Friday, February 19, 2021

11

توی کوچه پیچیدم. یک ماشینی شبیه نیسان آبی ولی آبی نبود کمی امروزی تر بود. پشتش بار بسته بود و روی بارهاش چادر کشیده بود.  داشت دنده عقب میرفت تو خونه ی سوم از سر کوچه. صبر کردم تا راحت بره تو حیاط. با یک دستش داشت تلفن صحبت میکرد و با یک دستش فرمون رو میپیچوند و باد چادر پشت رو تکون داد و بنظرم گوشه اش رفت کنار و زیرش گوسفند بود. هیج صدایی هم از خودش در نمی آورد . گوسفند زنده بود و تنها هم نبود. نمیدونم کنارش زیر چادر دقیقا چی بود ولی هیبتش شبیه خودش نبود. هر چه یا هر که بود، یا نشسته بود یا خوابیده یا کوچک یا مرده. معلوم نبود چقدر باهاش انس داشت و سکوتش برای چی بود. ازون زیر فقط سفیدی چادرو میدید و بوی زنده یا مرده ی کناریش که لابد با بوی خودش قاطی شده را میفهمید و شکایتی نداشت و اصلا انگار این پارچه سفیدو ترجیح میداد به دیدن مسیرش از احتمالا مرتعی خارج از شهر به اینجا. یکجور چشم بند که تو هواپیما میدن که خودتو بزنی به خواب یا شایدم واقعا بخوابی. اگر جرئت داری بخوابی. در اون وضعیت بینایی توزیع میشه روی بویایی، شنوایی و بقیه چیزا. چیزی که اون گوسفند زیر اون چشم بند کنار یه کالبد دیگه در حالت ایستاده خلاف جهت حرکت باد، حرکت شهر، حرکت نیسان حرکت بقیه گوسفندها داشت تجربه میکرد، تردید نداشتن بود. با اینکه داشت جهان رو نمیدید ولی براش معلوم بود. تسلطش بر خود و پیرامونش از وضعیت ثابت و بدون تهوع، انقباض یا لرزش پاهاش و اون سکوت (حالا شاید در بدترین حالت غمبار -آنهم اگر کالبد کناری اش عزیز موافق مرده اش بوده باشد- ولی) مطمئنش معلوم بود. تجربه ای که حسرت همیشگی منه. یک وضعیت قطعی. البته اگر وجود داشته باشد. 

.

 رادفر امروز پرسید دنبال چی هستی و از من چی میخوای؟ گفتم نمیدونم. مطمئن نیستم دنبال چیزی باشم. ولی خب ترجیحم اینه که یک نفر باشم. ولی اگر نشد و جراحیش کثافتکاری داشت همون چند نفر هم اوکیه. فقط  اونهارو بهم معرفی کنید. بعدش میرم. 


No comments:

Post a Comment

34

امروز هفده مهرماه ۱۴۰۳ فردا تولدمه و درد دندان امانم را بریده. از درد کمتر میتوانم چیزی بخورم مگر مسکن و از نخوردن معده‌درد شده‌ام که کل دیش...