت ها را پیدا کرد به جای چیزی که نمیشود متهمش کرد خودش را متهم کند. و به جزایی برساند. 


34

امروز هفده مهرماه ۱۴۰۳ فردا تولدمه و درد دندان امانم را بریده. از درد کمتر میتوانم چیزی بخورم مگر مسکن و از نخوردن معده‌درد شده‌ام که کل دیش...