Thursday, February 4, 2021

1



آفتاب ظهر از لای کرکره ها میزد توی اتاق. ما پشتمان به پنجره بود و وقتی دیگر ازانعکاس نور به مانیتور روبه رویمان تقریبا چیزی نمیدیدیم میفهمیدیم ظهر شده. یکیمان بلند میشد و با بندینک کناری جهت کرکره را عوض میکرد. اینکه کداممان بلند شویم قراردادی نبود. و این قراردادی نبودن همیشه باعث تشدید کدورت درونی مان میشد. مطمئنم بقیه هم حسش میکردند ولی گاهی انقدر چیزی نشان نمیدادند فکر میکردم حس نمیکنند ولی مگر میشد کسی این را نفهمد پس باید بازیگران قوی تری میبودند. وقتی به اینجا میرسیدم که چقدر طبیعی بازی میکنند به کدورتم افزوده میشد. ساختمان ما شش اتاق داشت من با شفق و اطهر و حدیث توی یک اتاق بودیم. اتاق کناری منشی رسالت بود و اتاق کناری منشی خود رسالت و به همین ترتیب اتاق بعدی آجو که تنها بود. دو اتاق هم سمت چپ اتاق ما بودند. دو ماه و نیم پیش یکیش خالی شده بود دریا و جی ترفیع گرفته بودند و بعد از آن دیگر کسی آنجارا پر نکرد. از ستاد مرکزی هم کسی اصلا متوجه پر یا خالی بودن اتاق های این ساختمان که اصلا در تیررس توجه نبود نمیشدند چه برسد به ترفیع گرفتنشان. اتاق کناری این اتاق خالی چهار تا مهندس ناظر دیگر بودند. بجز اینها یک آبدارخانه و یک توالت بانوان در ساختمان بود. توالت آقایان بیرون از ساختمان بود. این کار را رسالت کرد. وقتی آمد اولین حرکتش این بود که توالت را زنانه مردانه کند در پانزده سال گذشته کسی بهش فکر نکرده بود. هفته اول دستور داد پیمانکار ساخت مخزن هفده هزار مترمکعبی را متوقف کند و یک چیزی شبیه سوله در محوطه بسازد که دو بخش باشد توالت مردانه و نمازخانه. در معماری هیچ کدام از ساختمان های شرکت بجز همان ساختمان مرکزی نمازخانه نبود یا اگر بود تبدیل به چیز دیگری شده بود. محوطه اطراف ساختمان ما حدودا سه هزار متری هست. یک طرفش پارکینگ طرف دیگر انبار لوله هاست یک طرف خانه آبدارچی که توش خانومِ آقا جردن زندگی میکند و بین سوله و دستشویی مردانه هم یک باغچه نسبتا بزرگ که توش آقا جردن طی این سالها درخت هایی کاشته و خوب هم میوه میدهند. یکبار موقع تلفن حرف زدن با مادرم از اتاق درآمدم رفتم توی باغچه و یک سیب تقریبا نارس کندم گذاشتم توی جیبم کسی آنجا نبود ولی انگار دوربین داشت یا چیزی آخر وقت کاری آقا جردن صدام کرد و گفت سیبها هنوز نرسیده اند وقتی برسند خودم میچینم و سهم هر کس را میدهم دستش. حرفش یکجور مالکیت ضمنی تمام آن سه هزار متر بود و اقتدار هم داشت در بیان. حساب بردم. چند هفته گذشت با چهار کیسه فریزر وارد اتاق شد توی بقیه کیسه ها سه سیب و دو شلیل بود توی کیسه من دو سیب و دو شلیل. اطهر گفت اشتباه کرده حتما بگذار بهش بگم حتا خم شد که از پشت میزش بلند شود و برود. من گفتم نه نه. نمیخواد. درست است. مطمئن بودم باید از چیدن آن سیب و شماتت بعدش مثل یک راز محافظت کنم. و ازینکه آقا جردن به رازم احترام نگذاشت و جلوی چشم همه یک سیب کمتر به من داد خشمگین شدم. و دیگر امکان نداشت ببخشمش. شفق و حدیث هم تعارف کردند که اگر میخواهم از سیب های آنها بردارم گفتم امکان ندارد. از دلسوزی و سعی شان برای آدم خوبه ی هر داستانی بودن خوشم نیامد.همیشه بنظرم این وصله خیلی بهشان میچسبد. حتا وقتی از آن طرف اتاق بلند میشوند و با کفش های صدادارشان برای تغییر جهت کرکره پشت سر من می آیند، میخواهد این را بکنند توی چشمم. حالا هم ماجرای تقسیم میوه خوب بهانه ای بود که دوباره سر مهربان بودن کل بندازند. درباره اینکه باید تنبیه میشدم شکی نداشتم ولی ازینکه این تنبیه جلوی همه بود پدرم را درآورد. فرداش برای کاری توی اتاق رسالت رفتم دیدم دارد کت اش را میپوشد که برود بیرون برگه را بهش دادم. گرفت و خارج شد. بعد دیدم پشت چوب لباسی اش یک کیسه تقریبا چهارکیلویی سیب بود. همه جا دوربین داشت دیگر خوب میدانستم.

