Saturday, February 27, 2021

15

مساله اصلیم با رسالت این نیست که رییسم هست این است که چون رییسم است باید ارتباطم باهاش روادارانه باشد. ده روز  پیش چهار نسخه صد و دو صفحه ای پرونده بررسی شده و در قسمت کارشناس ناظر امضا شده را بردم گذاشتم روی میزش و گفتم امضای مدیر این چهار نسخه را بکن که تحویل بدیم . بله تقریبا در هر نسخه بیست صفحه امضای مدیر میخواست و روی هم رفته میشد حدودا صد صفحه که زیاد هم هست و اساسا این بررسی روی کاغذ، کار آسیب زننده و اشتباهی است و هر سال هم در سیستم پیشنهادات اینها را ثبت کرده ام و به سمع مدیریت عامل رسونده ام ولی مدیریت عامل سمع نداشته هیچگاه. در نتیجه بر همگان روشنه که روال همینه. حالا مساله من پرداختن به ریشه این اشتباه نیست بلکه این است که رسالت در مواجهه با صحبت من خم شد و از کشوی میزش یک مُهر در آورد و داد به من که در قسمت های فاکین مدیرِمربوطه مهرش را بزنم. با لحنی دوستانه و نگاهی خواهشمند. که این لحن و نگاه او مختص این خواسته بیجا نیست و هر کار بجای دیگری را هم با همین سبک بقول خودش صمیمی جلو میبرد. واکنشم شوک بود. نمیدانم متوجه شد یا نه. مهر روی چهار نسخه بود. و خودش بهم نگاه میکرد.او لم داده بود و من ایستاده. از اتاق سریع بیرون امدم یک لیوان آب خوردم و برگشتم و بی که بهش نگاه کنم همانجا ایستاده روبرویش روی میز کنفرانس انجامش دادم.  مثل یک معامله جنسی. و بعد از تموم شدن کار موقع بیرون اومدن از اتاق از سر عادت گفتم با اجازه تون. این صحنه تبدیل به بخشی از یک کابوس سریالی ام شده. لحظه ای که مقابلش خم شدم روی کاغذها و اسمش با دستهای خودم روی هر صفحه چاپ میشه و صد بار تکثیر میشه. در خوابم قیافه اش عوض میشود من همانجا جلوی میزش برهنه ام و تنم زخم شده و موقعی که مهرش را، تبرش را، تازیانه اش را بهش تحویل میدم دارم ازش اجازه میگیرم که اگر کارت تموم شد لباسمو بپوشم. طبعن صبح بعد از کابوس صبح درد است ولی باز این درد زورش نمیرسد مرا از حرکت به سوی شرکت باز دارد.

امروز دیدم شفق با مهر رسالت و یک سری کاغذ اومد توی اتاق. بلند شدم رفتم کنارش دستمو گذاشتم روی شونه اش و گفتم چرا خودش امضاهاشو نمیکنه. گفت از وقتی مهر گرفته خودشو راحت کرده. گفتم تو نکن. من خریت کردم. کارش ستمگریه. بی انصافیه. این وظیفه ما نیست. شفق پاره شد از خنده. گفت برو بابا. چی میگی. چرا مسائلو بغرنج میکنی. یه مهره دیگه. انقدر تو کار و مرخصی بهمون حال داده که آدم اصلا ناراحت نمیشه. اونم برامون کارهایی که وظیفه اش نبودو انجام داده یادت نیست تو جابجایی اتاق ما چقد خرحمالی کرد برای بردن آوردن وسایلمون. حرفش درست بود. سختگیریهای معمول سیستم رو هیچوقت نداشته و مسئولیت اشتباهات واحد رو همیشه شخصا بعهده میگرفته و هر جا حقی داشته ضایع میشده ازمون واکنش نشون داده و مجموعا مدیر ساپورتیوی بحساب میاد. گفتم ولی اینا باعث نمیشه بنظرم درخواستش عادی بیاد. با اون نگاه. با اون حالت فرو رفته در صندلی ریاست. اون درخواست از اون موضع نمیتونه عادی باشه. شفق گفت پیچیده اش نکن. اون یک صندلی راحت و معمولیه. تو هم روش بشینی فرو میری توش. آخرم گفت ببین بی، تو مثل راسکولینکف میمونی. نمیتونی بفهمی بین ناپلئون بودن و حشره بودن مراتب دیگه ای هم هست.
پشیمون شدم که رفتم سر میزش. حالا احتمالا با خودش فکر میکنه چقدر با مسائل (بنظر او) کوچیک درگیرم. برخلاف چیزی که دلم میخواد بنظر برسم. اوه راسکولینکف. انقدر برام بدیهی بود که قضیه برای اونم خفت باره که فکر اینجاشو نکرده بودم. 




Wednesday, February 24, 2021

14

 

آدورنو (احتمالا) در آخر نامه ای به هورکهایمر مینویسد: اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماست، مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست. نامه فاش میشود و هایدگر روش اسکی میرود که ببینید آدورنو کسخل شده. در بیان هایدگر نوعی منکوب کردن اصالت مراد دیده میشود که اساسن زبان قدرت است. چند روز بعد اکسلر مفلوک ( در داستان "حقارت" فیلیپ راث)  در قصه ای دیگر نقشه قتل هایدگر را با ویکتوریا همسرش در میان میگذارد و او هم به اکسلر میگوید حالا میتوانی اجرایی اش کنی یا مثل بقیه نقشه های توی سرت مطمئنی که شکست خواهد خورد؟ اکسلر تلفن میکند به هورکهایمر برای کمک خواستن. او خواب است ولی بیدار میشود و میگوید وقتی کشتن آدمی دیگر تا این حد دشوار است، آدمی که برای کشتنش دلایل درست و قانع‌ کننده داری، تصور کن که کشتن خودت چقدر سخت خواهد بود. اکسلر میگه فاک آف بابا بعد  به قهرمان بدون نام "یکی مثل همه" زنگ میزند و راث قبل از اینکه قهرمان جواب بدهد، اکسلر را مثل تاپاله می اندازد توی چاه و سیفون میکشد و بابت رفتار نامناسب او از هورکهایمر عذرخواهی میکند. هایدگر قضیه را میفهمد و ازینکه اکسلر با نقشه ی تمیز قتل او، نابود شده خشمگین میشود و در بیانیه ای مینویسد : هر آنچه بر ما میگذرد توجیه عقلانی ندارد. خلاف آنچه بنظر میرسد امر واقعی و اصیل احاطه ناپذیر است. کاری که راث کرد از نامه آدورنو هم بدتر بود چون دغلبازی داشت. کسی که خوب مینویسد، خوب مست میکند، خوب هم میکشد. او قاتلِ قاتل(بالقوه) من است ولی ابدا دوست من نیست. راث در جواب نوشت کفاره ی شراب خوریهای بی حساب، هشیار در میانه مستان نشستن است. هایدگر بیخیال جواب دادن شد برگشت سر مساله آدورنو. بنظرش یه چیزی در وجود اون بود که خیلی قدرتمنده برای همین نمیشد نادیده اش گرفت و نمیشد باهاش بطرز افسارگسیخته ای بیرحم بود. هایدگر از جفتشون معذرت خواهی کرد آخرش. آدورنو هم از هورکهایمر معذرت خواست. هورکهایمر ازینکه ناخواسته وارد بازی تحقیزآمیزی شده ناراحت بود. ولی به آدورنو جواب داد : بخشیدنی وجود نداره. من تو به وجود اومدن این موقعیت ها نقش داشتم. اصلا خیلی وقتا من پیش آوردمشون. در جواب هایدگر هم نوشت بیمعرفتی تو کاتالیزور بود. راث از بیرون و یواشکی داشت پشت همه نامه ها و عذرخواهی ها انباشت خشم رو نگاه میکرد و جسارت حرف زدن نداشت.


