Wednesday, February 17, 2021

10


این پست دو بخش تکنیکالی نامربوط دارد


1.
پیتی داشت چای میریخت و در همان حال به بقیه میگفت که حاضر است روی صداقت من قسم بخورد. قضیه اینطور بود که داشتیم خاطره مان از سفر مشترکی که به ماسوله بود را مرور میکردیم. بخش عمده خاطره من ساکت بودم چون هیچ چیز ثبت شده ای نداشتم و انگار با این مرور داشتم تازه تجربیات خودم را ثبت میکردم و با دقت شنونده ای خارج از جمع به جزییات گوش میدادم. به بخش هایی که مربوط به خودم بوده با ناباوری میخندیدم. اینطوری که عجب. من این کار را کردم؟ من آن را گفتم؟ یا هی از صیاد میپرسیدم اینجا هم من با شما آمدم؟ که اغلب میگفت بله تو هم بودی. اینکه دیگر برای بقیه هم عادی شده خیالم را راحت کرده است میتوانم بدون شرمندگی سوالهای بدیهی بپرسم. این مساله نخودی جمع حساب شدن بدی هایی هم دارد. بلخره من هم میخواهم منزلتی داشته باشم. ولی پیش خودم میدانم انتظارم پایه ی معقولی ندارد پس با بی اعتباری ام کنار آمده ام. از طرفی واضح است وقتی یکبارهفت بلیط سینما گرفته باشم و وقتی به سالن رسیده باشیم دو نفرشان بگویند اوه شت بی. این را که دو ماه پیش باهم دیده بودیم و خوب هم نبود. آدم تصمیم میگیرد بپذیرد که بی حافظه گی اش ممکن است بجز خودش به دیگران هم صمه بزند پس کمترین حق آنهاست که در رابطه هایم کمی منفعل باشم. اما یک خوبی گمراه کننده هم دارد که بعضی وقت ها این مدل رفتاریِ در سایه ام، حمل بر تواضع هم میشود. و ازین هم خوشم می آید و برای اثبات عکسش تلاشی نمیکنم. از ماسوله دور نشوم. در آن سفر کاتیوشا با ما نبود. همسر فعلی صیاد. دوستدختر سابقش همراهمان بود. ازین رو یادم مانده که زیبا بود. بسیار زیبا. وقتی حرف میزد کلمات از لبهاش شبیه کبوتر خارج میشدند. ما که نفهمیدیم چی شد که صیاد بیخیال او شد یا او بیخیال صیاد. ولی اصرارش برای اینکه جلوی کاتیوشا در خاطرات گذشته اش آن دختر بسیار زیبا را حذف کنیم احتمال اینکه در آن زمان با کاتیوشا هم در ارتباط بوده را در ذهنمان پررنگ میکند. یا حتی شاید در این زمان با آن دختر زیبا. صیاد سوار بر روایت بود و داشت خوب میتاخت و هزار تا شاخه ی عجیب غریب به اصل داستان اضافه کرد مثلا اینکه چون اتاقش در خانه ای که آنجا گرفتیم پایین بوده و نزدیک در، همه ی بارها را او آورده. اصلا چه ربطی داشت. ولی میگفت صبح ها میرفته نان تازه میخریده و صبحانه را آماده میکرده و باز هم چون اتاقش پایین بوده این کارها راه دست تر بوده و همیشه چای ها را او ریخته و زیرسیگاریها را او خالی میکرده. من میدانستم اتاق او و آن دختر زیبا در دنج ترین اتاق در طبقه بالا بود. و این صرفا مخفی کردن حقیقت نبود و خیلی هم  دروغ فاحشی بود. اتاق من آن پایین بود و هیچ هم این مساله باعث نشد بار بیشتری بیاورم یا صبحانه ای آماده کنم. و شاید منظور صیاد بیان گله اش هم بوده که تو باید این کارها را را میکردی چون اگر من آن پایین بودم آن کارها را حتما انجام میدادم. این فرض که صیاد با این دروغها از طرفی دارد به من طعنه میزند عصبانی ام کرد و گفتم اشتباه میکنی. اتاق تو بالا بود و دنج ترین اتاق هم بود. اتاق من پایین بود. کاتیوشا با خنده گفت بی احتمالا با سفر دیگه ای داره اشتباه میکنه . و من عصبانی تر شدم. شفق هم بهم گفت احیانا ماسال را نمیگویی. گفتم نه بعد شفق به همه نگاه کرد و سرش را تکان دارد و گفت که او هم ابدا در ذهنش نیست که اتاق کی آن پایین بود. ولی با آن سوال تخمی که از من پرسیده بود همه ذهن ها را علیه من هدایت کرده بود. پیتی وارد بحث نشد و بلند شد چای بریزد و موقع چای ریختن گفت که او هم شک دارد که اتاق کی آن پایین بوده ولی حاضر است روی صداقت من قسم بخورد. مادامی که همه داشتند فکر میکردند، از تپش قلب و استرس نفسم بالا نمی آمد میخواستم بزنم زیر گریه و بلند بگویم که نشان به آن نشان که صیاد با آن دختر زیبا بود و اتاقشان دقیقا بالای اتاق من هم بود و تا صبح هم نخوابیدند وصدایشان با جزییات می آمد پایین و یک روز موسا بهش مافیا یاد داد و بعد از بازی همه تان باهاش رقصیدین. اما وقتی پیتی یکجورکلی تاییدم کرد یکباره آرام شدم. با اینکه میدانستم و قبلا بهم گفته بود که بنظرش صداقتی که من دارم ارزش خاصی ندارد چون برایش زحمتی نمیکشم. و بعد بخاطر بُعد اخلاقی اش نیست که  راست میگویم صرفا چون در نظر او تنبلم و ساده ترین گزینه در بیان، راست یک چیز است همان را انتخاب میکنم وگرنه اگر ساده ترین جواب دروغ بود، دروغ را انتخاب میکردم. منظورم این است که برای جفتمان معلوم بود که وقتی داشت همچین قسمی میخورد قصدش ارج نهادن به من برای این ویژگی ام نبوده وداشته لطف بخصوصی نمیکرده. ولی همین اعلام برایم کافی بود تا نفس راحتی بکشم. تا وقتی موسا گفت معلوم است که بی راست میگوید ولی از کجا مطمئن میتونیم باشیم که حافظه اش او را به همان سفر ماسوله ارجاع میدهد و نه ماسال یا شیراز چون هم ماسال هم شیراز خانه ای که گرفتیم دو طبقه ای بود. دوباره تپش قلب گرفتم و بنظرم امکان نداشت دیگر سربلند ازین قضیه بیرون بیایم مگر با افشای واقعیت داستان و در آنصورت هم صیاد حسابی دلخور میشد و امکان نداشت بعد از آن جواب سلامم را هم بدهد و بهمین ترتیب ارتباطم با او و کاتیوشا قطع میشد و بقیه هم اگر بنا بود در جمع من را انتخاب کنند یا آن دو را، مطمئنا آن دو را انتخاب میکردند چون بالاخره دو نفر پررنگ جمع بودند و من یک نفر منفعل. و شاید دیگر برای سفرها راحتتر جا میگرفتند چون همه کاپل بودند و لازم نبود ملاحظه سینگلی مرا  در اتاق گرفتن ها یا غذا خوردن ها و ماشین بردن ها بکنند. و در این صورت برایشان یک آخیش بزرگ بود. در نهایت تصمیم گرفتم شکست را بپذیرم و بگویم بله. شاید اشتباه میکنم. و بحث را تمام کنم و نگاه های کاتیوشا که روی دهان همه میچرخید را روی لیوان چایی اش ثابت نگه دارم. صیاد نگاهی که توش کمی شفقت داشت بهم کرد ولی من مطمئن نبودم آن نگاه به بزرگواری و تواضع ام اشاره داشت یا به حماقتم و بیشتر بنظرم حماقتم آمد. 


