صحنه اینطور شروع می شود. چند نفر دور یک لوله قطر بزرگ فولادی مشغول کارهستند. دو نفر دارند پوشش پلیمری دور لوله را با شلنگی که از توش آتش درمیاد آب میکنند. سه نفر آنطرف تر دارند سر لوله را به اتصالاتش جوش میدهند با دقت و ظرافت خاص خودشان. صدای غالب صدای دستگاه جوشکاریست و جرقه هایی که پرت میشوند توی سر و صورتم. جرقه های بی خاصیتِ آتشی که نمیسوزاند، ولی نابینا میکند. چند قدم با فاصله؛ جمعیتی آدم آهنی درارکستر سمفونی، با حرکات هیستریک سر، آرشه را روی سیم های ویولون چسبیده به گوششان میزنند. موسیقی مرثیه است. نور روی سن آبیست. آرشه کشیده نمیشود. همه حرکاتشان ضربه است. صدای مرثیه از صدای جوش پیشی میگیرد. من عقب عقبکی مسیر دور دریاچه را برمیگردم. باد ظاهرا موافق من است ولی موهای با دقت کرلی شده ام را بهم میریزد. لابد موافقت یعنی همین. چشمهام از خیرگی به جوشکاری دیگر چیزی نمیبیند. یک صفحه سفید و لکه های محو نور. ربات ها دوره ام میکنند. سازهای کوبه ای شان را با یک ریتم ثابت تکرار میکنند. عقبکی رفتنم را سریعتر میکنم. دو انبر از پشت شانه ام را میگیرند. سرعتم را کم نمیکنم انبرهای چفت شده با همان سرعتی که من دارم باهام عقبکی می آیند . از جنس و شکلشان هیچ تصویری ندارم. حرکت یا صدایی هم -اگر داشته باشند- لای صدای مرثیه و جوش گم شده. لکه های نور قابل تفکیک میشوند ولی هنوز تار است. یک انبر از روی شانه ام برداشته میشود. گریه ام میگیرد. با تعللی یک دقیقه ای از همان پشت چیزی به سمت لبهام می آید. . بوی سوختگی توتون را متوجه میشوم. ارکستر تمام شده ربات ها خودشان را به ترتیب و قاعده ای از پیش تعیین شده توی دریاچه می اندازند. حس میکنم حجم جلوی دهنم همان انبر است که حالا دیگر روی شانه ام نیست. میگیرمش. دست است. که اندازه من انگشت دارد. وحشت آور است. چه کسی میتواند اندازه من انگشت داشته باشد. قرار نبود اینجا کسی انگشت داشته باشد. قرار بود فقط عقبکی راه برویم و گوش کنیم به صدای لوله فولادی که حالا پوششی ندارد و با شلنگی اشباع از اکسیژن فشرده بریده میشود. نوتش را آنالیز کنیم ببینیم چطور صدایش از جوش و مرثیه بالا میزند. گوش کردنمان که تمام شد آن را صورتجلسه کنیم بعد پولمان را بگیریم و سوار ماشین بشویم برگردیم خانه استراحت کنیم تا برای مسئولیتمان در ارکسترسمفونی فردا آماده باشیم. میخواهم دست را برگردانم روی شانه ام .نمیشود. اگر میدانستم انبری که شانه ام را گرفته دست است و آن دست اندازه من انگشت دارد ..اگر میدانستم .. افسوس. باز هم فرقی نمیکرد با حالا که نمیدانستم. حسش نمیکنم.
Wednesday, October 20, 2021
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
34
امروز هفده مهرماه ۱۴۰۳ فردا تولدمه و درد دندان امانم را بریده. از درد کمتر میتوانم چیزی بخورم مگر مسکن و از نخوردن معدهدرد شدهام که کل دیش...
-
[روش اعتراضی من هیچ وقت رای نیاورده . یادم هست که خانم معصومی دبیر شیمی1 غافلگیرانه گفت آزمون نیم ترم را بجای هفته بعد، فردا میگیرد و همه غر...
-
امروز هفده مهرماه ۱۴۰۳ فردا تولدمه و درد دندان امانم را بریده. از درد کمتر میتوانم چیزی بخورم مگر مسکن و از نخوردن معدهدرد شدهام که کل دیش...
-
شش ساعتی راندم تا شمال ولی دریا نرفتیم. پس احتمالا شمال نرفتیم. یادم است یکبار در خانه لولیتا نشسته بودیم ولی دریا داشت و پاهای همه تا زانو ...
No comments:
Post a Comment