Monday, February 22, 2021

13

 بعد از ظهرها حدودا ساعت شش و بیست دقیقه بابی زنگ میزند و بطرز ضبط شده ای میگوید از صبح چیکارها کرده. با پرداختن به جزییاتی مثل از سه کیلو هویج، پنج لیوانِ سرخالی آب هویج درآمده درحالیکه اول زمستان از همین سه کیلو  شش لیوان سر پر در می آمده. و کاشکی این تجربه خودش بوده باشد چون معمولا آخرش میگوید که خاله آتی به این دستاورد رسیده و او فقط دارد آنها را منتقل میکند. البته نه فقط دستاوردها بلکه بقیه مکالمه اش با خواهرش را هم منتقل میکند. بعد خریدهای سوپری آن روز و تردیدهایش در خریدها و تحلیلهای مغازه دار و حتا سلام علیک ساده با سرایدار را هم تعریف میکند. وسطش یک تو چه خبر هم میگوید که پیش وجدانش تعادل را رعایت کرده باشد و این خیال برای من پیش نیاید که مسائلم برایش مهم نیست. بعد از جواب سلامتی و خبری نیست دوباره از حالت پاز در می آید و برنامه اش برای پخت و پز و ترتیب شستن لباسهای رنگی یا مشکی یا سربازی و نکته های مربوط به خشک کردن سبزی را هم با من در میان میگذارد. و میگوید که اینها را برای آینده خودم میگوید چون به درد بخور هستند. یکبار قبلترها بهش گفته بودم این مباحث برایم خیلی بورینگ هستن. او هم رفته بود این را بعنوان دستاورد این مکالمه برای خاله آتی تعریف کرده بود خاله آتی هم خندیده بود و گفته بود دخترهای او اینطور نیستند. بابی ولی در دفعه بعدی نظرم را ترتیب اثر نداد و به کارش ادامه داد. بنظرم با این حرفها به زندگی روزمره اش معنی میدهد. 
هر کسی آرزویی دارد. آرزوی او این است که شبیه یکی از خانوم مجری های به خانه برمیگردیم اراجیفش را مهم و شمرده شمرده و شبیه شعر تعریف کند. فعلا دارد این ادبیات را تو مسیج هاش با مطلع "روزخوش گلکم" امتحان میکند و تا حدودی هم موفق است. آرزوی آجو ولی فاند گرفتن از دانشگاهی در کالیفرنیاست. کارهاش را هم شروع کرده و همین روزهاست که به آرزوی همیشگی اش برسد. آرزوی من ایستادن با یک پا روی آب بواسطه خاصیت مویینگی و مالیدن بالهام بهم است. آنهم نه در حالتی که معذب باشم و تعادلم سخت حفظ شود. دقیقا میخواهم آسودگی ای که این حشره موقع خاراندن خودش حس میکند بر من غالب باشد . برای این کار چندی روی انعطافم کار کردم ولی زود از آرزویم دست کشیدم. شک کردم بعد از سعی فراوان بهش نرسم.  بعد به خود آرزو کردن شک کردم. بعد به آرزوی بابی و آجو. بعد رسیدم به شک به خود آجو و آن مساله که مثل یک کلاف در هم پیچیده است. درباره آن چشمش که نمیبیند و من اشتباها و از قضا میدانم که نمیبیند و او نمیداند که من میدانم که نمی بیند . برای همین وقتی درباره دامنه دیداری اش دروغ میگوید فرضش این است که من فکر میکنم حقیقت همان است. و حالا هی عمدا در معرض دروغ قرارش میدهمش که ببینم قیافه آدم مواقع پنهان کردن یا دروغ گفتن چطور عوض میشود. چطور هر بار تعللش در پاسخ کمتر و کمتر میشود  و اخیرا بدون مکث و تمیز این کار را میکند. دست کم من با باور کردن های متمادی ام باعث حرفه ای تر شدن او هم شده ام. این دستاورد واقعا دستاورد حساب میشود. و قابل انتقال به خاله آتی و همه بشریت. البته قضیه فقط به مهارت او منتهی نمیشود. با این تمارین، مهارت من در شک هم توسعه بنیادینی پیدا کرده است. برای نمونه این دفعه که گرگعلی رفت برای چوپانی، به قدر کافی گریه نکردم. گریه کردم ولی پشت اشکهام مقداری شک بود. یک حبه شک  استخراستخر ایمان را به فاک میدهد. 


Saturday, February 20, 2021

12

 

تو بی که  بدونی یک فریب بزرگ و خوشمزه بودی و من در یک وعده بلعیدمت. بشقاب چرب و سنگین . وعده ای که سالها نه هضم شده نه استفراغ. حالا میتونم تجزیه شدنت رو توی معده ام ببینم. یک توده هندسیِ عظیمِ منسجم و حیرت آور و نفوذناپذیراما فروتن و ایستا، داره شکسته میشه اونهم درست وقتی که در عکس پروفایلت عینک دودی میزنی با خنده ای که دندونات معلوم میشه با مدلی از نشستن که دیگه توش هیچ سِری وجود نداره. دوربین پایین تر از خودت تنظیم شده و( برخلاف همیشه) در فضا کوچکترین اثری از ناچاری نیست. معده ام ازین فرصت استفاده میکنه و روت اسید میریزه. من به شتابِ دفرمگی ات خیره ام و بیش از هر وقت دیگری شگفت زده. توی تکه های منتشر ازت لحظه های بی شکوه پوشیدن کفشت یا کارت کشیدن توی دستگاه پوز یک مغازه یا جویدن غذا یا درآوردن جورابت یا سرفه کردنت بیشتر به چشم میاد. شبیه رها کردن سدیم هیپوکلریت روی نقاشی شده ای و دارم در بطنم فرایندیو میبینم که قابل ضبط یا کپچر نیست و الا این وضع تحت خوردگی اسید، این بافت های ایجاد شده آن وضعیت مذاب و دائما در حال فروپاشی میتونست نمایشگاهی باشه در دسته مدیا آرت.



Friday, February 19, 2021

11

توی کوچه پیچیدم. یک ماشینی شبیه نیسان آبی ولی آبی نبود کمی امروزی تر بود. پشتش بار بسته بود و روی بارهاش چادر کشیده بود.  داشت دنده عقب میرفت تو خونه ی سوم از سر کوچه. صبر کردم تا راحت بره تو حیاط. با یک دستش داشت تلفن صحبت میکرد و با یک دستش فرمون رو میپیچوند و باد چادر پشت رو تکون داد و بنظرم گوشه اش رفت کنار و زیرش گوسفند بود. هیج صدایی هم از خودش در نمی آورد . گوسفند زنده بود و تنها هم نبود. نمیدونم کنارش زیر چادر دقیقا چی بود ولی هیبتش شبیه خودش نبود. هر چه یا هر که بود، یا نشسته بود یا خوابیده یا کوچک یا مرده. معلوم نبود چقدر باهاش انس داشت و سکوتش برای چی بود. ازون زیر فقط سفیدی چادرو میدید و بوی زنده یا مرده ی کناریش که لابد با بوی خودش قاطی شده را میفهمید و شکایتی نداشت و اصلا انگار این پارچه سفیدو ترجیح میداد به دیدن مسیرش از احتمالا مرتعی خارج از شهر به اینجا. یکجور چشم بند که تو هواپیما میدن که خودتو بزنی به خواب یا شایدم واقعا بخوابی. اگر جرئت داری بخوابی. در اون وضعیت بینایی توزیع میشه روی بویایی، شنوایی و بقیه چیزا. چیزی که اون گوسفند زیر اون چشم بند کنار یه کالبد دیگه در حالت ایستاده خلاف جهت حرکت باد، حرکت شهر، حرکت نیسان حرکت بقیه گوسفندها داشت تجربه میکرد، تردید نداشتن بود. با اینکه داشت جهان رو نمیدید ولی براش معلوم بود. تسلطش بر خود و پیرامونش از وضعیت ثابت و بدون تهوع، انقباض یا لرزش پاهاش و اون سکوت (حالا شاید در بدترین حالت غمبار -آنهم اگر کالبد کناری اش عزیز موافق مرده اش بوده باشد- ولی) مطمئنش معلوم بود. تجربه ای که حسرت همیشگی منه. یک وضعیت قطعی. البته اگر وجود داشته باشد. 

.

 رادفر امروز پرسید دنبال چی هستی و از من چی میخوای؟ گفتم نمیدونم. مطمئن نیستم دنبال چیزی باشم. ولی خب ترجیحم اینه که یک نفر باشم. ولی اگر نشد و جراحیش کثافتکاری داشت همون چند نفر هم اوکیه. فقط  اونهارو بهم معرفی کنید. بعدش میرم. 


