Saturday, February 27, 2021
15
Wednesday, February 24, 2021
14
آدورنو (احتمالا) در آخر نامه ای به
هورکهایمر مینویسد: اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماست، مراد خویش دگرباره من
نخواهم خواست. نامه فاش میشود و هایدگر روش اسکی میرود که ببینید آدورنو کسخل شده.
در بیان هایدگر نوعی منکوب کردن اصالت مراد دیده میشود که اساسن زبان قدرت است.
چند روز بعد اکسلر مفلوک ( در داستان "حقارت" فیلیپ راث) در قصه ای دیگر نقشه قتل هایدگر را با ویکتوریا
همسرش در میان میگذارد و او هم به اکسلر میگوید حالا میتوانی اجرایی اش کنی یا مثل
بقیه نقشه های توی سرت مطمئنی که شکست خواهد خورد؟ اکسلر تلفن میکند به هورکهایمر
برای کمک خواستن. او خواب است ولی بیدار میشود و میگوید وقتی کشتن آدمی دیگر تا این
حد دشوار است، آدمی که برای کشتنش دلایل درست و قانع کننده داری، تصور کن که کشتن
خودت چقدر سخت خواهد بود. اکسلر میگه فاک آف بابا بعد به قهرمان بدون نام "یکی مثل همه"
زنگ میزند و راث قبل از اینکه قهرمان جواب بدهد، اکسلر را مثل تاپاله می اندازد توی
چاه و سیفون میکشد و بابت رفتار نامناسب او از هورکهایمر عذرخواهی میکند. هایدگر
قضیه را میفهمد و ازینکه اکسلر با نقشه ی تمیز قتل او، نابود شده خشمگین میشود و
در بیانیه ای مینویسد : هر آنچه بر ما میگذرد توجیه عقلانی ندارد. خلاف آنچه بنظر
میرسد امر واقعی و اصیل احاطه ناپذیر است. کاری که راث کرد از نامه آدورنو هم بدتر
بود چون دغلبازی داشت. کسی که خوب مینویسد، خوب مست میکند، خوب هم میکشد. او قاتلِ
قاتل(بالقوه) من است ولی ابدا دوست من نیست. راث در جواب نوشت کفاره ی شراب خوریهای
بی حساب، هشیار در میانه مستان نشستن است. هایدگر بیخیال جواب دادن شد برگشت سر
مساله آدورنو. بنظرش یه چیزی در وجود اون بود که خیلی قدرتمنده برای همین نمیشد
نادیده اش گرفت و نمیشد باهاش بطرز افسارگسیخته ای بیرحم بود. هایدگر از جفتشون
معذرت خواهی کرد آخرش. آدورنو هم از هورکهایمر معذرت خواست. هورکهایمر ازینکه
ناخواسته وارد بازی تحقیزآمیزی شده ناراحت بود. ولی به آدورنو جواب داد : بخشیدنی
وجود نداره. من تو به وجود اومدن این موقعیت ها نقش داشتم. اصلا خیلی وقتا من پیش
آوردمشون. در جواب هایدگر هم نوشت بیمعرفتی تو کاتالیزور بود. راث از بیرون و یواشکی
داشت پشت همه نامه ها و عذرخواهی ها انباشت خشم رو نگاه میکرد و جسارت حرف زدن
نداشت.
Monday, February 22, 2021
13
Saturday, February 20, 2021
12
تو بی که بدونی یک فریب بزرگ و خوشمزه بودی و من در یک وعده بلعیدمت. بشقاب چرب و سنگین . وعده ای که سالها نه هضم شده نه استفراغ. حالا میتونم تجزیه شدنت رو توی معده ام ببینم. یک توده هندسیِ عظیمِ منسجم و حیرت آور و نفوذناپذیراما فروتن و ایستا، داره شکسته میشه اونهم درست وقتی که در عکس پروفایلت عینک دودی میزنی با خنده ای که دندونات معلوم میشه با مدلی از نشستن که دیگه توش هیچ سِری وجود نداره. دوربین پایین تر از خودت تنظیم شده و( برخلاف همیشه) در فضا کوچکترین اثری از ناچاری نیست. معده ام ازین فرصت استفاده میکنه و روت اسید میریزه. من به شتابِ دفرمگی ات خیره ام و بیش از هر وقت دیگری شگفت زده. توی تکه های منتشر ازت لحظه های بی شکوه پوشیدن کفشت یا کارت کشیدن توی دستگاه پوز یک مغازه یا جویدن غذا یا درآوردن جورابت یا سرفه کردنت بیشتر به چشم میاد. شبیه رها کردن سدیم هیپوکلریت روی نقاشی شده ای و دارم در بطنم فرایندیو میبینم که قابل ضبط یا کپچر نیست و الا این وضع تحت خوردگی اسید، این بافت های ایجاد شده آن وضعیت مذاب و دائما در حال فروپاشی میتونست نمایشگاهی باشه در دسته مدیا آرت.