امروز از آن روزهای همیشگی بود. جردن فرنچ پرس را که پر از آب جوش بود معمولا میگذاشت روی میز شفق و دوباره باید از آن کارهای داوطلبانه غیرقراردادی میکردیم یعنی از کمد چایی سبز را برمیداشتیم و میریختیم توی آب جوش و ده دقیقه بعد برای بقیه لیوان را پر میکردیم. این هم بخاطر ادا اصولمان بود که چای سیاه دم نکشیده جردن را دوست نداشتیم و یک روز که ایده را اطهر مطرح کرد همه با شوق گفتند بله بله بهترین کار همین است. من میخواستم جردن را بچزانم و در فهماندن اینکه چایی اش خیلی هم تخمی است شریک شوم. پول گذاشتیم و فرنچ پرس خریدیم و از فرداش این مصیبت داوطلبانه مهربانی کردن شروع شد. بارها بچه ها به جردن از مزایای چای سبز گفتند حتا یکبار ظرفی را پر از چای سبز کردند و بهش دادند و گفتند ببر با خانومت دم کن بخور تا اینطور بنظر برسد که ما برای خاصیت چای سبز این کار را کردیم نه برای آب زیپویی بودن آنچه او بهمان میداد. من یکبار هم بهش نگفتم و انگار اصلا متوجه گفتگوی جاری در اتاق نشده باشم و سرم شدیدا گرم کار باشد و تمام دقتم به مانیتورباشد. این امکان هم وجود دارد که او هیچ متوجه نشده باشد ولی ابدا برایم موضوعیت ندارد.

شفق خودش چای سبز را ریخت توی آب جوش و لیوانهارا پر کرد این دومین روز متوالی بود که شفق اینکار را میکرد درحالیکه دو روز قبل من اینکار را کردم و بنظر باید حدیث تکانی میخورد ولی نخورد.



ساعت کاری که تمام میشود شش تایی یا بعضی وقت ها چهارتایی یا حتا دو سه تایی میرویم سمت پارکینگ دقیقا موقع خداحافظی مناسبات تمام میشود. توی همه یک عجله ای شدت میگیرد که انگار بعد از اینجا باید کار مهمی را به سرانجام برسانند و همین الانشم دیر شده است. صحبت کمتری میکنیم و با تمرکز از هم فاصله میگیریم و سوار ماشین هامان میشویم .دفتر ما و محوطه ی بزرگش بیست و شش کیلومتر خارج از شهر است و تقریبا چهل دقیقه ای طول میکشد تا به خانه برسم. از وقتی از خانواده جا شده ام و وقتی میرسم خانه خودم کسی منتظرم نیست بیشتر مسیر را از لاین سرعت میروم و ضبط و رادیو را خاموش میکنم کمی هم موقعیت های تصادفم بیشتر شده و ترمزها شدیدتر شده در شناسایی جزییات تصویر آینه سمت شاگرد همیشه تعلل داشته ام ولی چون سرعت کمتر بود وقت برای ترمز و حفظ فاصله از ماشین روبرویی بود. الان این زمان درآمدن از تصویر گذشته و تطبیق شرایط با تصویر روبرو خیلی کوتاه است. ترمزها به کمربند و کمربند به شکمم فشار می آورد.

No comments:

Post a Comment

34

امروز هفده مهرماه ۱۴۰۳ فردا تولدمه و درد دندان امانم را بریده. از درد کمتر میتوانم چیزی بخورم مگر مسکن و از نخوردن معده‌درد شده‌ام که کل دیش...