Monday, March 29, 2021

21

شش ساعتی راندم تا شمال ولی دریا نرفتیم. پس احتمالا شمال نرفتیم. یادم است یکبار در خانه لولیتا نشسته بودیم ولی دریا داشت و پاهای همه تا زانو توی آب بود. رانندگی زیادی هم نکرده بودیم. الان روی مپ چک کردم از خانه ما شاید حدود بیست دقیقه طول کشید. توی ساحلش نوبتی سیگار کشیدیم وبه مرغهای دریایی نان کره ای دادیم. بجز لولیتا هیچ کس را نمیشناختم. جوانتر بودم کمی هم خجالتی ولی ترسی هم نبود. یادم نیست نه نفر بودیم یا یازده. تا جایی که یادم می آید من فرد کننده ی اعداد جمع ها بوده ام. انگارهر جمع نیاز به ناظر داشته باشد یا تایید کننده یا کسی که بلند بخندد که بقیه صداها توی خنده اش گم شوند. یا مثلا بافنده.  بافت تیغ ماهی را تازه یاد گرفته بودم دوست پسر لولی موهای بلندی داشت و نشست جلوم که برایش ببافم. شاید اولین تماس دستم به موهای سر پسر بالغی بود. قاعدتا باید با ساقه موهاش ور میرفتم ولی مطمئن نیستم از قصد خراب میکردم که از اول دسته بندی کنم و نوک انگشتم به پوست سرش بخورد یا واقعا خراب میشد. تیغ ماهی نشد. ولی مهم هم نبود. دم اسبی تحویلش دادم. رول بعدی را پیچانده بودند و هر کس با آهنگ پس زمینه یک فاز گرفته بود.  یک نور سبز از ویدئو پروژکتوراز لای شاخه های درخت و موهای پسر رد میشد. لولی از آن نور و رقص دود فیلم گرفت. و همان شب برام با وایبر فرستاد. دنبال فایل گشتم ولی نبود. بنظر کم کم دارد پاک میشود. خود لولیتا هم.

.

فوبیای آدم غریبه گرفته ام. دست و پایم را گم میکنم. بهش لبخند میزنم و درونم ولوله است. یکهو وقتی تنها میشویم همه چی ساکت میشود. با گوشی اش ور میرد من آتش را باد میزنم. حالا در همین سکوت دارم تبدیل به یک چیز جدید میشوم در دنیایی غریبه. چند شب درمیانِ جمعی آشنا و یک غریبه گذرانده ام که نگاهش بهم اطلاعات جدیدی از خودم میداد. عصر روز دوم صورتش را نقاشی کردم. همه ی برآمدگی ها سایه ها و حالت ابروهاش. باید دستم می آمد دارم در کدام دنیا با کدام قاعده و شمایل وارد میشوم. نقاشی را جلوی دیدش گذاشتم جوری که هر بار خم میشد و لقمه ای میگرفت و سرش را بالا می آورد ناگریز باید به نقاشی خودش نگاه میکرد. ولی انگار نمیدید یا مثلا صفحه سفید میدید. هیچ بروزی نداشت و این آشفته ترم میکرد. چند روز سرخوش و مست وسط جنگلهای رنگ و وارنگ گذشت با صدای انواع جانوران محلی کنارآدمهای موافق، درست متصل به روزهای تبدار قبلی. تبی که سفر براش مثل پارچه یخ بود بر پیشانی. زمان از خانه لولیتا بسیار رفته و با هر غریبه دوباره تعریف جدیدی میشوم و این همه تناقضهای شناختی از روی مردمک های بقیه قلبم را آرام میلرزاند. زلزله هایی کم ریشتر که شاید دارد انرژی ویرانگری را هدر میدهد وهدفش به ثبات رساندن است و شاید هم نه.

.