Friday, February 19, 2021
11
Wednesday, February 17, 2021
10
Tuesday, February 16, 2021
9
Monday, February 15, 2021
8
Sunday, February 14, 2021
7
ابرهای صبح تپل و سفید و آبدار بودند. اهمیت این مساله در این موقعیت و این زمان از آلوده ترین سال قرن به مراتب متفاوت است با اهمیت آن در بهار سال بعد که همه هنوز نیامده بخاطر تناسبات قیافه اش عاشقش شده اند. تهران در روزهای خاکستری زمستانی اش مستضعفترین حالت خود را سپری میکند. من طرفدار زمستان و برف باشکوه سفیدش نیستم طرفدار هوای بارانی که زیرش میشود بوسید و خوابید و اینها نیستم طرفدار گلهای رنگ به رنگ و میوه های خوشمزه و آفتاب درخشان هم نیستم. من طرفدار مستضعفینم. این خیلی شعار انتخاباتی است ولی از کودکی بوده ام. اسباب بازی محبوبم یخ شکن و هاون بوده. و بیشتر باربی ها و عروسک های آوازخوان و متحرکم تا همین چند وقت پیش نو مانده بودند که توی یکی از اسباب کشی ها دادیم به دختر سرایدارمان. حالا اینکه با یخ شکن و هاون چه بازی ای میتوانستم بکنم و یا چرا بازی هایم انقدر تخریب لازم داشته بحثی است که در حوزه اختیارات رادفر است و نه من. فقط الان که بهش فکر میکنم میبینم غضبم در هر موقعیتی تبدیل شده به دلسوزی . وقتی داشتم از عصبانیت بابت احتمالا منع شدن از اردوی سینما، پلن سوزاندن کمد رخت خواب ها را میچیدم یکهو چشمم خورده به کشو اخر و دلم لابد برای مهجورترین و البته بالقوه ستمگرترین ابزار آشپزخانه سوخته و برده امشان توی اتاقم و بین من و دسته هاون احتمالا ارتباطی شکل گرفته که منصرفم کرده از آتش سوزاندن. و آنقدر این ارتباط عمیق شده که بقیه اسباب بازیها حسودیشان بشود. و گاهن آن وسط ها کسی با موی بلوند حسودی اش را نشان داده و من با تمام عشقم با تیزی سر یخ شکن پوست صورتی یخ و زیبای تو خالی اش را پاره کرده ام . و هر چقدر بابت خرابکاریها سرم فریاد کشیده شده آنها را بیشتر و خالص تر دوست پیدا کردم. به آنها جان میدادم و میخواستم انقدر گوشه گیر نمانند. بروند توی جامعه خودشان را فرو کنند توی همه چی. در نوجوانی ادبیات تو تیم بیچاره ها بود. هر چی عاشق تر و فناتر و اصلا افسرده تر و کافکاتر، دلنشینتر. با معلم ادبیاتم میرفتیم مسابقه مشاعره برای مدرسه با پارگی مان مقام کسب کنیم. در اوایل جوانی مسلمان تیری شدم. چون بطرز شگفت اوری بابت مظلوم و بیچاره بودن پوینت هم میداد. یعنی مثلا میگفت زمین را میدم به مستضعفها. بعدا که فهمیدم ادعاهاش از اساس بی معنی بوده و اصلا مگه زمین ارث پدرت هست که میبخشیش و اینها حسابی خورد تو پرم. اواسط جوانی هم مارکس و سوسیالیسم منتسب بهش خوب در من نشست بعد هم با جهانی روبرو شدم که خودش ابستن ضد خودش بود. و این تصویر مدرن، واقعی ترین بود. مثل تصویر ترک شدن از سمت کسی که ادعا میکند دوستت دارد.