Wednesday, February 17, 2021

10


این پست دو بخش تکنیکالی نامربوط دارد


1.
پیتی داشت چای میریخت و در همان حال به بقیه میگفت که حاضر است روی صداقت من قسم بخورد. قضیه اینطور بود که داشتیم خاطره مان از سفر مشترکی که به ماسوله بود را مرور میکردیم. بخش عمده خاطره من ساکت بودم چون هیچ چیز ثبت شده ای نداشتم و انگار با این مرور داشتم تازه تجربیات خودم را ثبت میکردم و با دقت شنونده ای خارج از جمع به جزییات گوش میدادم. به بخش هایی که مربوط به خودم بوده با ناباوری میخندیدم. اینطوری که عجب. من این کار را کردم؟ من آن را گفتم؟ یا هی از صیاد میپرسیدم اینجا هم من با شما آمدم؟ که اغلب میگفت بله تو هم بودی. اینکه دیگر برای بقیه هم عادی شده خیالم را راحت کرده است میتوانم بدون شرمندگی سوالهای بدیهی بپرسم. این مساله نخودی جمع حساب شدن بدی هایی هم دارد. بلخره من هم میخواهم منزلتی داشته باشم. ولی پیش خودم میدانم انتظارم پایه ی معقولی ندارد پس با بی اعتباری ام کنار آمده ام. از طرفی واضح است وقتی یکبارهفت بلیط سینما گرفته باشم و وقتی به سالن رسیده باشیم دو نفرشان بگویند اوه شت بی. این را که دو ماه پیش باهم دیده بودیم و خوب هم نبود. آدم تصمیم میگیرد بپذیرد که بی حافظه گی اش ممکن است بجز خودش به دیگران هم صمه بزند پس کمترین حق آنهاست که در رابطه هایم کمی منفعل باشم. اما یک خوبی گمراه کننده هم دارد که بعضی وقت ها این مدل رفتاریِ در سایه ام، حمل بر تواضع هم میشود. و ازین هم خوشم می آید و برای اثبات عکسش تلاشی نمیکنم. از ماسوله دور نشوم. در آن سفر کاتیوشا با ما نبود. همسر فعلی صیاد. دوستدختر سابقش همراهمان بود. ازین رو یادم مانده که زیبا بود. بسیار زیبا. وقتی حرف میزد کلمات از لبهاش شبیه کبوتر خارج میشدند. ما که نفهمیدیم چی شد که صیاد بیخیال او شد یا او بیخیال صیاد. ولی اصرارش برای اینکه جلوی کاتیوشا در خاطرات گذشته اش آن دختر بسیار زیبا را حذف کنیم احتمال اینکه در آن زمان با کاتیوشا هم در ارتباط بوده را در ذهنمان پررنگ میکند. یا حتی شاید در این زمان با آن دختر زیبا. صیاد سوار بر روایت بود و داشت خوب میتاخت و هزار تا شاخه ی عجیب غریب به اصل داستان اضافه کرد مثلا اینکه چون اتاقش در خانه ای که آنجا گرفتیم پایین بوده و نزدیک در، همه ی بارها را او آورده. اصلا چه ربطی داشت. ولی میگفت صبح ها میرفته نان تازه میخریده و صبحانه را آماده میکرده و باز هم چون اتاقش پایین بوده این کارها راه دست تر بوده و همیشه چای ها را او ریخته و زیرسیگاریها را او خالی میکرده. من میدانستم اتاق او و آن دختر زیبا در دنج ترین اتاق در طبقه بالا بود. و این صرفا مخفی کردن حقیقت نبود و خیلی هم  دروغ فاحشی بود. اتاق من آن پایین بود و هیچ هم این مساله باعث نشد بار بیشتری بیاورم یا صبحانه ای آماده کنم. و شاید منظور صیاد بیان گله اش هم بوده که تو باید این کارها را را میکردی چون اگر من آن پایین بودم آن کارها را حتما انجام میدادم. این فرض که صیاد با این دروغها از طرفی دارد به من طعنه میزند عصبانی ام کرد و گفتم اشتباه میکنی. اتاق تو بالا بود و دنج ترین اتاق هم بود. اتاق من پایین بود. کاتیوشا با خنده گفت بی احتمالا با سفر دیگه ای داره اشتباه میکنه . و من عصبانی تر شدم. شفق هم بهم گفت احیانا ماسال را نمیگویی. گفتم نه بعد شفق به همه نگاه کرد و سرش را تکان دارد و گفت که او هم ابدا در ذهنش نیست که اتاق کی آن پایین بود. ولی با آن سوال تخمی که از من پرسیده بود همه ذهن ها را علیه من هدایت کرده بود. پیتی وارد بحث نشد و بلند شد چای بریزد و موقع چای ریختن گفت که او هم شک دارد که اتاق کی آن پایین بوده ولی حاضر است روی صداقت من قسم بخورد. مادامی که همه داشتند فکر میکردند، از تپش قلب و استرس نفسم بالا نمی آمد میخواستم بزنم زیر گریه و بلند بگویم که نشان به آن نشان که صیاد با آن دختر زیبا بود و اتاقشان دقیقا بالای اتاق من هم بود و تا صبح هم نخوابیدند وصدایشان با جزییات می آمد پایین و یک روز موسا بهش مافیا یاد داد و بعد از بازی همه تان باهاش رقصیدین. اما وقتی پیتی یکجورکلی تاییدم کرد یکباره آرام شدم. با اینکه میدانستم و قبلا بهم گفته بود که بنظرش صداقتی که من دارم ارزش خاصی ندارد چون برایش زحمتی نمیکشم. و بعد بخاطر بُعد اخلاقی اش نیست که  راست میگویم صرفا چون در نظر او تنبلم و ساده ترین گزینه در بیان، راست یک چیز است همان را انتخاب میکنم وگرنه اگر ساده ترین جواب دروغ بود، دروغ را انتخاب میکردم. منظورم این است که برای جفتمان معلوم بود که وقتی داشت همچین قسمی میخورد قصدش ارج نهادن به من برای این ویژگی ام نبوده وداشته لطف بخصوصی نمیکرده. ولی همین اعلام برایم کافی بود تا نفس راحتی بکشم. تا وقتی موسا گفت معلوم است که بی راست میگوید ولی از کجا مطمئن میتونیم باشیم که حافظه اش او را به همان سفر ماسوله ارجاع میدهد و نه ماسال یا شیراز چون هم ماسال هم شیراز خانه ای که گرفتیم دو طبقه ای بود. دوباره تپش قلب گرفتم و بنظرم امکان نداشت دیگر سربلند ازین قضیه بیرون بیایم مگر با افشای واقعیت داستان و در آنصورت هم صیاد حسابی دلخور میشد و امکان نداشت بعد از آن جواب سلامم را هم بدهد و بهمین ترتیب ارتباطم با او و کاتیوشا قطع میشد و بقیه هم اگر بنا بود در جمع من را انتخاب کنند یا آن دو را، مطمئنا آن دو را انتخاب میکردند چون بالاخره دو نفر پررنگ جمع بودند و من یک نفر منفعل. و شاید دیگر برای سفرها راحتتر جا میگرفتند چون همه کاپل بودند و لازم نبود ملاحظه سینگلی مرا  در اتاق گرفتن ها یا غذا خوردن ها و ماشین بردن ها بکنند. و در این صورت برایشان یک آخیش بزرگ بود. در نهایت تصمیم گرفتم شکست را بپذیرم و بگویم بله. شاید اشتباه میکنم. و بحث را تمام کنم و نگاه های کاتیوشا که روی دهان همه میچرخید را روی لیوان چایی اش ثابت نگه دارم. صیاد نگاهی که توش کمی شفقت داشت بهم کرد ولی من مطمئن نبودم آن نگاه به بزرگواری و تواضع ام اشاره داشت یا به حماقتم و بیشتر بنظرم حماقتم آمد. 


2.

خوب میدونم میخوام چی بکشم میخوام یک مکعب بزرگ بکشم و یک دستگاه وکیوم بزرگتر که با یک لوله مارپیچ که وصله به سوراخی در مکعب. مکعب فضای داخلی یک خونه است که بالکن داره و توی بالکنش یه مترسک. سر مترسک سر زنده ی کلاغه. کلاغ  ایستاده است و به دستش نخ های بادکنک واری وصله. سر نخ ها ولی کله های باد شده ی آدم هاست. روی شونه های مترسک چند تا کله ی دیگه افتاده که ترکیده ان و ازشون جز پوست مچاله چیزی دیده نمیشه. دستگاه وکیوم بی وقفه داره هوا رو می مکه و آدمهای خونه از ترس بی هوایی دارن با تمرکز هوا رو تو کله هاشون پس انداز می کنن. و انقدر هوا اون تو جمع میشه که چگالیش با بقیه اعضای بدن سنخیت نداره و خود به خود جدا میشن. بمحض جدا شدن سر، بقیه اعضای خانواده دور گلو رو چفت میکنن و با نخ میبندن و و نخ رو به دست مترسک توی تراس میبندن. کله ها جان دارن. دستگاه وکیوم بغیر از هوا جانها رو هم هم می مکه. کلاغ وقتی گرسنه اش بشه با منقارش بادکنک هارو سوراخ میکنه و مغزارو میخوره و پوستشون میفته روی شونه اش یا زمین یا باد میزنه و از تراس میریزه پایین روی آسفالت کوچه و شهر پره از پوست سر و صورت. بقیه احتمالا با پا کنارش میزنن تا بتونن مسیرشونو ادامه بدن و همه اش مواظبن انرژیشون بجز برای جمع کردن هوا توی سرشون صرف چیزی نشه.این تیکه ی شهرو نمیکشم چون احتمالا رو بوم جا نمیشه. دستگاه وکیوم بی وقفه کار میکنه. برادری مشغول گره زدن گلوی برادرش هست. 

مساله اینه که نقاشیم انقدری خوب نیست ولی اگه بتونم بادکنک خالی هم بکشم منظورم همینه اگه بتونم کلاغ هم بکشم منظورم همینه. یا هر پرنده، پرتره یا گردالی دیگه ای.

Tuesday, February 16, 2021

9

 فن دستشویی خراب شده و وقتی که خاموش است هم صدا میدهد. یعنی در تمام لحظاتی که من دارم راه میروم و دراز میکشم و چیزی میخورم و لخت میچرخم و با ویدئوهای خنده دار اینستاگرامی میخندم یا بلکم گریه میکنم در پس زمینه ذهنم کسی توی دستشویی است و قرار است به زودی بیاید بیرون. اوایل کمی کارهایم را با شتاب میکردم که وقتی در باز شد شوکه نشوم. سریع غذا را میگذاشتم تو ماکروفر و تا گرم شود میرفتم چیزی تنم میکردم ولی خب غذا خوردن را لفت میدادم. ترجیح میدادم درحال غذا خوردن آن غریبه مرا ببیند. الان بیشتر از سه هفته است که فن خراب است. و من ملاحظه ای نمی کنم چون باهاش ندار شده ام. تقریبا میدانم او شلوارش را تا کجا میکشد پایین و برای اینکه بریند چقدر تمرکز لازم دارد و با چند تا دستمال خودش را خشک میکند با کدام دست سیفون را میکشد و بجای صابون جامد کنار شیر از صابون مایع کرمی استفاده میکند  و شبها با چه شدتی مسواک را روی دندان میکشد و قیافه اش و بازی با لپ هایش موقع قرقره فلوراید نعنایی چقدر خنده دارد . او خیلی شبیه من است و مطمئنم یکبار که همخانه ام هم در خانه باشد و مهمان هم داشته باشیم وسط یک بحث جدی و جالب درباره واکسن کرونا در دستشویی باز خواهد شد ومن ازش بیرون خواهم آمد و همخانه ام و بقیه مهمانها از تعجب غش میکنند و او با لبخند ناشی از مثانه ای خالی به چشمانم خیره میشود. من هراسان میپرم و هولش میدهم توی دستشویی و میگویم اسکل چرا نفهمیدی این یک تله بود. دیگه هیچ وقت در نیا. برمیگردم و و با آبپاش چند تا تو هوا اسپری میکنم و خودم را میزنم به غش مثل همخانه و سه مهمان دیگرمان. من نفر آخری هستم که به هوش می آیم. بقیه بالای سرم هستند و میخواهند مطمئن شوند که وضعیتم نرمال است یا نه. میگویم احتمالا این شکلات خارجی هایی که برامان آوردین توش چیزی بود وگرنه به لحاظ علمی امکان ندارد من هم یک زندگی اینجا داشته باشم هم توی توالت. همه قانع میشوند وبحث از همانجا که قطع شده بود ادامه پیدا میکند.