Thursday, March 18, 2021

20

 

 خانه را میتکانم. پنجره تمیز میشود و پارچه ها سیاه میشوند، زیر شیر آب میگیرم، کفی میکنم، میچلانم،  دوده ها نمیروند. توری ها را در می آورم و میشورم . اب سیاه میشود. سه مگس وارد میشوند. خانه را میتکانم. مگس ها سفت نشسته اند روی صندلی مقابلم. همانکه او رویش نشسته بود. دستم را میشورم، صورتم را میشورم، سینک سیاه میشود. خانه را میتکانم. انگیزه او برای دیدن من دقیقن همان بود که موقع رفتن به خانه زنهایی داشت که باید بابتشان پول بدهد. همان نیروی کشنده کشانده بودش. سرم سوت میکشد از دانستن اینها درتمامی لحظات، و باز در آغوش گرفتن او و یادش. خانه را میتکانم. برس را توی چاه توالت میچرخانم، میسابم که رنگ چرک گه برود. بوی مواد نظافت چشمم را میسوزاند و خفه ام میکند. مگس ها را هم شاید بکند. ابراهیم منصفی میخواند اولین گل بوته ی غم اولین خارم تو بُستش. مگسها رفته اند بیرون شاید هم توی کیسه جارو گیر کرده اند. گفته بودند قرار است برف بیاید. روی کوه ها ی روبرو برفی نیست. جرثقیل جلوی برج ها تکان میخورد جالب است که هیچ وقت تکان نمیخورده. حالا در رسمی ترین تعطیلات تکان میخورد

Wednesday, March 17, 2021

19

 آقای رادفر این هفته هیچ جلسه ای نداریم. این را هفته ی پیش باهم ست کردیم همان جمعه ای که من هیجان داشتم از آمدن باران و گفتم حالم خوش است و هوا هم بی تاثیر نیست و آن یک ساعت طوری گذشت که پیش بینی کردیم اضطراری برای برگزار کردن جلسه بعد که میشود روز قبل از تحویل سال، وجود ندارد. این پیش بینی حرفه ای نبود. چون همان شب با سرعتی میان سیاره ای تغییر حال دادم. و از دهانه ام یک ذره یک ذره مواد مذاب میریخت بیرون. چند تا جر و بحث اساسی با بقیه و سکوت تکرار شونده آخرشان و باز سردرگمی و ناتوانی و عدم قطعیت درباره چیزهای ساده. همان جریان ناخوداگاه هدایت کننده که مرا میکشاند این طرف آنطرف این دفعه برم داشت گذاشت وسط معرکه. تو دلش هم بهم میخندید. یعنی بنظرش آن ناجی خارجی که هر هفته وضعیت را تنظیم شده تحویل هفته بعد میدهد قرار است غایب باشد و باید استفاده کرد و رید به همه تنظیمات. با همان شیبِ اشتباه، هفته جلو میرفت. تا اینکه دیروز آتشفشان، شهرم را برد زیر خودش. آقای رادفر دوباره ناتوانی ام آتشم زد. مثل همان موقعهایی که باید خطر را بفهمم و ازش دربرم ولی برعکس رام و پذیرا مینشینم تا همه جا را بگیرد. بله همان داستان تکراری. به خودم که آمدم یک بطری خالی شراب بود و دو لیوان و کوفتگی های تن و ژولیدگی تخت و شعف توی رگ و آن میل تجربه های بدون مهار و غلاف که به مقصدش رسید. آخر شب صداهای انفجار مهیب ترین چهارشنبه سالهای اخیر دیگر نمیترساندم چون بزرگتر بودم و خوف انگیزتر. ولی دوباره فردایش با یک نشانه کوچک و احمقانه زانوهام شل شد و گلوم خشک شد و بعد هیچ نبود و در سیطره ام همه چیز سیاه بود. و من بخشی از آن فضا نبودم. طبق معمول خود آن فضا بودم که افتاده بودم روی اجسام. اینها را گفتم که بگویم متاسفانه هنوز توقعم از شما بیشتر از خودم است. 