در این دوران تنها جانبداری ام از مستضعفین توی تره بار اتفاق می افتد سیبهایی با لک های زرد یا فرو رفتگی را انتخاب میکنم. هویج های نه چندان شاداب و گوجه و کدوهای کمی ضرب خورده. با این هدف که با اینها یک غذای اعتراضی درست کنم. اعتراض به اردوی نرفته به مقام کسب نشده به ارث داده نشده و عشق اسراف شده و ازین دست . الان هم آسمان جلوه طبقه کارگری را دارد که بعد از قربانی های زیادی که داده به پیروزی ای رسیده. این شیرین تر از هر آبی و سفید و تپل و سکسی دیگریست. البته خب تلاقی اش با بهمن خودش عبور از مرزهای گروتسکی است که باعث میشود کسی خیلی جدی اش نگیرد. یعنی همه حاضرن به همان پلاک ماشین روبرو و جزییات روزمره کوچه و ساختمان و پنجره و خیابان سرگرم باشن و حتا از انها کمدی بسازند و بخندند تا به آسمان و ابرهایی با پاهای فیلی قدر قدرتش برای چیره شدن به وضعیت دل ببندند. حق هم دارند. این تپل های سفید تا ظهر هم دوام نمی اورند.
Saturday, February 13, 2021
6
باید انتخاب میکردم بیب را ببرم پارک و سر ساعت به قرارش با دوستش برسانم. یا اینکه پشت موهای دوبا را با ماشین خط بندازم و کمی هم اطراف گوش را با قیچی مرتب کنم. این انتخاب دقیقا لحظه ای که پالتوم را تنم کرده بودم ماسکم را هم زده بودم و سوییچ را برداشته بودم باید صورت میگرفت. همان لحظه دوبا نمازش تمام شده بود و از اتاق سابق من که الان مال خود خودش شده؛ درامده بود و ازم خواسته بود . بجز همین فقره که پشت سرم را خط بنداز یادم نمی آید دوبا راحت چیزی ازم درخواست کرده باشد. به بیب گفتم دیرت میشه؟ گفت اره سارینا رسیده و منتظره. تصمیم گرفتم بگویم نه. دیر گفتی. گفتم ولی پیش خودم شاکی هم بودم که باید زودتر میگفتی. آن روز نشد. نزدیکای نه بیب را رساندم خانه خودم بالا هم نرفتم باید قبل از نه برمیگشتم که جریمه نشوم.
این هفته ای موقع جمع کردن میز ناهار دوبا با یک حال غر خسته ای گفت اون هفته که پشت سرمو ماشین نکردی ایندفعه قبل رفتنت بکن. بعد رفت تو همان اتاق سابق من که احتمالا بخوابد. یعنی منتظر جواب من نشد. بیب هم طبق معمول باز برنامه چیده بود این دفعه تولد نمیدانم پسوریازیس یا چی.
دوبا بیدار شد چایی اش را که داشت میخورد گفتم بریم پشت سرت رو اصلاح کنم. هر سری یک صندلی کوچک که توی آشپزخانه داریم را برمیدارد میبرد جلوی اینه حمام و بعد از کیف توی کابینت حمام پیشبندش را میبندد و قیچی و شانه و ماشین را میگذارد جلوی آینه . چراغ بالای آینه را هم روشن میکند. این دفعه هم همان کارها را کرد. خب دوبا تقریبا مو هم ندارد. یعنی یک حاشیه ی تنک اطراف سرش هست ولی خیلی تشریفات اصلاحش جدی است. دیدم خودش دست برده. گفتم این ور سمت راستی ات که خیلی خالی شده. چیکار کردی؟ با یک لج ضمنی کودکانه گفت آره. تو نکردی خودم هم مسلط نبودم. گفتم بابی که بود. ارام گفت که فکر میکنه چشمش ضعیف شده. به شوخی گفتم چشم ضعیف او با دست لرزان شما در عمل خیلی فرق نداره. سرش رو آورد بالا و از توی آینه بهم نگاه کرد. به شوخیمم نخندید اصلا. هنوز ازش میترسم وقتی کارهای غیرقابلپیشبینی میکند. اینکه یکهو سر خمش را صاف کند و بهم نگاه کند یکجور ضد حمله حساب میشود هر چقدر هم کم زور و مطیع بنظر برسد من باورم نمیشود. یکبار خانوادگی داشتیم مستند راز بقا میدیدیم چند پرنده وحشی حمله کرده بودند به سه شیر، دو تا از انها از آن مهلکه جان سالم بردند. حتا چند تا از پرنده ها را ناکار کردند. شیر نر پیر اما نتوانست. وقتی افتاد رو زمین بجز ان پرنده ها بقیه جانوران کم زورتر هم حمله کردن که تکه ای ازش را بخورند. بیب گفت مثلا سلطان جنگله این. چرا اینطوری شد؟ دوبا گفت شیر وقتی پیر میشه دیگه هیچی نیست. یجوری گفت که انگار خودش را میگوید. من و باب از تو اشپزخانه بهم نگاه کردیم و یواش خندیدیم. البته من یواش میخندم چون نمیخوام بنظرش برسد که از نظر ما انطورها هم نبوده. باب بیرحم تر از این حرفهاست. البته خودش میگوید بیتعارف تر. بلند خندید. بعد دوبا انگار پسرش یک تکه ازش را با دندان کشیده است زانوی چپش را جمع کرد زیر خودش و گوشیش را برداشت و بیشتر توی مبل فرو رفت . من انروز فقط صدای قیچی دراوردم چون عملا چیزی برای کوتاه کردن نبود و خط پشتش را با ماشین صاف کردم و با براش مخصوصش موها را تکاندم یک اینه هم دادم دستش که ببیند. گفت اها. چی میشه هر هفته برای همین یک قلم وقت بذاری، حسابی بلند شده بود عرق میکردم فر میخورد، بد بود. نگفتم چرت نگو فر کجا بود، خودت ترتیبش را داده بودی. گفتم هیچی نمیشه، میکنم. دلم میخواست ادامه بدم که اون دفعه فقط نشد که بخاطر بیب بود خودت که میدانی انقدر اذیتم نکن لامصب. این تکرار خواسته ات برای من عذاب اوره. انهم از سمت تویی که عمری بی نیاز و با اقتدار پوشالی ات یک تصویر اصیل برامان ساختی. حالا باید هر هفته وقتی با سر خم جلویم میشینی ببینم که تصویرت دارد چطور ترک برمیدارد. عیب ندارد.
Tuesday, February 9, 2021
5
داریم هیچ کار میکنیم. همه کارها خوابیده ولی وانمود میکنیم نخوابیده و برعکس کارهامان خیلی هم اساسی است. مثلا نامه میزنم به فلان شرکت که اگر تا فلان تاریخ پروژه را بیست درصد دیگر جلو نبردی ال میکنیم و بل میکنیم. حالا طرف میگوید بتن از قیمت براورد شده در قرارداد سه برابر گرانتر شده.میفهمی؟ چطور بسازم. ما باز نامه میزنیم که بله میفهمیم. بهرحال وضعیتی هست که هست. هر چی خرج کنی که بلخره توی صورت وضعیت می آوری و پولت را میگیری پس چت است؟ بساز. او میرود که بسازد ولی نمیسازد تا ما دوباره نامه بزنیم و اینبار او گرانی میلگرد را هم بگوید و ما هیچ ال و بلی نمیکنیم و این چرخه معیوب هی ادامه پیدا میکند . ما خسته میشویم. فرقی نمیکند جلوی کی داریم وانمود میکنیم که ورک لود زیادی داریم ولی همه خوب فهمیدیم ما برای تحلیل کردن، گزارش دادن و بررسی ریسک و نظارت به پروژه ها نیست که حقوق میگیریم بلکه برای امر خطیر وانمود کردن بهمان پول میدهند. چند وقت پیش جی وقتی هنوز ترفیع نگرفته بود و از ساختمان ما نرفته بود تعریف میکرد وقتی به خانه میرسد جانی براش نمی ماند که به زن و بچه برسد. جنازه اش می افتد روی تخت. میگفت آنها هم حق دارند از او سهمی داشته باشند و نمیشود که همه اش کار کار. حتا ادامه داد که زن اش بهمین دلیل تهدید کرده از او جدا میشود. آنجا دیگر معلوم بود او ترفیع خواهد گرفت.
