در لحن او ریسمانی نبود که با دو دست بگیرمش و بیرون بیایم یا حتی شاید دور گردنم بپیچمش و بیرون نیایم. سراپا میلی بود برای عبور کردن و پریدن از روی حفره ای که میان راه افتاده بود و دویدن و دویدن. این خاصیت آدم مدرن است. یادم می آید هر دو دست در دست از یک نقطه از یک جهان کوچک راه افتاده بودیم. و او بیشتر میخواست که مطلقا مدرن باشد و بجای له شدن زیر چرخ دنده های ماشین، ریتم حرکتش را با چرخ دنده ها تنظیم کند. ماشین کارش خراب کردن بود برای رسیدن به پیشرفت. من آن موقع گوش میدادم و به صرافتش نیفتاده بودم. قدمهایم کوتاه بود و سربه هوا. قدم های او کمی بلندتر ولی محکمتر و با هدف ادامه دادن، گفت هرمانعی که پیش آید آن را کنار میزنیم. هدف ادامه دادن است. در مسیر حفره ای بود یا به وجود آوردم یا به وجود آورد یا بالقوه بود؛ مهم نیست. من نگاهم بجای پا و قدمهایش، به گردن او بود و به زبان و دندانهایش او نگاهش به مسیر. من همانجور با قدمهای شلخته و ابلهانه و خالصانه ام افتادم توی حفره. او مستاصل شد. شاید با ندای وجدان در افتاد. بقول گوته احساس گناه احساسی مبتنی بر خودفریبی و حمایت از نفس و عامل پیشروی انسان جدید است. برای آرام کردن خود و ادامه دادن. چند کلمه گفت بر لزوم ترک کردن و دورشدن. و کلماتی شبیه اینکه «بیرون بیا. قبل ازینکه ماشین روت خاکی بپاشد» او در نهایت صداقتش مطمئن بود که نابودی مرا نمیخواسته و شاهد نابودی بودن را که اصلا اذیتش میکرد و چه کاری بود که آنجا بایستد . وضعیت هم برایش دست و پاگیر بود . این منِ گیرکرده در حفره را هم دیگر نمیخواست. با گفتن کلمات آسوده شد و رفت. قرار هم همین بود. مانع ها را کنار زدن و به جلو رفتن پیوسته.
این دگردیسی مختص او نبود. تحول من هم بود. این استحاله ها -که شکلش فرد به فرد متفاوت است ولی کارش یک چیز است- سرنوشت محتوم او، من و همه آنهایی بود که با ما از جهان کوچکمان بیرون زدیم. او بعد از حفره را راه نرفت، دوید و تبدیل به یک چرخ دنده اساسی یک ماشین مدرن شد. من با سر انگشتهایم و تیزی ناخن هایم راهی به بیرون میجویم. حتا اگر در این کندن ها تبدیل به کرم خاکی شوم، حرکت میکنم. این مسیریست که شروع شده و بیرحم است و آدمی هم از هر طرف که بنگرد، و در نگریستنش خوب صادق باشد؛ تنهاست. و پایان آن روزیست که همه موانع را کنار زدیم و مانعی باقی نمانده جز خودمان.
*متن برداشت شخصی سازی شده من و تحت تاثیر تراژدی فاوست گوته به روایت مارشال برمن است
No comments:
Post a Comment