امروز هفده مهرماه ۱۴۰۳
فردا تولدمه و درد دندان امانم را بریده. از درد کمتر میتوانم چیزی بخورم مگر مسکن و از نخوردن معدهدرد شدهام که کل دیشب نگذاشت بخوابم. دیشب تولد بابا بود، تنها بودم و برای تسکین درد نوشیدم. وسطش خواهرم تلفن کرد و با روایتش از مواجهه بامزهاش با خواندن پیام تبریک مفصل من در گروه خانوادگی یک ربع قهقهه زدم، بیشتر از یک ربع، اشکم درامد و نفسم گرفت. گفتم کمی سرم گرم است خنده ام قطع نمیشود. گفت فکر کردم به مناسبت تولد بابا تنهایی برای خودت جشن گرفتهای. بیشتر خندیدم.
درباره احساس این روزها همینو میدونم که شوق زندگی ام ته کشیده، میل به پختن غذا ندارم، به درست کردن دمنوش یا پیاده روی حتا. دلم میخواهد همیشه زیر پتو بمانم یا روی کاناپه صفحه هارا اسکرول کنم. در حضور سنگین او معذبم و احساس غریبگی دارم. در غیابش عمیقن تنها و آشنا با تنهایی. و از قضا این روزها نرخ غیابش بیشتر میشود. حرف هایی که میخواهم در جلسه تراپی بزنم را هر روز در ذهنم مرور میکنم و هر روز مختصرتر میشود و بخشیش یادم می رود نه چون ان بخش اهمیتی نداشته چون در گفتن و نگفتنش توفیری نمیبینم.
رابطه برایم بی مایه شده. که اگر توش مناسبتی یا سفری یا دورهمی نمیچپاندیم نسبت ما با هم دیگر معلوم نمیشد. گاهی فکر میکنم در اجتماع حتا وقتی آن جمع را نمیشناسیم، وظیفه داریم نمایش قشنگی اجرا کنیم، بعد از نمایش ارایشمان را پاک میکنیم و لباسمان را درمیاوریم و زیر پتوی تنهاییمان میخزیم. چیزی که در سرم میگذرد این است که ای کاش کودکی غمگین و بیمار باشم و حسب شرایطم از دل وجان مراقبتم میکردند، بی وقفه نازم میکردند و توی دهانمغذا میگذاشتند. ولی چیزی که از سرم نمیگذرد آن میل مرگبار و اشنای زندگی بی مراقب است. یخ زدن زیر همان پتو.
همه چیز دارد اینطور رقم میخورد. من بابتش شکایت میکنم. بابت خستگی ام از حمل وزن چیزها. از دلزدگی ام از خشم ها و سکوت ها و انفعال ها و ابهام های تکراری . ولی که چه؟ که اخرش به او بگویم تو نخواستیمان، نه من را نه رابطه مان را. آن وقت بدون به دوش کشیدن احساس تقصیری، به فضای اشنای عمیقن تنهای خودم برمیگردم.
و حالا که میدانم، اگر این کار را نکنم، باز که چه؟
بقول لکان انسان بودن همواره یعنی در وضعیت گمگشتگی و در ساحت فقدان بودن، انگار نهایت هنر ما هماهنگ شدن و تاب اوردن این وضعیته. ولی هنر چه مندی.