Sunday, April 18, 2021

23

 من در ماجرای نامجو بیشتر با گره های خودم مواجه شدم. از پارسال که اولین صداها و اتهامها بیرون آمد داشتم دیوانه میشدم. خوابم نمیبرد و برای مدتی بی اشتها شده بودم. نسبت من با نامجو نسبت فن با سلبریتی نبود. خیلی خصوصی تر. خیلی در خلوتم حضور داشت. و ارتباطم عادی نبود دیگر. مثل ارتباطم با دوست پسری که هیچ وقت مثل دوست پسر نبود. عادی نبود. من نمیفهمم چی میشود که از یکجایی به بعد کاری ندارم آن آدمی که ازش خوشم می آید چیست و کیست یعنی اتفاقا خیلی کار دارم و زمانهای زیادی از عمرم دارد صرف شناختن همان آدم میشود ولی به شیوه خودم. دست تنها و مستقل از خود آن آدم. نمیخواهم بگویم عاشق بوده ام یا کور یا کر. اتفاقا فکر میکنم از یکجای ارتباط وقتی طرف خودش را به نحوی کرده توی دلم نقشم دیگر خواستداری نیست. من شروع میکنم به شکل دادن و اثر گذاشتن روی آن شکل و برجسته کردن و ثبت کردن بخش های جذاب و کمرنگ کردن هرچه آزارنده است. در این پروسه خیلی هم جانب حقیقت را میگیرم. یعنی خیلی مواظبم به یک واقعه یا یک تصویر واقعی، شاخ و برگ خیالی ندهم چون خیلی استعدادش را دارم. برای همین برای احساساتم میتوانم ریفر بدهم به فلان و بهمان فکت. و باز چون وفاداری به حقیقت برایم اصل بوده خیالم راحت میشود که آن تصویرهای قشنگ قلابی نیستند و دهنم شیرین میشود. تجربه زیسته من اند. ولی خب همه اش هم نیستند. نمیدانم مغزم چطور انقدر ماهرانه بخش هایی از حقیقت را چال میکند و چقدر چال دارد و شاید مغزم کلا یک چال بزرگ است. 

از نامجو دور نشوم. در این مدت بابت طرفِ "تا دادگاه تشکیل نشه معلوم نمیشه" و به نوعی سمت نامجو بودن در جمع ها کمی شرمنده میشدم. ته دلم بهش شک جدی ای کرده بودم. کمتر در این بحث ها ورود میکردم. اعتماد بنفسم را از اعلام اینکه او تقریبن فرست بست آرتیست این زمانه ام است از دست داده بودم. تا اینکه این روزها ویدئوی عذرخواهی دست و پا شکسته اش درآمد. از روی تخت پریدم و به همخانه ام گفتم الان بهترم. حسم شبیه خالقی بود که مخلوقش وسط مستی و قمار و فساد و فحشا با همان حالش دو رکعت نماز خوانده. این وضعیت خیلی کوتاه بود. ویدئوی بعدی اش شبیه شاشیدن روی همان سجاده بود. من بهت زده نگاه میکردم. خشمگین. که این عزیز چند ساله ی من است. باز لال شدم. و فقط استوری ها را میخواندم. برایم واضح بود آن حقیقتی که فکر میکنی خیلی هم بهش وفاداری، کاذب است. چون تو ساخته ای. چون نه اینجا که جاهای دیگر هم همینطور با این مجسمه های شیرینت ریده ای. اینها را میدانم. بحث اصلی من نامجو نبود. دوست پسرم و بقیه روابطم نبود. من توی چال مغزم گیر کرده ام. حتی الان که دارم اینها را مینویسم از نگرانی است. نگرانی ای که نمیتوانم بلند بگویم. توی یک ویدئو فرداد فرحزاد گفت گوشی اش از دسترس خارج شده و من مضطربم که نکند خودش را بکشد. و این مجازاتی که خودش خودش را میکند، عادلانه نیست. یکباری که خواب کسی که عزیزم بود را دیده بودم برای رادفر تعریف کردم بهم گفت چقدر به این فکر کردی که اون آدم توی خواب یک بخش از خودت باشه و راجع بهش که حرف زدیدیم دیدیم بله. یادم افتاد اخیرا یک آرشیو عکس از خودم در تخت با لباس خواب درست کرده ام و خودم را به مردن یا کشته شدن زدم. با چشمهای وق کرده و دهان باز یا چشمهای بسته ولی باز هم دهانم باز.

No comments:

Post a Comment

34

امروز هفده مهرماه ۱۴۰۳ فردا تولدمه و درد دندان امانم را بریده. از درد کمتر میتوانم چیزی بخورم مگر مسکن و از نخوردن معده‌درد شده‌ام که کل دیش...