Beemarefat

 من ادعای انصافم میشود. و خودم را با تیزی لبه ی تو نصف کرده ام. یک نصفه ام تماشا میکند و نصفه ی بعدی همان یکی دیگر است که آنجا نوشته ای، که به سبک صادقانه ات لابلای دانه های قضایا، یک، شمرده نمیشود
پرسیدی اگر بمیرم تو چه میشوی نگفتم باز هم نصف و همینطور نصف تر. چون در مقیاس صحیحت دیگر فرقی نداشت. از من شاید -فقط اینجا- ادعای انصافم بماند؛ نه ذره های خیلی ریزی که لازم به تکاندن نیست، فوت میکنی حلاج نمیشود، گم میشود و ردی ازش نمیماند.

Saturday, March 13, 2021

18

 دیگر هیج اسبی هم سن من نیست. اگر همزاد میداشتم حتما اسب بوده و مطمئنم که داشته ام و تا همینجاها با من چهارنعل دویده. شلاق خورده و تندتر دویده. باهم سردمان شده با هم عرق کرده ایم دور سرمان مگس جمع شده. باهم برای مسابقه آماده شده ایم باهم باخته ایم و یا برده ایم و جایزه اش واریز دو پایه حقوق یا چند تا هویج بیشتر. با هم مایوس شده ایم ولی او اینجای کار تصمیم میگیرد که بقیه اش را میخواهد بمیرد. چون طبیعتش طاقت بیشتر ازین را ندارد. چون حالش از بردباری اش بهم میخورد. چون ته تهش یک اسب سی سال عمر میکند. دارم خوشبین نگاه میکنم که همین سی را با رغبت به همراهی من،همزاد آدمش، در یکجایی از دنیا با امید طی کرده. عموما دست بالای یک چیز را میگیرم ولی خب همه دست بالاها، خوش بینی ها هم سقف دارند. بعد که سقف آن پر شد پایان جمله ها نقطه میگذارم. بعد از نقطه تردید است. که شاید همزاد محبوبم هیچ وقتی نه همراهم که خواستدارم هم نبوده وخیال رغبت و امید و لذت مستتر در تمام دویدن های موازیمان، کشک. متوسط عمر انسان هفتاد و هشت سال است. از وقتی همزادت میمیرد دویدن ها شکلش عوض میشود. همینکه آدم با همین تردیدهای بعد نقطه هایی که میگذارد، کناربیاید، احتمالا عرق بیشتری از چهارنعل های قبلش خواهد ریخت. 

Sunday, March 7, 2021

17

روز از کجا شروع میشود. از روخوانی اخبار اول صبح. موقع خوردن چای کارمندی وسط خمیازه های متوالی. خبر. هر چه باشد. خبر مسموم شدن فلامینگوها یا آزاد شدن یک زندانی یا ناپدید شدن یک دزد دیگر یا برنامه ساخت هتلی در فضا یا واکسیناسیون همگانی یا چالش تعادل. یک مرور ساده از اتفاقات در بیرون از تن، حدودا نیم ساعت سه ربع طول میکشد. یک طول کوتاه. بعد قرار است همه آنها را رها کنی بچسبی به یک یا چند موضوع روزمره و تکراری دیگر، که آنهم خارج از تن است ولی در شعاع کوتاهتری . برای همین درگیرترش میشوی مثل بازی هواپیمای آتاری. پر از حرکات استراتژیک و راهبردی. سه بار چپ یکبار راست دوباره چپ حالا دوبار راست. مرحله بعد.  حالا شاید دامنه حرکتت بجز دکمه چپ و راست به شمال و جنوب و شمال غربی و جنوب شرقی هم بسط پیدا کند، و فیچرهایی ازین دست. ولی خب تیر نداری. نمیدانم آن فیچرهای اضافی به نداشتن تیر میارزد یا نه. ولی خب میگذرد. خوب است که به مشغولیتی بگذرد.یک طول بلندتر 