Monday, February 15, 2021

8

همه نوتیفیکیشن هایم باز است. همه چیز هم پریویو دارد ولی خودم را میزنم به آن راه. یعنی لپ کلامی که از پریویو میگیرم کافیست. پاسخش میماند سر فرصت بهتری. ولی سین کردن و جواب ندادن در مرامم نیست. یکبار اشتباهن نیمه شب از خواب بیدار شدم و گوشی را برداشتم که ساعت را چک کنم دستم خورد به پریویوی مسیجی و باز شد. خیلی سخت بود ذهنم را منسجم کنم و همانموقع پاسخ مناسبی بدهم ولی به زحمت دادم. صبح متوجه شدم پاسخ، مناسب نبود. و شری به پا شد. معذرت خواهی چیزی را درست نمیکرد باید از هر گروه یا شبکه ای که با ایشان در ارتباط بودم لفت میدادم. که دادم. منظورم این است که شرافتم را فدای پاسخ مناسب دادن نمیکنم؛ همینکه نمیگذارم طرف مقابل بهر نحوی در انتظارم بماند سرم بلند است. از همین روی که شما در دسته شرافت میگذاریدش یا بلاهت، بسیار احساس تنهایی میکنم.  چون اغلب نوتیف های روز پیشنهاد سفری به مالدیو یا تبریک برنده شدن کد تخفیفی چهارهزار تومانی در صورت خرید چمدان چهار میلیونی است یا دعوت به لیزر موهای بدن و یا لینک ثبت نام در اپلیکیشن رژیم است یا هم ایمیل های دعوت به کنفرانس هایی که نمیشود رفت یا دولینگو که هی یادت می آورد چند روز دیگر همان دو کلمه فرانسه که یادت دادم از یادت میرود بدبخت. عمده ی این ها را باز نمیکنم ولی اگر باز کرده باشم جواب هم داده ام. مثلا در جواب چمدان گفتم که لطفا عکسش را برایم بفرستید و بگویید بدنه اش صلب است یا برزنت و وزنش را هم بگویید لطفا. درباره سفر به مالدیو هم خاطرم هست که هواپیمایی اش را پرسیده بودم. دولینگو را هم هر سه چهار تا ایمیل باز میکنم و بعد از بونژوق و آنشانته یک اَ دوما میگویم و می آیم بیرون. مساله اصلی این است که با علم بر اینکه قرار نیست پاسخی دریافت کنم منتظر میمانم. و این انتظار برای ریه هایم مضر است و موقع سیگارهایی که در انتظارات بیجایم میکشم وضعیت کلی زندگی ام در نظرم نانجیب می آید. و همان وسط های نخ تصمیمات شدیدی میگیرم مثل اینکه دیگر پاسخ هیچ کس را ندهم یا اصلا دست راستم را قطع کنم که اگر خواستم هم نتوانم و اواخر نخ مطمئنم که دیگر حتا سیگار هم نمیکشم یعنی تهش را دارم با دست چپ خاموش میکنم چون احتمالا برای بخش تنظیم فرمان مغزم بدیهی است که از وسط نخ به بعد دست راست ندارم و پای تصمیماتم سفت و با غرور واستاده ام. چند ساعت بعد یا حداکثر دو روز بعد ورق برمیگردد و با هزار و یک توجیه خودم را قانع میکنم دست راست دارم یا باید جواب رییسم را بدهم و بگویم آخرین ورژن فایل را کجا گذاشته ام. اما درباره ترک سیگار بقول زنو قلب پیر و فرسوده ام بهتر میتواند سست رای بودنم را تحمل کند و بعد مرتبا از تصمیم های غلاظ و شداد به سیگار و دوباره از سیگار به تصمیم های غلاظ و شداد پناه میبرم. در عوض خوبی اش این است که حالا میدانم بیماری واقعی من هم اعتیاد به سیگار نیست بلکه تصمیم به ترک آن است. روزانه چندین تصمیم اساسی برای چشم انداز روشن زندگی ام میگیرم. برای امروز را اینجا مینویسم. بقیه روزها را روی کاغذ یا دستمال کاغذی یا نوت گوشی یا هر چی گیرم بیاید مینویسم گاهی هم هیچ نمینویسم ولی حواسم بهشان هست: 
*شستن قلم مو ها با آب تمیز بجای مالیدنشان به همان ظرف آب-اکریلیکی چرک و روی پارچه خشک کردن
*تمیز کردن گاز بعد از هر نوع سرخ کردنی
*پاک کردن آرشیو عکس هایش از لپ تاپ و زدودن خرچنگ ها از کلمات رد و بدل شده
*استفاده بیشتر از پرانتز
*تمرین بسیار شوخی 
  با هر بار شکست خوردن از تصمیمی که گرفته ام احساس تنهایی ام شدت پیدا میکند. و وقتی به خودم می آیم دیگرتاریک شده و توقعم از چشم انداز پایین تر آمده است.

Sunday, February 14, 2021

7

 ابرهای صبح‌ تپل و سفید و آبدار بودند. اهمیت این مساله در این موقعیت و این زمان از آلوده ترین سال قرن به مراتب متفاوت است با اهمیت آن در بهار سال بعد که همه هنوز نیامده بخاطر تناسبات قیافه اش عاشقش شده اند. تهران در روزهای  خاکستری زمستانی اش مستضعفترین حالت خود را سپری میکند. من طرفدار زمستان و برف باشکوه سفیدش نیستم طرفدار هوای بارانی که زیرش میشود بوسید و خوابید و اینها نیستم طرفدار گلهای رنگ به رنگ و میوه های خوشمزه و آفتاب درخشان هم نیستم. من طرفدار مستضعفینم. این خیلی شعار انتخاباتی است ولی از کودکی بوده ام. اسباب بازی محبوبم یخ شکن و هاون بوده. و بیشتر باربی ها و عروسک های آوازخوان و متحرکم تا همین چند وقت پیش نو مانده بودند که توی یکی از اسباب کشی ها دادیم به دختر سرایدارمان. حالا اینکه با یخ شکن و هاون چه بازی ای میتوانستم بکنم و یا چرا بازی هایم انقدر تخریب لازم داشته بحثی است که در حوزه اختیارات رادفر است و نه من. فقط الان که بهش فکر میکنم میبینم غضبم در هر موقعیتی تبدیل شده به دلسوزی . وقتی داشتم از عصبانیت بابت احتمالا منع شدن از اردوی سینما، پلن سوزاندن کمد رخت خواب ها را میچیدم یکهو چشمم خورده به کشو اخر و دلم لابد برای مهجورترین و البته بالقوه ستمگرترین ابزار آشپزخانه سوخته و برده امشان توی اتاقم و بین من و دسته هاون احتمالا ارتباطی شکل گرفته که منصرفم کرده از آتش سوزاندن. و آنقدر این ارتباط عمیق شده که بقیه اسباب بازیها حسودیشان بشود. و گاهن آن وسط ها کسی با موی بلوند حسودی اش را نشان داده و من با تمام عشقم با تیزی سر یخ شکن پوست صورتی یخ و زیبای تو خالی اش را پاره کرده ام . و هر چقدر بابت خرابکاریها سرم فریاد کشیده شده آنها را بیشتر و خالص تر دوست پیدا کردم. به آنها جان میدادم و میخواستم انقدر گوشه گیر نمانند. بروند توی جامعه خودشان را فرو کنند توی همه چی. در نوجوانی ادبیات تو تیم بیچاره ها بود. هر چی عاشق تر و فناتر و اصلا افسرده تر و کافکاتر، دلنشینتر. با معلم ادبیاتم میرفتیم مسابقه مشاعره برای مدرسه با پارگی مان مقام کسب کنیم. در اوایل جوانی مسلمان تیری شدم. چون بطرز شگفت اوری بابت مظلوم و بیچاره‌ بودن پوینت هم میداد. یعنی مثلا میگفت زمین را میدم به مستضعفها. بعدا که فهمیدم ادعاهاش از اساس بی معنی بوده و اصلا مگه زمین ارث پدرت هست که میبخشیش و اینها حسابی خورد تو پرم. اواسط جوانی‌ هم مارکس و سوسیالیسم منتسب بهش خوب در من نشست بعد هم با جهانی روبرو شدم که خودش ابستن ‌ضد خودش بود. و این تصویر مدرن، واقعی ترین بود. مثل تصویر ترک شدن از سمت کسی که ادعا میکند دوستت دارد.

