Tuesday, September 28, 2021

29

چهارمین عینک آفتابی ام را گم کردم. طی سفر استانبول سه ماه پیش. گم کردن عینک های آفتابی شبیه به هم بصورت پیاپی باید یک معنی ای داشته باشد. مثلا چرا آن عینک که فریم چوبی گردی دارد را گم نمیکنم؟ چرا فقط عینک های زاویه دار محبوبم؟ آن سه تای قبلی را معلوم بود که کجا جا گذاشتم ولی این آخری که یک سال و نیم پیش با پس اندازم خریدمش که عزیزترین بود، که از لحظه خریدنش از گم شدنش میترسیدم، هیچ وقت معلوم نشد کجا گمش کردم. همه لحظاتم را از خارج شدن از خانه و سوار تاکسی شدن و خارج شدن از اتاقک های بازرسی و گیت های فرودگاه، هنگام قراردادن کیفم در باکس بالای صندلی و خارج کردن آن، موقع پیاده شدن و بعد توی صف پاسپورت چک ایستادن و نهایتا از توی ساختمان فرودگاه جدید استانبول خارج شدن و لحظه برخورد مستقیم آفتاب توی چشمم؛ که انگار همان لحظه عامدانه از پشت ابر آمده بود بیرون که چیزی به عرض من برساند؛ و دست کردن توی کیفم و پیدا نکردن کیس عینک را تا این لحظه با آن وسواس متعلق به خودم هزار بار مرور کردم. و حتا صحنه قبلی تکان دادن کیس عینک و ظرف قرص نعنا که مطمئنم میکرد داخلشان پر است و گذاشتنشان در کوله ام حدود بیست دقیقه قبل از خارج شدن از خانه به سمت فرودگاه را هم از ذهنم میگذرانم. وقتی آنجا بودیم به خودم قبولاندم که در خانه دقیقا روی جاکفشی کنار گلدان جا گذاشتمش و همه آن پنج روز را به امیدی که ریشه های مصنوعی پلاستیکی در دلم دوانده بود گذراندم. لحظه ای کنار ساحل دریای سیاه، لحظه بعدی وقتی درکافه ای وسط کوچه ای که با پیچک برایش سقف درست کرده بودند نوشیدنی سکرآوری نوشیده بودم یا موقعی که توی صف دوویز برای تبدیل پول ایستاده بودم و به دختر و پسر بلوند جلوییم نگاه میکردم و لحظات ناخودآگاه دیگر؛ ترسی از دلم رد میشد که اگر کنار گلدان روی جاکفشی نباشد چی؟ آن ترس میتوانست مرا از پا بیاندازد که نخواهم به تهران برگردم. میخواستم پیچک ها دورم بپیچند و مرا تبدیل به سقف آن کافه کنند. میدانستم سقف ها عینک لازم ندارند و دنبالش هم نمیگردند. وقتی برگشتم و دیدم که نه کنار گلدان که حتا توی کابینت سیب زمینی پیازها یا پشت پالت ها و لای کتابهای کتابخانه هم نبود و بعد ازینکه راننده تپسی را پیدا کردم و او هم گفت در ماشین چیزی نبوده یا اگر بوده او هیچ وقت نفهمیده چون هر کسی میتوانسته برش دارد در این پنج شش روز گذشته. و بعد از تحقیق درباره دسترسی به گمشده های هواپیمایی ایران ایر و نهایتن بی نتیجه بودن جست و جوهام تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت عینک نخرم یا دست کم آن فریم محبوب تکرار شونده را با قیمت گزاف نخرم؛ حالا که سه ماه از آن روز گذشته و من لباس سیاهم را درآورده ام، دوستی دارد به سفری آنسوی آب میرود و ازم میپرسد چیزی نمیخواهی و من عکس یک عینک از گوگل بهش میدهم میگویم هر چیزی شبیه به این با هر قیمتی که دیدی. میگوید این که عین آن چهارتای قبلی ات است و میخندد. تصور من این بود که انتخاب این دفعه ام متفاوت بود؛ نه تصادفی بلکه هشیارانه میخواستم که متفاوت باشد. ولی از بیرون این طور نبود. آدمیزادی که من باشم برای هر چیزی یک الگوی مطلوب دارم. الگویی که این پتانسیل را دارد که تا آنجا که زورش میرسد توامان مشتاق و مضطربم کند. آنقدر بخواهمش که ترس از دست دادنش به اسکلتم فشاری وارد کند. معلوم است برای هیچ چیزی که این ویژگی را نداشته باشد اصرار نمیکنم و بی حساب برایش خرج نمیکنم. دیگر این آدمیزاد را میشناسم و ازش کمتر تعجب میکنم. یاد ژیلا می افتم که گفت اخیرا دارد همه چیزی از درونش را می آورد بیرون. میرود توی یک کیوب شیشه ای. دارد خودش را برهنه میکند و فکر میکند هر چه برهنه تر باشد پوشیده تر است. 
بنظرم در آن وضعیت روی سطح و عیان خیال آدم راحت تر است. نه اینکه دیگر آسیب و خطری نباشد، هست. فقط اشراف داری.

34

امروز هفده مهرماه ۱۴۰۳ فردا تولدمه و درد دندان امانم را بریده. از درد کمتر میتوانم چیزی بخورم مگر مسکن و از نخوردن معده‌درد شده‌ام که کل دیش...