دستگاه کپی دارد یکسره کاغذ میدهد بیرون. تلفن اطهر زنگ میخورد. دوست پسر جدیدش است. خیلی هم جدید نیست . شاید ده ماهی هست که باهمند. توی اتاق تلفن را جواب میدهد بلند میخندد بلند میگوید میبوسمت. بلند میگوید تو که کره مربا دوست نداشتی. وقتی تلفن حرف میزند بیشتر نگاهش به ناخن هاش هست هی دستش را باز میکند و بعد دستش را آنوری میکند و حالا انگشت ها را خم میکند. و دوباره نگاهشان میکند. نمیدانم چرا و طی چه فرایندی او انقدر با ما راحت است و مناسبات محافظه کارانه شرکت را در اتاق رعایت نمیکند. البته بنظرم فقط در اتاق نیست. بیرون از اتاق هم احتمالا رعایت نمی کند. قاعدتا توی یک اتاق بودن نباید مزیتی باشد به بقیه. ولی شاید هست. تلفنش تمام میشود. دستگاه کپی هم همان لحظه آرام میگیرد. من دارم توی مانیتورم فیلم یا انیمیشنی میبینم. ویدئو POV است. یک جفت دست با کاسه سری از جنس پوست تخم مرغ ولی سی باربزرگتر و محکم تر از پوست تخم مرغ. دستها دارن آن را میکوبند به زمین به سنگ به دیوار با تمام توان. شفق روبرویم ایستاده با دستی به سویم دراز که توش چوب کنجدی هست. میگویم باید دستم را بشورم بعد برمیدارم.
روی میز بجز نوشیدنی، چوب کنجدی بود با چیپس و ژامبون و هایپ و آبمیوه ای با طعم عجیب پرتقال و کیوی و دارچین و میخک. تست پیراشکی، سیب زمینی تنوری با پنیر ورقه ای . میوه خشک و تنقلات دیگه که یادم نیست. اینهارو برای گرگعلی چیده بودم. این اولین دیدارواقعی و این شکلی مان بعد از پنج سال میل و اشتیاق بی وقفه ام بود. قرار بود ده و نیم بیاید. یازده مسیج زد که بخودت عطر نزن(یا نمیخوام بویت را بگیرم). سیلی اول. یازده و نیم مسیج بعدی که یادت نره من هیچکس توام (یا تو هیچ کس منی). سیلی دوم. دوازده و نیم آمد. سیلی سوم. ساکت بود و شاید ترسیده (یا مهم نیست برای تو تجربه بکریه یا نه ولی من بهت چیز قشنگی نمیگم چون سزاوارش نیستی و فقط ترسناکی). سیلی چهارم. سه هم رفت (یا همینقدر ازم بس ات است). سیلی پنجم. و سیلی های دیگر. بغل و بدرقه اش کردم و بابت سیلی ها خوب قدردانی کردم. بعد از آن روز یک سوت ممتد توی گوشم هست. سوت مال ایستگاه قطاریست که قطاری توش نیست. یا شاید تازه رفته ولی از خالی بودن که معلوم نمیکند. مهم این است که در ایستگاه هیچ نیست. نه قطاری نه مسافری نه صندلی ای نه مسیر ریلی ای نه مغازه ای نه چراغی نه آینه محدبی. سوت فقط سوت. احتمالا بنظر رادفر طبیعی باشد تحمل یک سوت دائمی که گاهی از جریان مخفی ناخودآگاهت بالاتر نمی آید و متوجهش نمیشوی و گاهی پرده گوشت را میبرد، چنان طاقتت را کم کند که نفهمی چطور زرده و سفیده تخم مرغ ها از تمام هیکلت شره میکند.
Sunday, February 7, 2021
4
Saturday, February 6, 2021
3
Thursday, February 4, 2021
2
هشت سال پیش دندان پیش سمت راستم پیشروی کرده بود روی دندان پیش چپی رفتم دندانپزشکی و خواستم قبل از اینکه خودش را بر دیگری مسلط کند برش گرداند سر جاش. مدتی قالب های طراحی شده از وضعیت فکم بهم میداد که هر کدام دوره هایی یک ماهه داشت شش ماه طول کشید تا تدریجا دندانها بحالت اصلی برگشتند. دکتر گفت درمانت تمام شده . قالب اخر از وضعیت صحیح را نگه داشتم و از هشت سال پیش هر وقت احساس کردم دوباره دندان پیش دارد تکان میخورد چند روزی قالب را گذاشتم. قسمت هایی از قالب الان سوراخ شده گاهی با جوش شیرین و سرکه تمیزش میکنم ولی اصلا مثل قبل شفاف نمیشود این اواخر هربار که قالب را گذاشتم لثه ام زخم شد تا اینکه امروز مثل یک شی عفونی دور انداختمش. همه ی من تحت سلطه دندان پیش چپم است و بقیه اش و برائتم ازاین پیشروی، اداست. مثل همین مدنی که با همه هوش و توانمندی اش استبداد دراو موج میزند ولی خودش حالی اش نیست
همه از جایشان بلند شدند. بعضی ظرفها را میبردند سمت آشپزختنه بعضی توی هال لم دادند. من هنوز نشسته بودم داشتم بشقاب ها را یکی میکردم. آجو دست کشید زیر چانه ام که احتمالا سسی را پاک کند یا مو یا ذره ی دیگری را کنار بزند حرکت دستش روی یک خط صاف نبود. انگار غبغبم پستی بلندی درست کرده باشد بقیه شب را یادم نمانده جز این حرکت آهسته دست که تکرار میشود.