 در این دوران تنها جانبداری ام از مستضعفین توی تره بار اتفاق می افتد سیبهایی با لک های زرد یا فرو رفتگی را انتخاب میکنم. هویج های نه چندان شاداب و گوجه و کدوهای کمی ضرب خورده. با این هدف که با اینها یک غذای اعتراضی درست کنم. اعتراض به اردوی نرفته به مقام کسب نشده به ارث داده نشده و عشق اسراف شده و ازین دست . الان هم آسمان جلوه طبقه کارگری را دارد که بعد از قربانی های زیادی که داده به پیروزی ای رسیده. این شیرین تر از هر آبی و سفید و تپل و سکسی دیگریست. البته خب تلاقی اش با بهمن خودش عبور از مرزهای گروتسکی است که باعث میشود کسی خیلی جدی اش نگیرد. یعنی همه حاضرن به همان پلاک ماشین روبرو و جزییات روزمره کوچه و ساختمان و پنجره و خیابان سرگرم باشن و حتا از انها کمدی بسازند و بخندند  تا به آسمان و ابرهایی با پاهای فیلی قدر قدرتش برای چیره شدن به وضعیت دل ببندند. حق هم دارند. این تپل های سفید تا ظهر هم دوام نمی اورند. 

Saturday, February 13, 2021

6

باید انتخاب میکردم بیب را ببرم پارک و سر ساعت به قرارش با دوستش برسانم. یا اینکه پشت موهای دوبا را با ماشین خط بندازم و کمی هم اطراف گوش را با قیچی مرتب کنم. این انتخاب دقیقا لحظه ای که پالتوم را تنم کرده بودم ماسکم را هم زده بودم و سوییچ را برداشته بودم باید صورت میگرفت. همان لحظه دوبا نمازش تمام شده بود و از اتاق سابق من که الان مال خود خودش شده؛ درامده بود و ازم خواسته بود . بجز همین فقره که پشت سرم را خط بنداز یادم نمی آید دوبا راحت چیزی ازم درخواست کرده باشد. به بیب گفتم دیرت میشه؟ گفت اره سارینا رسیده و منتظره. تصمیم گرفتم بگویم نه. دیر گفتی. گفتم ولی پیش خودم شاکی هم بودم که باید زودتر میگفتی. آن روز نشد. نزدیکای نه بیب را رساندم خانه خودم بالا هم نرفتم باید قبل از نه برمیگشتم که جریمه نشوم. 

این هفته ای موقع جمع کردن میز ناهار دوبا با یک حال غر خسته ای گفت اون هفته که پشت سرمو ماشین نکردی ایندفعه قبل رفتنت بکن. بعد رفت تو همان اتاق سابق من که احتمالا بخوابد. یعنی منتظر جواب من نشد. بیب هم طبق معمول باز برنامه چیده بود این دفعه تولد نمیدانم پسوریازیس‌ یا چی. 

دوبا بیدار شد چایی اش را که داشت میخورد گفتم بریم پشت سرت رو اصلاح کنم. هر سری یک صندلی کوچک که توی آشپزخانه داریم را برمیدارد میبرد جلوی اینه حمام و بعد از کیف توی کابینت حمام پیشبندش را میبندد و قیچی و شانه و ماشین را میگذارد جلوی آینه . چراغ بالای آینه را هم روشن میکند. این دفعه هم همان کارها را کرد. خب دوبا تقریبا مو هم ندارد. یعنی یک حاشیه ی تنک اطراف سرش هست ولی خیلی تشریفات اصلاحش جدی است. دیدم خودش دست برده. گفتم این ور سمت راستی ات که خیلی خالی شده. چیکار کردی؟ با یک لج ضمنی کودکانه گفت آره. تو نکردی خودم هم مسلط نبودم. گفتم بابی که بود. ارام گفت که فکر میکنه چشمش ضعیف شده. به شوخی گفتم چشم ضعیف او با دست لرزان شما در عمل خیلی فرق نداره. سرش رو آورد بالا و از توی آینه بهم نگاه کرد. به شوخیمم نخندید اصلا. هنوز ازش میترسم وقتی کارهای غیرقابل‌پیش‌بینی میکند. اینکه یکهو سر خمش را صاف کند و بهم نگاه کند یکجور ضد حمله حساب میشود هر چقدر هم کم زور و‌ مطیع بنظر برسد من باورم نمیشود. یکبار خانوادگی داشتیم مستند راز بقا میدیدیم چند پرنده وحشی حمله کرده بودند به سه شیر، دو تا از انها از آن مهلکه جان سالم بردند. حتا چند تا از پرنده ها را ناکار کردند. شیر نر پیر اما نتوانست. وقتی افتاد رو زمین بجز ان پرنده ها بقیه جانوران کم زورتر هم حمله کردن که تکه ای ازش را بخورند. بیب گفت مثلا سلطان جنگله این. چرا اینطوری شد؟ دوبا گفت شیر وقتی پیر میشه دیگه هیچی نیست. یجوری گفت که انگار خودش را میگوید. من و باب از تو اشپزخانه بهم نگاه کردیم و یواش خندیدیم. البته من یواش میخندم چون نمیخوام بنظرش برسد که از نظر ما انطورها هم نبوده. باب بیرحم تر از این حرفهاست. البته خودش میگوید بیتعارف تر. بلند خندید. بعد دوبا انگار پسرش یک تکه ازش را با دندان کشیده است زانوی چپش را جمع کرد زیر خودش و گوشیش را برداشت و بیشتر توی مبل فرو رفت . من انروز فقط صدای قیچی دراوردم چون عملا چیزی برای کوتاه کردن نبود و خط پشتش را با ماشین صاف کردم و با براش مخصوصش موها را تکاندم یک اینه هم دادم دستش که ببیند. گفت اها. چی میشه هر هفته برای همین یک قلم وقت بذاری، حسابی بلند شده بود عرق میکردم فر میخورد، بد بود. نگفتم چرت نگو فر کجا بود، خودت ترتیبش را داده بودی. گفتم هیچی نمیشه، میکنم. دلم میخواست ادامه بدم که اون دفعه فقط نشد که بخاطر بیب بود خودت که میدانی انقدر اذیتم نکن لامصب. این تکرار خواسته ات برای من عذاب اوره. انهم از سمت تویی که عمری بی نیاز و با اقتدار پوشالی ات یک تصویر اصیل  برامان ساختی. حالا باید هر هفته وقتی با سر خم جلویم میشینی ببینم که تصویرت دارد چطور ترک برمیدارد. عیب ندارد.

Tuesday, February 9, 2021

5

داریم هیچ کار میکنیم. همه کارها خوابیده ولی وانمود میکنیم نخوابیده و برعکس کارهامان خیلی هم اساسی است. مثلا نامه میزنم به فلان شرکت که اگر تا فلان تاریخ پروژه را بیست درصد دیگر جلو نبردی ال میکنیم و بل میکنیم. حالا طرف میگوید بتن از قیمت براورد شده در قرارداد سه برابر گرانتر شده.میفهمی؟ چطور بسازم. ما باز نامه میزنیم که بله میفهمیم. بهرحال وضعیتی هست که هست. هر چی خرج کنی که بلخره توی صورت وضعیت می آوری و پولت را میگیری پس چت است؟ بساز. او میرود که بسازد ولی نمیسازد تا ما دوباره نامه بزنیم و اینبار او گرانی میلگرد را هم بگوید و ما هیچ ال و بلی نمیکنیم و این چرخه معیوب هی ادامه پیدا میکند . ما خسته میشویم. فرقی نمیکند جلوی کی داریم وانمود میکنیم که ورک لود زیادی داریم ولی همه خوب فهمیدیم ما برای تحلیل کردن، گزارش دادن و بررسی ریسک و نظارت به پروژه ها نیست که حقوق میگیریم بلکه برای امر خطیر وانمود کردن بهمان پول میدهند. چند وقت پیش جی وقتی هنوز ترفیع نگرفته بود و از ساختمان ما نرفته بود  تعریف میکرد وقتی به خانه میرسد جانی براش نمی ماند که به زن و بچه برسد. جنازه اش می افتد روی تخت. میگفت آنها هم حق دارند از او سهمی داشته باشند و نمیشود که همه اش کار کار. حتا ادامه داد که زن اش بهمین دلیل تهدید کرده از او جدا میشود. آنجا دیگر معلوم بود او ترفیع خواهد گرفت.

 دستگاه کپی دارد یکسره کاغذ میدهد بیرون. تلفن اطهر زنگ میخورد. دوست پسر جدیدش است. خیلی هم جدید نیست . شاید ده ماهی هست که باهمند.  توی اتاق تلفن را جواب میدهد بلند میخندد بلند میگوید میبوسمت. بلند میگوید تو که کره مربا دوست نداشتی.  وقتی تلفن حرف میزند بیشتر نگاهش به ناخن هاش هست هی دستش را باز میکند و بعد دستش را آنوری میکند و  حالا انگشت ها را خم میکند. و دوباره نگاهشان میکند.  نمیدانم چرا و طی چه فرایندی او انقدر با ما راحت است و مناسبات محافظه کارانه شرکت را در اتاق رعایت نمیکند. البته بنظرم فقط در اتاق نیست. بیرون از اتاق هم احتمالا رعایت نمی کند. قاعدتا توی یک اتاق بودن نباید مزیتی باشد به بقیه. ولی شاید هست. تلفنش تمام میشود. دستگاه کپی هم همان لحظه آرام میگیرد. من دارم توی مانیتورم فیلم یا انیمیشنی میبینم. ویدئو POV است. یک جفت دست با کاسه سری از جنس پوست تخم مرغ ولی سی باربزرگتر و  محکم تر از پوست تخم مرغ. دستها دارن آن را میکوبند به زمین به سنگ به دیوار با تمام توان. شفق روبرویم ایستاده با دستی  به سویم دراز که توش چوب کنجدی هست. میگویم باید دستم را بشورم بعد برمیدارم.


