Friday, May 7, 2021

25

فراموشکاری من معمولا اسباب حسد و گاهی خنده یا دلسردی دیگران بوده والبته بابتش چندباری مواخذه هم شده ام. بهش عادت کرده بودم و  وقتی رنج بقیه راموقع به یاد آوردن چیزها میدیدم بنظرم می آمد وضعیتم عجب نعمتی است. هر چه بخواهم به یاد می آورم، هر جا بخواهم سیر میکنم. ولی حالا فرق کرده. در خاطراتم انسجامی نیست و حفظ گزینشی و بریده بریده و پاک کردن مابقی انها بیشتر مایه‌ تکرار اشتباهاتم است. واین رنج تکرار اشتباه که پیامدش از بین رفتن اعتماد آدم به خودش و عزتش است، امتداد و عواقب بیشتری از رنجِ موقع به یاد آوردن دارد. در به یاد آوردن علاج است چون وقایع منسجم سر جای خودشان مینشینند و تازه وقتی کل یک چیز را میبینی درمان از آن به بعدش شروع میشود. تازه میفهمی میخواهی با کلش چه کار کنی. قسمتی از فراموشی انتخابی است که انهم که چرا انتخاب ناخودآگاهت آن بخشهاست بررسی بیشتری میخواهد؛ و قسمت دیگر بخاطر پرت شدن از لحظه ای که در آن هستیم. ما در جمع نشستیم و کسی صحبت میکند درباره چیزی که حتا برایمان جالب است بعد از چند جمله ما فقط به لحاظ مکانی آنجا نشستیم و ذهن دارد کار خودش را میکند ومعلوم نیست چطور شاخه ها را وسط صحبت های دیگری گرفته که به این چیزی که حالا دارد بهش میپردازد رسیده. چیزی احتمالا جالبتر از صحبت های گوینده (که اصلا نمیدانیم چقدر جالب است) پیدا کرده. یکهو برمیگردیم و میفهمیم اوه موضوع بیرونی خیلی جالبتر ازچیز انتخابی ذهن ما بود. بخشی از فراموشی مال این گسسته شدن از فضاهایی است که جاری هم است. رادفر تعریف کرد در یک بیمارستان روانپزشکی مخصوص بیماران تروماتیک در ایالتی از آمریکا یک متد‌ پیدا کرده‌اند برای برگرداندن بیماران به لحظه حال و بنوعی نجات دادنشان. سرتاسر طبقات و راهرو ها و اتاق ها فریزرهایی تعبیه شدند که پر از مرکبات و بخصوص پرتقال های یخ زده اند. نزدیک به غروب که وضعیت جنون بیماران شدت پیدا میکند (چون اکثرا طی واقعه ای در شب تروما را تجربه کردند) مراقبان از فریزرها پرتقال ها را در میآورند و به بیماران میدهند تا با ناخن بویش را در بیاورند، بوی پرتقال یخ زده‌ تیزی بیشتری دارد. بو آنها را از هر جای خطرناکی که هستند به لحظه برمیگرداند.

گفت مسلما وضعیت تو شبیه آنها نیست ولی مشق کن. به بویی که باهاش خاطره نداشته باشی دقت کن و توی اتاقت پخش کن و ببین که نمی گسلی. حالا بوها برایم به مثابه سنجاق هستند. بعدا یادم میماند که بوی زردچوبه تفت خورده توی روغن چطور نجاتم داده یا بوی گل چسبیده به دسته نعناها یا چقدر به بوی واکس ماشینم احتمالا مدیونم. حالا خوب میدانم بودن و سپری کردن این لحظه - هر چقدر هم که بیهوده یا غمزده و غیر دلخواه باشد- شفاست.

.

پیشتر فیلم مادر بونگ  جون هو کارگردان کره جنوبی و حالا بعد از دیدن فیلم پدر فلوریان زلر همان جنس دلهره تکراری و آشنا، همان اضطراب گسیختن و پاره شدن  روم سایه انداخت. همان چیزی که روزی قدرتم بود، تبدیل‌ شده به ترسی زیر پوستم


No comments:

Post a Comment

34

امروز هفده مهرماه ۱۴۰۳ فردا تولدمه و درد دندان امانم را بریده. از درد کمتر میتوانم چیزی بخورم مگر مسکن و از نخوردن معده‌درد شده‌ام که کل دیش...