میدانم که چاقتر از همیشه ام. روی ترازو روزی صد گرم بهم اضافه میشود بعضی روزها اضافه نمیشود و روز بعدی دویست گرم اضافه شده
وبرای اینکه طبیعی بنظر برسد نوسان را نشان میدهد. پای دوم را که میگذارم رویش صفحه نمایش برای لحظه ای سیصد گرم پایینتر را نشان میدهد ولی سریع خودش را اصلاح میکند و درست روی سیصد گرم بیشتر توقف میکند او خیلی مرا میشناسد و هر روز شناختش ازم به روز و کامل میشود ارتباط مان یکجور صادق و بی ریاست ولی یکطرفه. انتقادش از من صحیح است ولی فقط او حق انتقاد دارد و من هم این معامله را انگار پذیرفته ام. کمی تحقیرآمیز است ولی حقیقیست
عددهای ترازو را طی هفت ماه گذشته توی اکسل زده ام. میانگین شش روز متوالی، ششصد گرم بیشتر از شش روز قبلش است. من این را گستاخی حساب میکنم ولی ازش ساده میگذرم و بهمین ترتیب الان روی سه هزار و پنجاه و هفت ایستاده و نگاهم میکند. سر من رو به پایین است. یک طرفم از ارتباطهای یک طرفه و بالا به پایین منزجر است طرف دیگرم پول میدهد و ترازو میخرد و مثل فرزندخوانده اش عزیز میشمردش که بهش اینطور بریند. یک طرفم از آن طرف دیگرم فرار میکند آن طرف دیگر خوارتر از هر وقت دیگر میافتد دنبالش و پایش را میگیرد و طرف اول به زحمت پایش را میکشد بیرون و برایش آرزوی سلامتی و موفقیت میکند طرف دوم میگوید گه خوردم دیگر پایت را نمیگیرم از من فرار نکن طرف اول بسرعت پرواز میکند و بالا و بالاتر میرود و بعد که حسابی از آن بالا خندید، دور میشود. طرف دوم خشمش را تبدیل میکند به شعر. شعری سرشار از ستایش پرندگان مهاجر و توی دفترچه اش مینویسد و احتمالا برای طرف فرارم ارسالش کند.
حالا آجو به غبغبم دست زده و این یعنی دیگر همه میدانند من غبغب دارم مگر آنکه بهش بگویم مهمانی امشب را به کسی نمیگویم تو هم غبغبم را نگو.