روی میز بجز نوشیدنی، چوب کنجدی بود با چیپس و ژامبون و هایپ و آبمیوه ای با طعم عجیب پرتقال و کیوی و دارچین و میخک. تست پیراشکی، سیب زمینی تنوری با پنیر ورقه ای . میوه خشک و تنقلات دیگه که یادم نیست. اینهارو برای گرگعلی چیده بودم. این اولین دیدارواقعی و این شکلی مان بعد از پنج سال میل و اشتیاق بی وقفه ام بود. قرار بود ده و نیم بیاید. یازده مسیج زد که بخودت عطر نزن(یا  نمیخوام بویت را بگیرم). سیلی اول. یازده و نیم مسیج بعدی که یادت نره من هیچکس توام (یا تو هیچ کس منی). سیلی دوم.  دوازده و نیم آمد. سیلی سوم.  ساکت بود و شاید ترسیده (یا مهم نیست برای تو تجربه بکریه یا نه ولی من بهت چیز قشنگی نمیگم چون سزاوارش نیستی و فقط ترسناکی). سیلی چهارم. سه هم رفت (یا همینقدر ازم بس ات است). سیلی پنجم. و سیلی های دیگر. بغل و بدرقه اش کردم و بابت سیلی ها خوب قدردانی کردم. بعد از آن روز یک سوت ممتد توی گوشم هست. سوت مال ایستگاه قطاریست که قطاری توش نیست. یا شاید تازه رفته ولی از خالی بودن که معلوم نمیکند. مهم این است که در ایستگاه هیچ نیست. نه قطاری نه مسافری نه صندلی ای نه مسیر ریلی ای نه مغازه ای نه چراغی نه آینه محدبی. سوت فقط سوت. احتمالا بنظر رادفر طبیعی باشد تحمل یک سوت دائمی که گاهی از جریان مخفی ناخودآگاهت بالاتر نمی آید و متوجهش نمیشوی و گاهی پرده گوشت را میبرد، چنان طاقتت را کم کند که نفهمی چطور زرده و سفیده تخم مرغ ها از تمام هیکلت شره میکند. 

Sunday, February 7, 2021

4

دو مدل لاک قرمز داریم. لاک قرمز آلبالویی و لاک قرمز گوجه ای. من با این حقیقت در یکی از سفرهام به استانبول مواجه شدم . شب  کریسمس بود. حسابی خورده بودیم و راه افتاده بودیم توی شهر. سه نفر بودیم یکی آلبالویی خرید. من ده تا از آن تنالیته قرمز داشتم. دیگری گوجه ای را از جایی برداشت که اصلا ندیده بودم. و امام من شد. بعد از کمی مکث اولین لاک گوجه ای زندگی ام را  خریدم. من چیزی را دریافته بودم که می ارزید از همان مغازه گراتیس پیاده تا تهران برگردم و قدم هام را در مسیرهای آبی - خاکی پیش رو بلند و مطمئن بردارم. حتا وقتی آب ها از پیشانی ام هم رد میشوند، شک نکنم. شب شلوغی بود. هنوز عاشق بودم. خبرنگار CNN با میکروفونش داشت به همه کریسمس را تبریک میگفت و با مردم مصاحبه میکرد. من ترکی نمیفهمم ولی از سرم گذشت بروم جلو وبعنوان توریست  بعد از تبریک به زبان انگلیسی، لاکم را از جیب پالتوم دربیاورم  و به دوربین نشان دهم و بگویم : مطمئنم خودش است.
 نرفتم چون نگران شدم مادرم که دارد سینی نان را از فر درمی آورد چشمش بخورد به تلویزیون که از قضا روی یکی از این شبکه های ترک زبان باشد و مرا آنطور غیرموجه  ببیند و سینی از ارتفاع کمی بیفتد روی اپن، با دستش نان ها را بگذارد سرجاش وبلخره یک جایش بخورد به لبه سینی و بسوزد و سریع هم تاول بزند.  پدرم را صدا کند و او هم ببیند و بنشیند و بزند روی پیشانی اش. مطمئن نیستم به همان ضربه روی پیشانی ختم میشود یا نه. ولی این تصویر آنقدر پر جزییات و قوی است که تابحال، در سنین مختلف، جلوی من را از معتاد شدن یا روسپی گری یا خودم را کشتن یا گرگعلی را کشتن یا انقلاب کردن یا حتا از بدون شال جلوی شوهرخاله هام ظاهرشدن و تا همین چند وقت پیش از مستقل شدن و ترک خانه؛ گرفته بود. این آخری نه ماه پیش محقق شد. درعمل بجز آن ضربه ی پیشانی کمی هم خون و خونریزی داشت ولی واقعیت به جانسوزی ای که فکر میکردم نبود.

امروز دارم امتحانی با خود شش سال پیشم زندگی میکنم ببینم جواب میدهد یا نه. اینکه آنچیزی که آنموقع بودم را چطور به یاد می آورم که الان خودم را بهش نسبت میدهم، به سلامت بخش هیپوکامپ مغز برمیگردد. بلحاظ پزشکی آن بخش در من آنقدر قابل اتکا نیست ولی ادامه میدهم وسعی میکنم خودم را با زنی که سابقه این حجم  فقدان یا شیدایی نداشته سازگار کنم. زنی که وقتی از پل الوار چیزی میخواند مثل : "زخمی بزن، عمیق تر از انزوا به من" فکر کند چه شعر زیبایی است. ولی بنظرش بیاید که دردها از شعرها رد نمیشوند. آن زن میتواند دست کند و گلوله های لزج سیاه توی سرش را دربیارد و بجای خاک ژله ای بریزد پای گلدانی و ازش سبزی خوردن تولید انبوه کند. 
نمیدانم چطور میتوانم تا شب این زن را تحمل کنم و حوصله ام را سر نبرد. من میدانم او آدم بهتری از من است ولی او نمیداند  من با این خشم یا جنون یا هر چیز تخمیِ بنظر او شاعرانه ای  که دارم حمل میکنم از او نیرومندترم، برای همین ترسی هم ندارد.



Saturday, February 6, 2021

3

یک نکته ای یادم آمده که در جایی که باید میگفتم نگفتم. یادم باشد بعدا به رادفر بگویم که نصف فالس سلف من در این مواقع شکل میگیرد. چون سیستم عصبی ام کند عمل میکند مثل یک خزنده. لابد بنظرم آمده نکته کم اهمیت نیست و باید گفته شود و دیربودن را لحاظ نکرده ام و هر وقت به ذهنم رسیده به هر سختی ای شده طرف را پیدا کرده ام و نکته را گفته ام. در چشم شنونده اینطور متبادر میشود که تمام این فاصله زمانی را داشتم به آن موضوع فکر میکرده ام و چقدر ول نکن و پیگیرو در بعضی موارد ندید بدید و بی تجربه و کینه ای (در مباحثی که موضوعش ناراحتی یا چیزی بوده) میتوانم باشم. چشم شنونده ترکیب جالبی است. این یعنی میتواند گوشش خیلی بی اعتبار باشد ولی نهایتا چه بخواهد چه نه، از چشمش هر آنچه میشنود یا نمیشنود استفراغ میشود. 
-----

نکته مربوط میشود به کسی که آنقدر دیر شده که مرده و من نمیتوانم بروم بهش بگویم یادت می آید اونموقع که درباره بوی سوختگی لامپ کم مصرف مارپیچی اتاقت حرف میزدیم. تو گفتی برات یاد آور روز معلم است چون روی تخته یکی نوشته بود  شعله شدی سوختی تا بهمان. و گفتی تو آن لحظه واقعا سوختن خانوم رجبی را بعد از تصور، بو هم کردی. و همه اش برات در یک لحظه بود مثل همین لامپ؛ چند ثانیه صدای وزوز با چند قطعی و وصلی مکرر و ثانیه پنجم فقط بو مانده بود، کمی هم سردرد. من اونجا گفتم تابحال به این بو دقت نکرده ام. برام یادآور چیزی نیست فقط این لحظه والان بمن حس ناامیدی میده.
 خب اگه موقعیتش دوباره پیش می آمد و من میتوانستم این بحثو باهات باز کنم بهت میگفتم. اون احساس ناامیدی نبود یکجور شناوری بین امید و ناامیدی بود. فرض کن یکهو ناامیدی از سرت می آد بالا و تو کمی دست و پا میزنی بعد ول میکنی. مثل اون جرقه های قبل از خاموشی. بعد آفتاب میشود آرام میشود و سطح ناامیدی میآید پایین تر از گلوت. ولی تو هنوز توی آن آب شناوری. هر روز موقع ایستادن جلو دستگاه تشخیص چهره توی اداره دقیقا بعد ازینکه صدای ضبط شده میگوید "ثبت موفق" من این حس را داشته ام. توی مسیر، بعد از کن، قبل از رسیدن به دستگاه حالم همان دست و پا زدن است. توی چند ثانیه چند تا تصمیم طوفانی میگیرم برای همت را از آزادگان دور زدن و برای همیشه  برگشتن. ولی هیچ وقت برنگشتم. چون نه سال است که مسخ این مسیر شده ام. روزهای تعطیل هم جلوی خودم را میگیرم سوییچ را میگذارم بالای کابینت ها که دستم بهش نرسد که یکوقت نرم و توی همت نیفتم و جلوی دستگاه نایستم چون خیلی ضایع است. از وقتی باهم سوختن لامپ را تجربه کردیم آن بوی سوختن خانوم رجبی تو هم بعد از "ثبت موفق" می آید. موفق. خیلی موفق.

