شش ساعتی راندم تا شمال ولی دریا نرفتیم. پس احتمالا شمال نرفتیم. یادم است یکبار در خانه لولیتا نشسته بودیم ولی دریا داشت و پاهای همه تا زانو توی آب بود. رانندگی زیادی هم نکرده بودیم. الان روی مپ چک کردم از خانه ما شاید حدود بیست دقیقه طول کشید. توی ساحلش نوبتی سیگار کشیدیم وبه مرغهای دریایی نان کره ای دادیم. بجز لولیتا هیچ کس را نمیشناختم. جوانتر بودم کمی هم خجالتی ولی ترسی هم نبود. یادم نیست نه نفر بودیم یا یازده. تا جایی که یادم می آید من فرد کننده ی اعداد جمع ها بوده ام. انگارهر جمع نیاز به ناظر داشته باشد یا تایید کننده یا کسی که بلند بخندد که بقیه صداها توی خنده اش گم شوند. یا مثلا بافنده. بافت تیغ ماهی را تازه یاد گرفته بودم دوست پسر لولی موهای بلندی داشت و نشست جلوم که برایش ببافم. شاید اولین تماس دستم به موهای سر پسر بالغی بود. قاعدتا باید با ساقه موهاش ور میرفتم ولی مطمئن نیستم از قصد خراب میکردم که از اول دسته بندی کنم و نوک انگشتم به پوست سرش بخورد یا واقعا خراب میشد. تیغ ماهی نشد. ولی مهم هم نبود. دم اسبی تحویلش دادم. رول بعدی را پیچانده بودند و هر کس با آهنگ پس زمینه یک فاز گرفته بود. یک نور سبز از ویدئو پروژکتوراز لای شاخه های درخت و موهای پسر رد میشد. لولی از آن نور و رقص دود فیلم گرفت. و همان شب برام با وایبر فرستاد. دنبال فایل گشتم ولی نبود. بنظر کم کم دارد پاک میشود. خود لولیتا هم.
.
فوبیای آدم غریبه گرفته ام. دست و پایم را گم میکنم. بهش لبخند میزنم و درونم ولوله است. یکهو وقتی تنها میشویم همه چی ساکت میشود. با گوشی اش ور میرد من آتش را باد میزنم. حالا در همین سکوت دارم تبدیل به یک چیز جدید میشوم در دنیایی غریبه. چند شب درمیانِ جمعی آشنا و یک غریبه گذرانده ام که نگاهش بهم اطلاعات جدیدی از خودم میداد. عصر روز دوم صورتش را نقاشی کردم. همه ی برآمدگی ها سایه ها و حالت ابروهاش. باید دستم می آمد دارم در کدام دنیا با کدام قاعده و شمایل وارد میشوم. نقاشی را جلوی دیدش گذاشتم جوری که هر بار خم میشد و لقمه ای میگرفت و سرش را بالا می آورد ناگریز باید به نقاشی خودش نگاه میکرد. ولی انگار نمیدید یا مثلا صفحه سفید میدید. هیچ بروزی نداشت و این آشفته ترم میکرد. چند روز سرخوش و مست وسط جنگلهای رنگ و وارنگ گذشت با صدای انواع جانوران محلی کنارآدمهای موافق، درست متصل به روزهای تبدار قبلی. تبی که سفر براش مثل پارچه یخ بود بر پیشانی. زمان از خانه لولیتا بسیار رفته و با هر غریبه دوباره تعریف جدیدی میشوم و این همه تناقضهای شناختی از روی مردمک های بقیه قلبم را آرام میلرزاند. زلزله هایی کم ریشتر که شاید دارد انرژی ویرانگری را هدر میدهد وهدفش به ثبات رساندن است و شاید هم نه.
.