2.

خوب میدونم میخوام چی بکشم میخوام یک مکعب بزرگ بکشم و یک دستگاه وکیوم بزرگتر که با یک لوله مارپیچ که وصله به سوراخی در مکعب. مکعب فضای داخلی یک خونه است که بالکن داره و توی بالکنش یه مترسک. سر مترسک سر زنده ی کلاغه. کلاغ  ایستاده است و به دستش نخ های بادکنک واری وصله. سر نخ ها ولی کله های باد شده ی آدم هاست. روی شونه های مترسک چند تا کله ی دیگه افتاده که ترکیده ان و ازشون جز پوست مچاله چیزی دیده نمیشه. دستگاه وکیوم بی وقفه داره هوا رو می مکه و آدمهای خونه از ترس بی هوایی دارن با تمرکز هوا رو تو کله هاشون پس انداز می کنن. و انقدر هوا اون تو جمع میشه که چگالیش با بقیه اعضای بدن سنخیت نداره و خود به خود جدا میشن. بمحض جدا شدن سر، بقیه اعضای خانواده دور گلو رو چفت میکنن و با نخ میبندن و و نخ رو به دست مترسک توی تراس میبندن. کله ها جان دارن. دستگاه وکیوم بغیر از هوا جانها رو هم هم می مکه. کلاغ وقتی گرسنه اش بشه با منقارش بادکنک هارو سوراخ میکنه و مغزارو میخوره و پوستشون میفته روی شونه اش یا زمین یا باد میزنه و از تراس میریزه پایین روی آسفالت کوچه و شهر پره از پوست سر و صورت. بقیه احتمالا با پا کنارش میزنن تا بتونن مسیرشونو ادامه بدن و همه اش مواظبن انرژیشون بجز برای جمع کردن هوا توی سرشون صرف چیزی نشه.این تیکه ی شهرو نمیکشم چون احتمالا رو بوم جا نمیشه. دستگاه وکیوم بی وقفه کار میکنه. برادری مشغول گره زدن گلوی برادرش هست. 

مساله اینه که نقاشیم انقدری خوب نیست ولی اگه بتونم بادکنک خالی هم بکشم منظورم همینه اگه بتونم کلاغ هم بکشم منظورم همینه. یا هر پرنده، پرتره یا گردالی دیگه ای.

No comments:

Post a Comment

34

امروز هفده مهرماه ۱۴۰۳ فردا تولدمه و درد دندان امانم را بریده. از درد کمتر میتوانم چیزی بخورم مگر مسکن و از نخوردن معده‌درد شده‌ام که کل دیش...