ما توی خیال من بودیم تو آنجا زنده بودی ولی الان آنجا هم مردی. نه اینکه چون نیامدی فکر کنم مردی. اتفاقا قشنگ دنبالت گشتم. یک سوراخ بامزه پیدا کردم که بالاش پر از پروانه  بود. جمعیت پروانه ها را کنار زدم ببینم دارن واسه کی بال میزنن. بنظرم تو بودی. یعنی تو نبودی چون مرده بودی. 

 دیشب من داشتم بورانی میخوردم یکهو توی دلم آشوب شد. یک طوفان بی سابقه. بعد درین باره و علائمم گوگل کردم مقاله ای بود با این عنوان:   «آیا بال‌زدن پروانه‌ای در برزیل می‌تواند باعث ایجاد تندباد در تکزاس شود؟» 
که پولی بود و تخصصی بود. نخریدمش ولی خب دیگر شک نداشتم آن مرده ی تو بود.

Thursday, February 4, 2021

2

آجو مسیج‌ داد که بی انکه بقیه بفهمند برویم جلسه ای که خانه دوستش است. دور همیست و با تو هم خوش میگذرد پرسیدم چرا مرموزبازی درآریم؟ گفت اینطوری جلوی احتمال دلخوری بقیه را میگیریم. چیز بیشتری نپرسیدم باهاش رفتم. گفت اینجا خانه مدنی است. او متاهل است و یک پسر دارد. با استقبال گرمی روبرو شدیم. همسر مدنی مرا بغل کرد و مهمانها به ما و ما به مهمانان معرفی شدیم . خانه با شکوهی نبود ولی همه وسایل  از یک طیف طلایی برق دار بودند. دور میز شام نشسته ایم .در خانه مدنی همه روشنفکرند و درباره فاشیسم نهفته در بافت آن روشنفکران دیگر حرف میزنند. بحث بالا گرفته  و مدنی حسابی توجه مرا به دانشش جلب کرده و پشت هر گزاره اش استدلالش را بلند میگوید و اینطوری یکی یکی حریفانش را ساکت میکند و انگار دیگر ابهامی نیست. پسر یازده ساله اش از اتاق با پیژامه بیرون می آید ومیخواهد که پدر آرامتر حرف بزند چونکه او نمیتواند بخوابد و فردا امتحان دارد مدنی لبخند میزند و میگوید امتحان چی ؟ (انگار که پاسخ پسر قرار است روی عملکرد او تاثیر بگذارد.) پسر میگوید فارسی . مدنی به ما نگاه میکند و میخندد و میگوید: برو عزیزم یک شب هزار شب نمیشه و یکجوری که دوست صمیمی کناری اش بشنود و من از لبخوانی حدس بزنم میگوید آخ که خرجش را بدهی به سازش هم برقصی. آخاخ. بعد روش را میکند به جمع. رسیده بودیم به والیان تجدد در سنپطرزبورگ هزار وهشتصد و هشتاد . با همان ولوم ادامه میدهد..
هشت سال پیش دندان پیش سمت راستم پیشروی کرده بود روی دندان پیش چپی رفتم دندانپزشکی و خواستم قبل از اینکه خودش را بر دیگری مسلط کند برش گرداند سر جاش. مدتی قالب های طراحی شده از وضعیت فکم بهم میداد که هر کدام دوره هایی یک ماهه داشت شش ماه طول کشید تا تدریجا دندانها بحالت اصلی برگشتند. دکتر گفت درمانت تمام شده . قالب اخر از وضعیت صحیح را نگه داشتم و از هشت سال پیش هر وقت احساس کردم دوباره دندان پیش دارد تکان میخورد چند روزی قالب را گذاشتم. قسمت هایی از قالب الان سوراخ شده گاهی با جوش شیرین و سرکه تمیزش میکنم ولی اصلا مثل قبل شفاف نمیشود این اواخر هربار که قالب را گذاشتم لثه ام زخم شد تا اینکه امروز مثل یک شی عفونی دور انداختمش. همه ی من تحت سلطه دندان پیش چپم است و بقیه اش و برائتم ازاین پیشروی، اداست. مثل همین مدنی که با همه هوش و توانمندی اش استبداد دراو موج میزند ولی خودش حالی اش نیست
همه از جایشان بلند شدند. بعضی ظرفها را میبردند سمت آشپزختنه بعضی توی هال لم دادند. من هنوز نشسته بودم داشتم بشقاب ها را یکی میکردم. آجو دست کشید زیر چانه ام که احتمالا سسی را پاک کند یا مو یا ذره ی دیگری را کنار بزند حرکت دستش روی یک خط صاف نبود. انگار غبغبم پستی بلندی درست کرده باشد بقیه شب را یادم  نمانده جز این حرکت آهسته دست که تکرار میشود. 
میدانم که چاقتر از همیشه ام. روی ترازو روزی صد گرم بهم اضافه میشود بعضی روزها اضافه نمیشود و روز بعدی دویست گرم اضافه شده 
وبرای اینکه طبیعی بنظر برسد نوسان را نشان میدهد. پای دوم را که میگذارم رویش صفحه نمایش برای لحظه ای سیصد گرم پایینتر را نشان میدهد ولی سریع خودش را اصلاح میکند و درست روی سیصد گرم بیشتر توقف میکند او خیلی مرا میشناسد و هر روز شناختش ازم به روز و کامل میشود ارتباط مان یکجور صادق و بی ریاست ولی یکطرفه. انتقادش از من صحیح است ولی فقط او حق انتقاد دارد و من هم این معامله را انگار پذیرفته ام. کمی تحقیرآمیز است ولی حقیقیست
عددهای ترازو را طی هفت ماه گذشته توی اکسل زده ام. میانگین شش روز متوالی، ششصد گرم بیشتر از شش روز قبلش است. من این را گستاخی حساب میکنم ولی ازش ساده میگذرم و بهمین ترتیب الان روی سه هزار و پنجاه و هفت ایستاده و نگاهم میکند. سر من رو به پایین است. یک طرفم از ارتباطهای یک طرفه و بالا به پایین منزجر است طرف دیگرم پول میدهد و ترازو میخرد و مثل فرزندخوانده اش عزیز میشمردش که بهش اینطور بریند. یک طرفم از آن طرف دیگرم فرار میکند  آن طرف دیگر خوارتر از هر وقت دیگر میافتد دنبالش و پایش را میگیرد و طرف اول به زحمت پایش را میکشد بیرون و برایش آرزوی سلامتی و موفقیت میکند طرف دوم  میگوید گه خوردم دیگر پایت را نمیگیرم از من فرار نکن طرف اول بسرعت پرواز میکند و بالا و بالاتر میرود و بعد که حسابی از آن بالا خندید، دور میشود.  طرف دوم خشمش را تبدیل میکند به شعر. شعری سرشار از ستایش پرندگان مهاجر و توی دفترچه اش مینویسد و احتمالا برای طرف فرارم ارسالش کند.
حالا آجو به غبغبم دست زده و این یعنی دیگر همه میدانند من غبغب دارم مگر آنکه بهش بگویم مهمانی امشب را به کسی نمیگویم تو هم غبغبم را نگو. 