1
آفتاب ظهر از لای کرکره ها میزد توی اتاق. ما پشتمان به پنجره بود و وقتی دیگر ازانعکاس نور به مانیتور روبه رویمان تقریبا چیزی نمیدیدیم میفهمیدیم ظهر شده. یکیمان بلند میشد و با بندینک کناری جهت کرکره را عوض میکرد. اینکه کداممان بلند شویم قراردادی نبود. و این قراردادی نبودن همیشه باعث تشدید کدورت درونی مان میشد. مطمئنم بقیه هم حسش میکردند ولی گاهی انقدر چیزی نشان نمیدادند فکر میکردم حس نمیکنند ولی مگر میشد کسی این را نفهمد پس باید بازیگران قوی تری میبودند. وقتی به اینجا میرسیدم که چقدر طبیعی بازی میکنند به کدورتم افزوده میشد. ساختمان ما شش اتاق داشت من با شفق و اطهر و حدیث توی یک اتاق بودیم. اتاق کناری منشی رسالت بود و اتاق کناری منشی خود رسالت و به همین ترتیب اتاق بعدی آجو که تنها بود. دو اتاق هم سمت چپ اتاق ما بودند. دو ماه و نیم پیش یکیش خالی شده بود دریا و جی ترفیع گرفته بودند و بعد از آن دیگر کسی آنجارا پر نکرد. از ستاد مرکزی هم کسی اصلا متوجه پر یا خالی بودن اتاق های این ساختمان که اصلا در تیررس توجه نبود نمیشدند چه برسد به ترفیع گرفتنشان. اتاق کناری این اتاق خالی چهار تا مهندس ناظر دیگر بودند. بجز اینها یک آبدارخانه و یک توالت بانوان در ساختمان بود. توالت آقایان بیرون از ساختمان بود. این کار را رسالت کرد. وقتی آمد اولین حرکتش این بود که توالت را زنانه مردانه کند در پانزده سال گذشته کسی بهش فکر نکرده بود. هفته اول دستور داد پیمانکار ساخت مخزن هفده هزار مترمکعبی را متوقف کند و یک چیزی شبیه سوله در محوطه بسازد که دو بخش باشد توالت مردانه و نمازخانه. در معماری هیچ کدام از ساختمان های شرکت بجز همان ساختمان مرکزی نمازخانه نبود یا اگر بود تبدیل به چیز دیگری شده بود. محوطه اطراف ساختمان ما حدودا سه هزار متری هست. یک طرفش پارکینگ طرف دیگر انبار لوله هاست یک طرف خانه آبدارچی که توش خانومِ آقا جردن زندگی میکند و بین سوله و دستشویی مردانه هم یک باغچه نسبتا بزرگ که توش آقا جردن طی این سالها درخت هایی کاشته و خوب هم میوه میدهند. یکبار موقع تلفن حرف زدن با مادرم از اتاق درآمدم رفتم توی باغچه و یک سیب تقریبا نارس کندم گذاشتم توی جیبم کسی آنجا نبود ولی انگار دوربین داشت یا چیزی آخر وقت کاری آقا جردن صدام کرد و گفت سیبها هنوز نرسیده اند وقتی برسند خودم میچینم و سهم هر کس را میدهم دستش. حرفش یکجور مالکیت ضمنی تمام آن سه هزار متر بود و اقتدار هم داشت در بیان. حساب بردم. چند هفته گذشت با چهار کیسه فریزر وارد اتاق شد توی بقیه کیسه ها سه سیب و دو شلیل بود توی کیسه من دو سیب و دو شلیل. اطهر گفت اشتباه کرده حتما بگذار بهش بگم حتا خم شد که از پشت میزش بلند شود و برود. من گفتم نه نه. نمیخواد. درست است. مطمئن بودم باید از چیدن آن سیب و شماتت بعدش مثل یک راز محافظت کنم. و ازینکه آقا جردن به رازم احترام نگذاشت و جلوی چشم همه یک سیب کمتر به من داد خشمگین شدم. و دیگر امکان نداشت ببخشمش. شفق و حدیث هم تعارف کردند که اگر میخواهم از سیب های آنها بردارم گفتم امکان ندارد. از دلسوزی و سعی شان برای آدم خوبه ی هر داستانی بودن خوشم نیامد.همیشه بنظرم این وصله خیلی بهشان میچسبد. حتا وقتی از آن طرف اتاق بلند میشوند و با کفش های صدادارشان برای تغییر جهت کرکره پشت سر من می آیند، میخواهد این را بکنند توی چشمم. حالا هم ماجرای تقسیم میوه خوب بهانه ای بود که دوباره سر مهربان بودن کل بندازند. درباره اینکه باید تنبیه میشدم شکی نداشتم ولی ازینکه این تنبیه جلوی همه بود پدرم را درآورد. فرداش برای کاری توی اتاق رسالت رفتم دیدم دارد کت اش را میپوشد که برود بیرون برگه را بهش دادم. گرفت و خارج شد. بعد دیدم پشت چوب لباسی اش یک کیسه تقریبا چهارکیلویی سیب بود. همه جا دوربین داشت دیگر خوب میدانستم.