روز چطور ادامه پیدا میکند؟ در مجاورت با دیگران، با تجربه بحث ها اخم ها خنده ها وکلنجارها و سکوت ها و انتخاب های پیاپی. انتخاب بین خودکار یا روان نویس. انتخاب بین اظهارنظر یا عدم اظهارنظر. انتخاب بین برداشتن ماکارونی و روغن از سوپرهنگام خریدن پچ پچ یا صبر کردن وبعد بزرگ شدن لیست و سفارش همه چیز از هایپرهمیشه تخفیف دار. انتخاب بین جواب دادن تلفن مهندس فلانی یا ندادن آن.  در خلوت اما جور دیگریست؛ با حوادث درون تن، با تجربه ملموس جنگ ها و آشتی ها و تکان خوردنِ شوخِ کبوترها روی سیم های جدی کینه و لیز خوردن از سرسره ها و از مسیرهای ریلی سردرآوردن ها و سرکشیدن توی کوپه های نیمه خالی و جاده شدن ها و عابر شدن ها و تصادف شدن ها یا کردن ها و غرق شدن ها زیر مد ناگهانی دریاها و پریدن ها یا  گیر کردن ها لای دندان ها و با انگشت درآمدن ها و دوباره جویده شدن ها

روز چه وقتی شب میشود؟ وقتی درازکشیده ای روی تخت و صورت سوخته ی  دزد ناپدید و تیترشده ی صبح را با چوب ماهیگیری احتمالا دزدی اش میبینی که تکیه داده به پنجره ای توی یکی از کوپه های درون تنت. یا مثلا میفهمی فلامینگو زیبای مرده در یک ساحل دنیا بعد از خوردن تو، که به زحمت آنقدر جویده شدی ولی از گلو پایین نرفتی و تف شدی بیرون، مسموم شده. یا  زندانی آزاد شده یکجایی، موقع خاحافظی با هم بندانش با فشار یک دکمه روی آتاری تیر میخورد و همزمان تویی که لیز میخوری. روزتقریبا همان موقع ها که تن مرزش را از دست میدهد شب میشود. ذهن خنده میکند. یک طول بی پایان

