آجو مسیج داد که بی انکه بقیه بفهمند برویم جلسه
ای که خانه دوستش است. دور همیست و با تو هم خوش میگذرد پرسیدم چرا مرموزبازی درآریم؟ گفت اینطوری جلوی احتمال دلخوری بقیه را میگیریم. چیز بیشتری نپرسیدم باهاش رفتم. گفت اینجا خانه مدنی است. او متاهل است و یک پسر دارد. با استقبال گرمی روبرو شدیم. همسر مدنی مرا بغل کرد و مهمانها به ما و ما به مهمانان معرفی شدیم . خانه با شکوهی نبود ولی همه وسایل از یک طیف طلایی برق دار بودند. دور میز شام نشسته ایم .در خانه مدنی همه روشنفکرند و درباره فاشیسم نهفته در بافت آن روشنفکران دیگر حرف میزنند. بحث بالا گرفته و مدنی حسابی توجه مرا به دانشش جلب کرده و پشت هر گزاره اش استدلالش را بلند میگوید و اینطوری یکی یکی حریفانش را ساکت میکند و انگار دیگر ابهامی نیست. پسر یازده ساله اش از اتاق با پیژامه بیرون می آید ومیخواهد که پدر آرامتر حرف بزند چونکه او نمیتواند بخوابد و فردا امتحان دارد مدنی لبخند میزند و میگوید امتحان چی ؟ (انگار که پاسخ پسر قرار است روی عملکرد او تاثیر بگذارد.) پسر میگوید فارسی . مدنی به ما نگاه میکند و میخندد و میگوید: برو عزیزم یک شب هزار شب نمیشه و یکجوری که دوست صمیمی کناری اش بشنود و من از لبخوانی حدس بزنم میگوید آخ که خرجش را بدهی به سازش هم برقصی. آخاخ. بعد روش را میکند به جمع. رسیده بودیم به والیان تجدد در سنپطرزبورگ هزار وهشتصد و هشتاد . با همان ولوم ادامه میدهد..
هشت سال پیش دندان پیش سمت راستم پیشروی کرده بود روی دندان پیش چپی رفتم دندانپزشکی و خواستم قبل از اینکه خودش را بر دیگری مسلط کند برش گرداند سر جاش. مدتی قالب های طراحی شده از وضعیت فکم بهم میداد که هر کدام دوره هایی یک ماهه داشت شش ماه طول کشید تا تدریجا دندانها بحالت اصلی برگشتند. دکتر گفت درمانت تمام شده . قالب اخر از وضعیت صحیح را نگه داشتم و از هشت سال پیش هر وقت احساس کردم دوباره دندان پیش دارد تکان میخورد چند روزی قالب را گذاشتم. قسمت هایی از قالب الان سوراخ شده گاهی با جوش شیرین و سرکه تمیزش میکنم ولی اصلا مثل قبل شفاف نمیشود این اواخر هربار که قالب را گذاشتم لثه ام زخم شد تا اینکه امروز مثل یک شی عفونی دور انداختمش. همه ی من تحت سلطه دندان پیش چپم است و بقیه اش و برائتم ازاین پیشروی، اداست. مثل همین مدنی که با همه هوش و توانمندی اش استبداد دراو موج میزند ولی خودش حالی اش نیست
همه از جایشان بلند شدند. بعضی ظرفها را میبردند سمت آشپزختنه بعضی توی هال لم دادند. من هنوز نشسته بودم داشتم بشقاب ها را یکی میکردم. آجو دست کشید زیر چانه ام که احتمالا سسی را پاک کند یا مو یا ذره ی دیگری را کنار بزند حرکت دستش روی یک خط صاف نبود. انگار غبغبم پستی بلندی درست کرده باشد بقیه شب را یادم نمانده جز این حرکت آهسته دست که تکرار میشود.
میدانم که چاقتر از همیشه ام. روی ترازو روزی صد گرم بهم اضافه میشود بعضی روزها اضافه نمیشود و روز بعدی دویست گرم اضافه شده
وبرای اینکه طبیعی بنظر برسد نوسان را نشان میدهد. پای دوم را که میگذارم رویش صفحه نمایش برای لحظه ای سیصد گرم پایینتر را نشان میدهد ولی سریع خودش را اصلاح میکند و درست روی سیصد گرم بیشتر توقف میکند او خیلی مرا میشناسد و هر روز شناختش ازم به روز و کامل میشود ارتباط مان یکجور صادق و بی ریاست ولی یکطرفه. انتقادش از من صحیح است ولی فقط او حق انتقاد دارد و من هم این معامله را انگار پذیرفته ام. کمی تحقیرآمیز است ولی حقیقیست
عددهای ترازو را طی هفت ماه گذشته توی اکسل زده ام. میانگین شش روز متوالی، ششصد گرم بیشتر از شش روز قبلش است. من این را گستاخی حساب میکنم ولی ازش ساده میگذرم و بهمین ترتیب الان روی سه هزار و پنجاه و هفت ایستاده و نگاهم میکند. سر من رو به پایین است. یک طرفم از ارتباطهای یک طرفه و بالا به پایین منزجر است طرف دیگرم پول میدهد و ترازو میخرد و مثل فرزندخوانده اش عزیز میشمردش که بهش اینطور بریند. یک طرفم از آن طرف دیگرم فرار میکند آن طرف دیگر خوارتر از هر وقت دیگر میافتد دنبالش و پایش را میگیرد و طرف اول به زحمت پایش را میکشد بیرون و برایش آرزوی سلامتی و موفقیت میکند طرف دوم میگوید گه خوردم دیگر پایت را نمیگیرم از من فرار نکن طرف اول بسرعت پرواز میکند و بالا و بالاتر میرود و بعد که حسابی از آن بالا خندید، دور میشود. طرف دوم خشمش را تبدیل میکند به شعر. شعری سرشار از ستایش پرندگان مهاجر و توی دفترچه اش مینویسد و احتمالا برای طرف فرارم ارسالش کند.
