Wednesday, July 28, 2021

27

اول: 
حال یک چیز را میدانم آن هم اینکه برای ادامه دادن لازم است جهان ها را تفکیک کرد. باید از فضای رویا نوشت و آن را وارد جهان کلمات کرد تا از حضورشان در جهانهای دیگر جلوگیری شود. برای اینکه در کسالت های روزمره خود دیوانه نشویم و جنون اخبار بیرون به رگ های مالیخولیای نحیف و تیرخورده مان خون تزریق نکند و آنها را آنقدر برجسته نکند که هربار موقع مالیدن لوسیون روی بدنمان متوجه شریان های ضخیمش شویم؛ باید به آن حیوان نازنین فضا داد و در آن فضا غذایش داد. قبل ازینکه خودش دست به کار شود و بخوردمان. 

دوم:
تمام ذهنم دیالوگ است. یکی در موضعی مسلط تر از دیگری، معمولا دارد شک میکند به یک سوژه اتفاقی. دیگری ( کوچکتر است) باهاش بحث میکند و ذهن اولیِ مسلط را بطرز مهندسی شده ای میبرد به سمت شک به قوه عاقله اش. اولی سعی میکند در کمترین زمان پاسخ شفاف منطقی ای بدهد و خودش را برهاند دومی جواب را با طرح سوال دیگری پاسخ میدهد و کم کم اساس و وجودش را میبرد زیر سوال. کمی که میگذرد کوچکتر پررور میشود و به آنچه اولیِ مسلط در طی سالیان کسب کرده میخندد. اولیِ مسلط که دیگر مسلط نیست و با خنده های کوچک هیستریک شده قلبش گوم گومب میزند. حرکت هایی احمقانه میکند و تنها ابزارش جثه اش است. کوچک را میزند. کوچک بیشتر میخندد. هر کدام  بعدا تنها میشوند. کوچک در خلوتش کوچک تر شده و دارد سوال های کم اهمیت تر و عجیبتر را در قالب کلمات قلمبه تر با لحنی که تبختر قلابی اش را، همه، بجز مسلط، متوجهش میشوند، آماده میکند. مطمئن است در یکی از این مباحثات که مسلط حسابی عصبی شده دست از زدن او برمیدارد و خودش را ناکار میکند. هدف مشخصن همین است. در تنهاییِ مسلط چیز به درد بخوری نیست. هیچ نقشه ای برای مناظره بعدی ( که احتمالا دقیقه بعدی اش اتفاق می افتد) ندارد. رویا میبیند. به دیوار نگاه میکند و از توی دیوار یک قاب نورانی پیدا میکند که او را به یک دنیای دیگر میبرد. او نمیرود. از این درها خیلی به رویش باز شده ولی کارمندتر از این حرف هاست که واردشان بشود. بنظرش این دریچه های باز و به اختیار وارد نشدن ها خودش دستاوردیست که هر شخصی قادر به کسب آن نیست. همین بهش احساس تسلط بیشتر میدهد. رویاها در سطح ارضایش میکنند. عرقش را با لبخند پاک میکند انگار کوه کنده. به عرقی که از این بیرون ریخته افتخار میکند. همان لحظه ی پاک کردن عرق، شکی به سراغش می آید که آیا این عرق حقیقی است؟ وقتی دستم از هیچ دریچه ای عبور نکرده؟ شاید این احساس رضایت ساختگی باشد. اینجا سریعن دیگریِ کوچک وارد میشود. و این جدال با ولع نابودی بزرگ مسلط و بدون آلوده شدن دست کوچک تا ابد ادامه دارد. 


سوم:

در نوت گوشی همیشه یک لیست خرید وجود دارد. نزدیک به دوماه است که در صدر این لیست "محوکن" برای نقاشی نوشته ام. زیر محوکن همه چیز هست از تخم مرغ تا سالت نیکوتین. قسمت تعجب آور این است که من وقتی از خانه خارج میشوم دیگر به لیست نگاه نمیکنم و اگر یک قلم را یکبار فراموش کنم بار بعدی یا نهایتا دوبار بعدش حتما آن را خواهم خرید و آن را از لیست پاک میکنم. در این دو ماه بارها و بارها به شهرکتاب و یا  لوازم نقاشی فروشی رفته ام و همه چیز خریده ام الا محو کن. الان دیگر مطمئنم که محو کن مهم نیست کالبد داشته باشد یا نه، همیشه چه در قالب حروف چه حتا تصویر ذهنی که او را تداعی کند، خاصیتش را دارد. زورش به چیز دیگری نرسیده و مکررا خودش را محو میکند. این یک نمونه است. و بقیه چیزها هم همین کارکرد را -احتمالا- دارند. مثلا او. دیگر چیزی ازش جایی ثبت نیست.  دیگرتماسی در قالب حروف و لغات حتا در پوشه های پنهان دیوایس هایم با او ندارم. دیگر مطمئنم هیچ چیز نیست. ولی وقتی میگویم او، یک تداعی هست. و آن تداعی کارکرد دارد. از این چیزهای بدون کالبد پر کارکرد باید بیشتر ترسید.


No comments:

Post a Comment

34

امروز هفده مهرماه ۱۴۰۳ فردا تولدمه و درد دندان امانم را بریده. از درد کمتر میتوانم چیزی بخورم مگر مسکن و از نخوردن معده‌درد شده‌ام که کل دیش...