Tuesday, October 5, 2021

30

 اگر به طور خلاصه ازم بپرسند این روزها بیشتر درگیر چه موضوعی هستی، احتمالا یکی از اولین پاسخ هام تعجب است. بسیار درگیر تعجب هستم. هر بار وسط کاری یا وسط خوابی یا در هر موقعیتی که مشکوک شدم و مچ خودم را گرفتم و پرسیدم که دقیقن الان داری چیکار میکنی پاسخ اول یا دومم این بود که دارم تعجب میکنم. تو هم بیا با هم تعجب کنیم. چون میتوانم قانعت کنم که این موضوع حجیم شدن ماکارانی در آب جوش بعد از هشت دقیقه واقعا تعجب دارد. یا چه کسی میتواند متوجه شگفتی ایستادن روی زمین و نایستادن روی غیر زمین نشود. فکر میکنم همه این سالهایی که گذراندم این کار را نکرده بودم. تعجبم با من رشد نکرده و همه اش جمع شده و انگار یک سوزن به کیسه اش خورده و مثل شن یا نمک دارد توی لحظه هایم خالی میشود. اساسن مکانیزم احساساتی که تجربه نکردیم همین است. یکجایی بالاخره میپاشد به دیوار. انگار تازه فهمیدم تعجب یک اتفاق است که توی بدن می افتد.  ولی خب گاهن بنظرم می آید این حجم از تعجب متناسب با واقعه پیش روم نیست.  همانطور که پوکر فیسی گذشته ام متناسب با پیشامدها نبوده.  همیشه عاشق یادگرفتن شعبده بازی بوده ام. از دیدن صورت های متعجب لذت میبردم و بنظرم مجیک واقعی آن اتفاق توی صورت آدم ها بود نه غیب کردن سکه و نصف شدن آدم توی جعبه.  

نه در خردسالی حتا وقتی بزرگتر شده بودم هربار تنها میشدم بجز ماتیک بنفش مامان را به لب و گونه مالیدن و جوراب مشکی شیشه ای با کفش های پاشنه بلند پوشیدن، توی آینه ادای آدم های متعجب را درمی آوردم. بعدها یک کار دیگر هم اضافه شده بود. تازه ماهواره گرفته بودیم و بجز 8 کانال ایرانی بقیه اش پسورد داشت. من هم که میدانید"الهه فهمیدن چیزهایی که باید از من پنهان شوند" هستم . پسورد را یکجوری فهمیدم و به خوراک تنهایی ام این هم اضافه شده بود. با جوراب شیشه ای جلوی تلویزیون با دیدن شبکه های عجیب و دست نیافتنی تمرین تعجب کردن میکردم. یک آینه کوچک هم کنارم بود برای چک کردن حالت اجزای صورتم. آنقدر تنها شدم و آنقدر تمرین کردم که بالاخره خوب بلدش شدم. بعد از آن درموقعیت های تعجب میمیک صورتم خیلی تغییر میکرد. به قدری که به نظر بقیه می آمد دارم سکته میکنم و چقدر سورپرایز کردنم به آنها کیف میدهد. ولی این یک نمایش موفق بود چون سنسی درونم وجود نداشت، البته که داشت اما ابدا به آن اندازه نمایشی نبود. نمیدانم چقدر از حس هام را تا به حال توی بدنم تجربه نکرده  ام و نمیشناسم و بجاش ادایش را بازسازی کرده ام. ژیژک در یک روایتی  ترسیم میکند که در یونان باستان رقابتی بین دو نقاش به اسم زئوکسیس و پاراسیوس که میخواستند ببینند کدامشان میتواند توهمی قانع کننده تر را نقاشی کند درگرفت. زئوکسیس انگورهایی چنان رئال ترسیم کرد که پرنده ها برای نوک زدن بهش به سمت نقاشی فرود می آمدند. اما برنده رقابت پاراسیوس بود که پرده ای را روی دیوار اتاقش کشید و وقتی زئوکسیس به دیدارش آمد گفت لطفا پرده را کنار بزن و نشانم بده چه کشیده ای.. این ساختار یکی شدن پوست با نقاب به مرور زمان حداقل برای من قابل لمس است. حالا هی به خودت میگویی نقابت را دربیار ببینم زیرش چی داری. ولی نقاب حالا عین آن پرده پاراسیوس است.  

No comments:

Post a Comment

34

امروز هفده مهرماه ۱۴۰۳ فردا تولدمه و درد دندان امانم را بریده. از درد کمتر میتوانم چیزی بخورم مگر مسکن و از نخوردن معده‌درد شده‌ام که کل دیش...