امروز از آن روزهای همیشگی بود. جردن فرنچ پرس را که پر از آب جوش بود معمولا میگذاشت روی میز شفق و دوباره باید از آن کارهای داوطلبانه غیرقراردادی میکردیم یعنی از کمد چایی سبز را برمیداشتیم و میریختیم توی آب جوش و ده دقیقه بعد برای بقیه لیوان را پر میکردیم. این هم بخاطر ادا اصولمان بود که چای سیاه دم نکشیده جردن را دوست نداشتیم و یک روز که ایده را اطهر مطرح کرد همه با شوق گفتند بله بله بهترین کار همین است. من میخواستم جردن را بچزانم و در فهماندن اینکه چایی اش خیلی هم تخمی است شریک شوم. پول گذاشتیم و فرنچ پرس خریدیم و از فرداش این مصیبت داوطلبانه مهربانی کردن شروع شد. بارها بچه ها به جردن از مزایای چای سبز گفتند حتا یکبار ظرفی را پر از چای سبز کردند و بهش دادند و گفتند ببر با خانومت دم کن بخور تا اینطور بنظر برسد که ما برای خاصیت چای سبز این کار را کردیم نه برای آب زیپویی بودن آنچه او بهمان میداد. من یکبار هم بهش نگفتم و انگار اصلا متوجه گفتگوی جاری در اتاق نشده باشم و سرم شدیدا گرم کار باشد و تمام دقتم به مانیتورباشد. این امکان هم وجود دارد که او هیچ متوجه نشده باشد ولی ابدا برایم موضوعیت ندارد.
شفق خودش چای سبز را ریخت توی آب جوش و لیوانهارا پر کرد این دومین روز متوالی بود که شفق اینکار را میکرد درحالیکه دو روز قبل من اینکار را کردم و بنظر باید حدیث تکانی میخورد ولی نخورد.
ساعت کاری که تمام میشود شش تایی یا بعضی وقت ها چهارتایی یا حتا دو سه تایی میرویم سمت پارکینگ دقیقا موقع خداحافظی مناسبات تمام میشود. توی همه یک عجله ای شدت میگیرد که انگار بعد از اینجا باید کار مهمی را به سرانجام برسانند و همین الانشم دیر شده است. صحبت کمتری میکنیم و با تمرکز از هم فاصله میگیریم و سوار ماشین هامان میشویم .دفتر ما و محوطه ی بزرگش بیست و شش کیلومتر خارج از شهر است و تقریبا چهل دقیقه ای طول میکشد تا به خانه برسم. از وقتی از خانواده جا شده ام و وقتی میرسم خانه خودم کسی منتظرم نیست بیشتر مسیر را از لاین سرعت میروم و ضبط و رادیو را خاموش میکنم کمی هم موقعیت های تصادفم بیشتر شده و ترمزها شدیدتر شده در شناسایی جزییات تصویر آینه سمت شاگرد همیشه تعلل داشته ام ولی چون سرعت کمتر بود وقت برای ترمز و حفظ فاصله از ماشین روبرویی بود. الان این زمان درآمدن از تصویر گذشته و تطبیق شرایط با تصویر روبرو خیلی کوتاه است. ترمزها به کمربند و کمربند به شکمم فشار می آورد.
Tuesday, February 2, 2021
قلاب
دیشب خواب دیدم روی فرش اتاق جدیدی در خانه جدیدی که توالت نداشت شاشیده ام. ادرار شاید ده دقیقه ای متصلا و با فشار خارج میشد وقتی بند آمد سبک بودم. سی سالم بود سرزنش شدم ومثل احمق ها باهام رفتار شد ولی مهم نبود. از صبح سرخوشی بعد آن شاش طولانی با من است. همان سرخوشی مجابم کرد برگردم
34
امروز هفده مهرماه ۱۴۰۳ فردا تولدمه و درد دندان امانم را بریده. از درد کمتر میتوانم چیزی بخورم مگر مسکن و از نخوردن معدهدرد شدهام که کل دیش...
-
[روش اعتراضی من هیچ وقت رای نیاورده . یادم هست که خانم معصومی دبیر شیمی1 غافلگیرانه گفت آزمون نیم ترم را بجای هفته بعد، فردا میگیرد و همه غر...
-
امروز هفده مهرماه ۱۴۰۳ فردا تولدمه و درد دندان امانم را بریده. از درد کمتر میتوانم چیزی بخورم مگر مسکن و از نخوردن معدهدرد شدهام که کل دیش...
-
شش ساعتی راندم تا شمال ولی دریا نرفتیم. پس احتمالا شمال نرفتیم. یادم است یکبار در خانه لولیتا نشسته بودیم ولی دریا داشت و پاهای همه تا زانو ...