شب نمیمیرد؟ تو گم میشوی. تنت محو میشود. چروک ملحفه روی تختت آرام باز میشود 

Wednesday, March 3, 2021

16

خانه ما سه اتاق دارد .من توی اتاق خودم دارم با صدای یکهویی و مقطع فن لپ تاپ باران را و طوفان را شبیه سازی میکنم.  تختم پشت به پنجره است و این بیخبری از خیابان تصاویر ذهنی ام از بیرون را برایم مسجل میکند. نتیجتا آنچه این لحظه زندگی ام بر آن استوارست ساختگی است. البته اگراسم این نقطه را بشود گذاشت لحظه و اسم آن کار را  بشود گذاشت زندگی . ساعت از نه شب گذشته و صدای اتوبان شدت پیدا کرده . اتوبان چند کوچه جلوتر آمده یعنی اگر در را الان باز کنی لازم نیست هشت دقیقه پیاده روی کنی تا به اتوبان برسی. بعد از آسانسور توی اتوبان پیاده میشوی. ترافیک نیست. طوفان، اتوبان، باران. به پیوند های نامرئی بین امور واقعی و غیر واقعی روزمره ام فکر میکنم. آدم های توی نقاشی های چسبیده به در کمد بیرون می آیند. تکان میخورند ولی نه در مختصات سه بعدی. زنی که دارد بوسیده میشود و رام و ناچار و خالی است می آید بیرون وسایل روی میز را مرتب میکند . حوله آویزان به در را تا میکند دقیقا با همان قیافه توی نقاشی با فرورفتگی هایی که روی لپش ناشی از فشار دادن دستی است که میخواهد ببوسدش. آنکه میخواهد ببوسدش نیامده بیرون. زن یک عالمه دستمال کاغذی برمیدارد و زمین را از خونی که از شکم بریده ی آدمِ توی نقاشی نصب شده در سه تا بالاتر سمت چپِ صفحه ای که خودش توش زندگی میکند، ریخته پایین تختم؛ پاک میکند. دستمال کاغذی کفاف نمیدهد حوله تا شده ام را می اندازد روی خون. آنکه میخواهد ببوسدش صداش میکند و حوله همانجوری خیس کف اتاق میماند او با همان حال بی تفاوتش برمیگردد توی صفحه که جای انگشت های روی صورتش دوباره پر شود و هی و مرتبا بوسیده شود. کافکا از آن بالا به خودش زحمت پایین آمدن نمیدهد فقط مردمکش تکان میخورد میچرخد روی من دراز کشیده روی تخت و حوله افتاده روی زمین و پنجره که لاش باز است و پرده را تکان میدهد. بقیه آدم ها فعلا جرئت ندارند جم بخورند. یکجور ترس دارند از من بعنوان صاحب اتاق. ترسی که بجا هم هست و منجر به حفظ حریم میشود و حفظ فاصله مان برای آنها و برای من بهتر است. 
در اتاق دوم همخانه ام بطور موازی با منی دارد کالیمبا مینوازد. یک سمفونی کاملی که خودش ساخته . مطابق با شرایط اتاق خودش. تخت او رو به پنجره است و پرده هم ندارد و احتمالا آدم در آن وضعیت منطقی تر زندگی میکند چون پیوندها آنجا مرئی هستند. باران و طوفان ساختگی نیست. اتوبان هم فاصله اش با خانه ما کاملا مشهود است. با صدای کالیمبا که از پشت دیوار مشترکمان میشنوم یک زمزمه نامفهوم هم هست. زمزمه صوت مشخص و واحدی ندارد. در حنجره دوستم به نظر تجمعی از یکسری جاندار که یک کار ریتمیک و بدون رهبری دارند انجام میدهند زیست میکنند. صدا شاید مال پاها یا سم ها یا بالها یا دست و دهان آن جانداران همدل است. خیلی معلوم نمیشود.  

اتاق سوم نامرئی است. توش زمان زندگی میکند. کاملا مستقل رفت و آمد میکند. اتاق زمان با اتاق همخانه ام یک دیوار مشترک و با من هیچ دیوار مشترکی ندارد.  من به اندازه ی هر سه مان غذا درست میکنم ولی او نمیخورد. اگر بخواهد از آنچه من باهاش تماس داشته ام استفاده کند حتما ضدعفونی اش میکند. ارتباطش را باهام قطع کرده و از زندگی اش یا حتا افسردگی اش (در عین حرکت های مستمرش) بیخبر مانده ام. نمیدانم برای او هم مثل آدم های توی نقاشی ها، آدم خوفناکی هستم یا چی. فقط نشانه های خصومتش و فرارش در همه اجزای خانه دیده میشود. بیشتر اوقات تا همخانه ام شب از سر کار برگردد، با هم تنهاییم و هی میخواهد بی توجهی اش را و رها کردنم را بکند توی چشمم. با شهوت پیش رفتنی که دارد حالی ام میکند که بدبختی ات را بدون من ببین. در اتاق مسطح بدون بُعدت غرق شو. با من راه نیا. دستت به من نزن از دستت عاجزم. به بی نیازی اش حسودی میکنم پشت سرش دنبال رد پا میگردم چون هر دومان میدانیم راه درست را او میرود کار درست را او میکند و قرارداد خانه را او بسته و اجاره را او میدهد و پول غذا را او تامین میکند و حتا همه وسایل اتاق من را او خریده و آنقدر اعتبار دارد که میتواند جهان را با هر چه بخواهد طاق بزند. من در خلوت دوتاییمان هر کار کرده ام که باهام آشتی کند و در یک لحظه ببوسدم. البته اگر به آن نقطه اتصال بشود گفت لحظه.

34

امروز هفده مهرماه ۱۴۰۳ فردا تولدمه و درد دندان امانم را بریده. از درد کمتر میتوانم چیزی بخورم مگر مسکن و از نخوردن معده‌درد شده‌ام که کل دیش...