1



آفتاب ظهر از لای کرکره ها میزد توی اتاق. ما پشتمان به پنجره بود و وقتی دیگر ازانعکاس نور به مانیتور روبه رویمان تقریبا چیزی نمیدیدیم میفهمیدیم ظهر شده. یکیمان بلند میشد و با بندینک کناری جهت کرکره را عوض میکرد. اینکه کداممان بلند شویم قراردادی نبود. و این قراردادی نبودن همیشه باعث تشدید کدورت درونی مان میشد. مطمئنم بقیه هم حسش میکردند ولی گاهی انقدر چیزی نشان نمیدادند فکر میکردم حس نمیکنند ولی مگر میشد کسی این را نفهمد پس باید بازیگران قوی تری میبودند. وقتی به اینجا میرسیدم که چقدر طبیعی بازی میکنند به کدورتم افزوده میشد. ساختمان ما شش اتاق داشت من با شفق و اطهر و حدیث توی یک اتاق بودیم. اتاق کناری منشی رسالت بود و اتاق کناری منشی خود رسالت و به همین ترتیب اتاق بعدی آجو که تنها بود. دو اتاق هم سمت چپ اتاق ما بودند. دو ماه و نیم پیش یکیش خالی شده بود دریا و جی ترفیع گرفته بودند و بعد از آن دیگر کسی آنجارا پر نکرد. از ستاد مرکزی هم کسی اصلا متوجه پر یا خالی بودن اتاق های این ساختمان که اصلا در تیررس توجه نبود نمیشدند چه برسد به ترفیع گرفتنشان. اتاق کناری این اتاق خالی چهار تا مهندس ناظر دیگر بودند. بجز اینها یک آبدارخانه و یک توالت بانوان در ساختمان بود. توالت آقایان بیرون از ساختمان بود. این کار را رسالت کرد. وقتی آمد اولین حرکتش این بود که توالت را زنانه مردانه کند در پانزده سال گذشته کسی بهش فکر نکرده بود. هفته اول دستور داد پیمانکار ساخت مخزن هفده هزار مترمکعبی را متوقف کند و یک چیزی شبیه سوله در محوطه بسازد که دو بخش باشد توالت مردانه و نمازخانه. در معماری هیچ کدام از ساختمان های شرکت بجز همان ساختمان مرکزی نمازخانه نبود یا اگر بود تبدیل به چیز دیگری شده بود. محوطه اطراف ساختمان ما حدودا سه هزار متری هست. یک طرفش پارکینگ طرف دیگر انبار لوله هاست یک طرف خانه آبدارچی که توش خانومِ آقا جردن زندگی میکند و بین سوله و دستشویی مردانه هم یک باغچه نسبتا بزرگ که توش آقا جردن طی این سالها درخت هایی کاشته و خوب هم میوه میدهند. یکبار موقع تلفن حرف زدن با مادرم از اتاق درآمدم رفتم توی باغچه و یک سیب تقریبا نارس کندم گذاشتم توی جیبم کسی آنجا نبود ولی انگار دوربین داشت یا چیزی آخر وقت کاری آقا جردن صدام کرد و گفت سیبها هنوز نرسیده اند وقتی برسند خودم میچینم و سهم هر کس را میدهم دستش. حرفش یکجور مالکیت ضمنی تمام آن سه هزار متر بود و اقتدار هم داشت در بیان. حساب بردم. چند هفته گذشت با چهار کیسه فریزر وارد اتاق شد توی بقیه کیسه ها سه سیب و دو شلیل بود توی کیسه من دو سیب و دو شلیل. اطهر گفت اشتباه کرده حتما بگذار بهش بگم حتا خم شد که از پشت میزش بلند شود و برود. من گفتم نه نه. نمیخواد. درست است. مطمئن بودم باید از چیدن آن سیب و شماتت بعدش مثل یک راز محافظت کنم. و ازینکه آقا جردن به رازم احترام نگذاشت و جلوی چشم همه یک سیب کمتر به من داد خشمگین شدم. و دیگر امکان نداشت ببخشمش. شفق و حدیث هم تعارف کردند که اگر میخواهم از سیب های آنها بردارم گفتم امکان ندارد. از دلسوزی و سعی شان برای آدم خوبه ی هر داستانی بودن خوشم نیامد.همیشه بنظرم این وصله خیلی بهشان میچسبد. حتا وقتی از آن طرف اتاق بلند میشوند و با کفش های صدادارشان برای تغییر جهت کرکره پشت سر من می آیند، میخواهد این را بکنند توی چشمم. حالا هم ماجرای تقسیم میوه خوب بهانه ای بود که دوباره سر مهربان بودن کل بندازند. درباره اینکه باید تنبیه میشدم شکی نداشتم ولی ازینکه این تنبیه جلوی همه بود پدرم را درآورد. فرداش برای کاری توی اتاق رسالت رفتم دیدم دارد کت اش را میپوشد که برود بیرون برگه را بهش دادم. گرفت و خارج شد. بعد دیدم پشت چوب لباسی اش یک کیسه تقریبا چهارکیلویی سیب بود. همه جا دوربین داشت دیگر خوب میدانستم.

امروز از آن روزهای همیشگی بود. جردن فرنچ پرس را که پر از آب جوش بود معمولا میگذاشت روی میز شفق و دوباره باید از آن کارهای داوطلبانه غیرقراردادی میکردیم یعنی از کمد چایی سبز را برمیداشتیم و میریختیم توی آب جوش و ده دقیقه بعد برای بقیه لیوان را پر میکردیم. این هم بخاطر ادا اصولمان بود که چای سیاه دم نکشیده جردن را دوست نداشتیم و یک روز که ایده را اطهر مطرح کرد همه با شوق گفتند بله بله بهترین کار همین است. من میخواستم جردن را بچزانم و در فهماندن اینکه چایی اش خیلی هم تخمی است شریک شوم. پول گذاشتیم و فرنچ پرس خریدیم و از فرداش این مصیبت داوطلبانه مهربانی کردن شروع شد. بارها بچه ها به جردن از مزایای چای سبز گفتند حتا یکبار ظرفی را پر از چای سبز کردند و بهش دادند و گفتند ببر با خانومت دم کن بخور تا اینطور بنظر برسد که ما برای خاصیت چای سبز این کار را کردیم نه برای آب زیپویی بودن آنچه او بهمان میداد. من یکبار هم بهش نگفتم و انگار اصلا متوجه گفتگوی جاری در اتاق نشده باشم و سرم شدیدا گرم کار باشد و تمام دقتم به مانیتورباشد. این امکان هم وجود دارد که او هیچ متوجه نشده باشد ولی ابدا برایم موضوعیت ندارد.

شفق خودش چای سبز را ریخت توی آب جوش و لیوانهارا پر کرد این دومین روز متوالی بود که شفق اینکار را میکرد درحالیکه دو روز قبل من اینکار را کردم و بنظر باید حدیث تکانی میخورد ولی نخورد.



ساعت کاری که تمام میشود شش تایی یا بعضی وقت ها چهارتایی یا حتا دو سه تایی میرویم سمت پارکینگ دقیقا موقع خداحافظی مناسبات تمام میشود. توی همه یک عجله ای شدت میگیرد که انگار بعد از اینجا باید کار مهمی را به سرانجام برسانند و همین الانشم دیر شده است. صحبت کمتری میکنیم و با تمرکز از هم فاصله میگیریم و سوار ماشین هامان میشویم .دفتر ما و محوطه ی بزرگش بیست و شش کیلومتر خارج از شهر است و تقریبا چهل دقیقه ای طول میکشد تا به خانه برسم. از وقتی از خانواده جا شده ام و وقتی میرسم خانه خودم کسی منتظرم نیست بیشتر مسیر را از لاین سرعت میروم و ضبط و رادیو را خاموش میکنم کمی هم موقعیت های تصادفم بیشتر شده و ترمزها شدیدتر شده در شناسایی جزییات تصویر آینه سمت شاگرد همیشه تعلل داشته ام ولی چون سرعت کمتر بود وقت برای ترمز و حفظ فاصله از ماشین روبرویی بود. الان این زمان درآمدن از تصویر گذشته و تطبیق شرایط با تصویر روبرو خیلی کوتاه است. ترمزها به کمربند و کمربند به شکمم فشار می آورد.

Tuesday, February 2, 2021

قلاب

پشت میز کارم نشسته ام اتاق ساکت است اتاق کناری ساکت است اتاق رییس ساکت است دفتر و محوطه بیرونی اش ساکت است. صدای یکنواخت اسپیلت هست صدای یکنواخت کلیک ماوس و ضربه های ریتم دار کلیدهای کیبرد. اینها سکوت را تشدید میکنند. اگر من حرف نزنم کسی حرف نمیزند. حرف زدنم برای این است که همه چیز را عادی کنم. میخوام بخش های غیرعادی را گم کنم لای ارتباط های گاه به گاه و پوشالی. این ها از طرف من شروع میشوند. اگر من شروع نکنم هیچ کس شروع نمیکند. آن وقت دلهره میگیرم. مثل وقتی تنها مافیای باقیمانده هستم و جمع یکهو 
ساکت میشود.توی سکوت لو میروم برای همین همه سکوت های جهان را من میشکنم

یک کاراکتر فرعی از یک داستانی که هیچوقت ننوشته امش را خوب میشناسم. نمیدانم  ربطش با من چیست  جز آنکه برایم شیر تاریخ روزنگه میدارد و اینکار را دقیق انجام میدهد. در زندگی ام داستانی ننوشته ام بجز همان که فرستادم برای گرگعلی . آنهم قصدم داستان نوشتن نبود. آنموقع میخواستم سر صحبت را باهاش باز نگه دارم.  الان هم بنظرم این آقا خیلی بداقبال است میتوانست بخورد به تور یک نویسنده قابل و نه من که حواسی ندارم و یادم میرود پلیور تنش خاکستری گرم بود یا قهوه ای وقتی داشت میمالید به در صورتی بطری. من ایشان را مطالعه کرده ام هر روز ولی نه با دقتی که او جنس های مغازه اش را مطالعه میکند، یا مرا و بقیه   همسایه ها را. اینکه او سر راه من است عادلانه نیست ولی چه چیز عادلانه است.
 
درباره یونان و افسانه هایش و اثری که روی مردمش گذاشته و هنری که محصول آن اثر است خوانده ام. هنری رئال با جزییات فراوان به دور از رمانتیسم و سمبولیسم و اغراق ولی ریشه اش جعلیست. تخیل و افسانه است. اینکه خیال کنی الهه ای نگاهت میکند و مراقبت است یک چیز است اینکه توی تندیسی که ازش میسازی بخشی از بالهایش را روی سنگ، کامل درنیاوری چون تازه جوانه        زده اند و بالهای الهه ها تا سی وهفت سالگی رشد میکنند و الهه اینجا تازه سی و یک سال دارد؛ یک چیز      دیگر است. میخواهم از یونانیها یاد بگیرم. وقتی درباره  ی آنمرد  حرف میزنم. یا حتا درباره خود الهه ها


دیشب خواب دیدم روی فرش اتاق جدیدی در خانه جدیدی که توالت نداشت شاشیده ام.  ادرار شاید ده دقیقه ای متصلا و با فشار خارج میشد وقتی بند آمد سبک بودم. سی سالم بود سرزنش شدم و‌مثل احمق ها باهام رفتار شد ولی مهم نبود. از صبح سرخوشی بعد آن شاش طولانی با من است. همان سرخوشی مجابم کرد برگردم
  

34

امروز هفده مهرماه ۱۴۰۳ فردا تولدمه و درد دندان امانم را بریده. از درد کمتر میتوانم چیزی بخورم مگر مسکن و از نخوردن معده‌درد شده‌ام که کل دیش...