Thursday, March 18, 2021

20

 

 خانه را میتکانم. پنجره تمیز میشود و پارچه ها سیاه میشوند، زیر شیر آب میگیرم، کفی میکنم، میچلانم،  دوده ها نمیروند. توری ها را در می آورم و میشورم . اب سیاه میشود. سه مگس وارد میشوند. خانه را میتکانم. مگس ها سفت نشسته اند روی صندلی مقابلم. همانکه او رویش نشسته بود. دستم را میشورم، صورتم را میشورم، سینک سیاه میشود. خانه را میتکانم. انگیزه او برای دیدن من دقیقن همان بود که موقع رفتن به خانه زنهایی داشت که باید بابتشان پول بدهد. همان نیروی کشنده کشانده بودش. سرم سوت میکشد از دانستن اینها درتمامی لحظات، و باز در آغوش گرفتن او و یادش. خانه را میتکانم. برس را توی چاه توالت میچرخانم، میسابم که رنگ چرک گه برود. بوی مواد نظافت چشمم را میسوزاند و خفه ام میکند. مگس ها را هم شاید بکند. ابراهیم منصفی میخواند اولین گل بوته ی غم اولین خارم تو بُستش. مگسها رفته اند بیرون شاید هم توی کیسه جارو گیر کرده اند. گفته بودند قرار است برف بیاید. روی کوه ها ی روبرو برفی نیست. جرثقیل جلوی برج ها تکان میخورد جالب است که هیچ وقت تکان نمیخورده. حالا در رسمی ترین تعطیلات تکان میخورد

No comments:

Post a Comment

34

امروز هفده مهرماه ۱۴۰۳ فردا تولدمه و درد دندان امانم را بریده. از درد کمتر میتوانم چیزی بخورم مگر مسکن و از نخوردن معده‌درد شده‌ام که کل دیش...