حالا آجو به غبغبم دست زده و این یعنی دیگر همه میدانند من غبغب دارم مگر آنکه بهش بگویم مهمانی امشب را به کسی نمیگویم تو هم غبغبم را نگو.
هشت سال پیش دندان پیش سمت راستم پیشروی کرده بود روی دندان پیش چپی رفتم دندانپزشکی و خواستم قبل از اینکه خودش را بر دیگری مسلط کند برش گرداند سر جاش. مدتی قالب های طراحی شده از وضعیت فکم بهم میداد که هر کدام دوره هایی یک ماهه داشت شش ماه طول کشید تا تدریجا دندانها بحالت اصلی برگشتند. دکتر گفت درمانت تمام شده . قالب اخر از وضعیت صحیح را نگه داشتم و از هشت سال پیش هر وقت احساس کردم دوباره دندان پیش دارد تکان میخورد چند روزی قالب را گذاشتم. قسمت هایی از قالب الان سوراخ شده گاهی با جوش شیرین و سرکه تمیزش میکنم ولی اصلا مثل قبل شفاف نمیشود این اواخر هربار که قالب را گذاشتم لثه ام زخم شد تا اینکه امروز مثل یک شی عفونی دور انداختمش. همه ی من تحت سلطه دندان پیش چپم است و بقیه اش و برائتم ازاین پیشروی، اداست. مثل همین مدنی که با همه هوش و توانمندی اش استبداد دراو موج میزند ولی خودش حالی اش نیست
همه از جایشان بلند شدند. بعضی ظرفها را میبردند سمت آشپزختنه بعضی توی هال لم دادند. من هنوز نشسته بودم داشتم بشقاب ها را یکی میکردم. آجو دست کشید زیر چانه ام که احتمالا سسی را پاک کند یا مو یا ذره ی دیگری را کنار بزند حرکت دستش روی یک خط صاف نبود. انگار غبغبم پستی بلندی درست کرده باشد بقیه شب را یادم نمانده جز این حرکت آهسته دست که تکرار میشود.
میدانم که چاقتر از همیشه ام. روی ترازو روزی صد گرم بهم اضافه میشود بعضی روزها اضافه نمیشود و روز بعدی دویست گرم اضافه شده
وبرای اینکه طبیعی بنظر برسد نوسان را نشان میدهد. پای دوم را که میگذارم رویش صفحه نمایش برای لحظه ای سیصد گرم پایینتر را نشان میدهد ولی سریع خودش را اصلاح میکند و درست روی سیصد گرم بیشتر توقف میکند او خیلی مرا میشناسد و هر روز شناختش ازم به روز و کامل میشود ارتباط مان یکجور صادق و بی ریاست ولی یکطرفه. انتقادش از من صحیح است ولی فقط او حق انتقاد دارد و من هم این معامله را انگار پذیرفته ام. کمی تحقیرآمیز است ولی حقیقیست
عددهای ترازو را طی هفت ماه گذشته توی اکسل زده ام. میانگین شش روز متوالی، ششصد گرم بیشتر از شش روز قبلش است. من این را گستاخی حساب میکنم ولی ازش ساده میگذرم و بهمین ترتیب الان روی سه هزار و پنجاه و هفت ایستاده و نگاهم میکند. سر من رو به پایین است. یک طرفم از ارتباطهای یک طرفه و بالا به پایین منزجر است طرف دیگرم پول میدهد و ترازو میخرد و مثل فرزندخوانده اش عزیز میشمردش که بهش اینطور بریند. یک طرفم از آن طرف دیگرم فرار میکند آن طرف دیگر خوارتر از هر وقت دیگر میافتد دنبالش و پایش را میگیرد و طرف اول به زحمت پایش را میکشد بیرون و برایش آرزوی سلامتی و موفقیت میکند طرف دوم میگوید گه خوردم دیگر پایت را نمیگیرم از من فرار نکن طرف اول بسرعت پرواز میکند و بالا و بالاتر میرود و بعد که حسابی از آن بالا خندید، دور میشود. طرف دوم خشمش را تبدیل میکند به شعر. شعری سرشار از ستایش پرندگان مهاجر و توی دفترچه اش مینویسد و احتمالا برای طرف فرارم ارسالش کند.
حالا آجو به غبغبم دست زده و این یعنی دیگر همه میدانند من غبغب دارم مگر آنکه بهش بگویم مهمانی امشب را به کسی نمیگویم تو هم غبغبم را نگو.
No comments:
Post a Comment