Monday, February 22, 2021

13

 بعد از ظهرها حدودا ساعت شش و بیست دقیقه بابی زنگ میزند و بطرز ضبط شده ای میگوید از صبح چیکارها کرده. با پرداختن به جزییاتی مثل از سه کیلو هویج، پنج لیوانِ سرخالی آب هویج درآمده درحالیکه اول زمستان از همین سه کیلو  شش لیوان سر پر در می آمده. و کاشکی این تجربه خودش بوده باشد چون معمولا آخرش میگوید که خاله آتی به این دستاورد رسیده و او فقط دارد آنها را منتقل میکند. البته نه فقط دستاوردها بلکه بقیه مکالمه اش با خواهرش را هم منتقل میکند. بعد خریدهای سوپری آن روز و تردیدهایش در خریدها و تحلیلهای مغازه دار و حتا سلام علیک ساده با سرایدار را هم تعریف میکند. وسطش یک تو چه خبر هم میگوید که پیش وجدانش تعادل را رعایت کرده باشد و این خیال برای من پیش نیاید که مسائلم برایش مهم نیست. بعد از جواب سلامتی و خبری نیست دوباره از حالت پاز در می آید و برنامه اش برای پخت و پز و ترتیب شستن لباسهای رنگی یا مشکی یا سربازی و نکته های مربوط به خشک کردن سبزی را هم با من در میان میگذارد. و میگوید که اینها را برای آینده خودم میگوید چون به درد بخور هستند. یکبار قبلترها بهش گفته بودم این مباحث برایم خیلی بورینگ هستن. او هم رفته بود این را بعنوان دستاورد این مکالمه برای خاله آتی تعریف کرده بود خاله آتی هم خندیده بود و گفته بود دخترهای او اینطور نیستند. بابی ولی در دفعه بعدی نظرم را ترتیب اثر نداد و به کارش ادامه داد. بنظرم با این حرفها به زندگی روزمره اش معنی میدهد. 
هر کسی آرزویی دارد. آرزوی او این است که شبیه یکی از خانوم مجری های به خانه برمیگردیم اراجیفش را مهم و شمرده شمرده و شبیه شعر تعریف کند. فعلا دارد این ادبیات را تو مسیج هاش با مطلع "روزخوش گلکم" امتحان میکند و تا حدودی هم موفق است. آرزوی آجو ولی فاند گرفتن از دانشگاهی در کالیفرنیاست. کارهاش را هم شروع کرده و همین روزهاست که به آرزوی همیشگی اش برسد. آرزوی من ایستادن با یک پا روی آب بواسطه خاصیت مویینگی و مالیدن بالهام بهم است. آنهم نه در حالتی که معذب باشم و تعادلم سخت حفظ شود. دقیقا میخواهم آسودگی ای که این حشره موقع خاراندن خودش حس میکند بر من غالب باشد . برای این کار چندی روی انعطافم کار کردم ولی زود از آرزویم دست کشیدم. شک کردم بعد از سعی فراوان بهش نرسم.  بعد به خود آرزو کردن شک کردم. بعد به آرزوی بابی و آجو. بعد رسیدم به شک به خود آجو و آن مساله که مثل یک کلاف در هم پیچیده است. درباره آن چشمش که نمیبیند و من اشتباها و از قضا میدانم که نمیبیند و او نمیداند که من میدانم که نمی بیند . برای همین وقتی درباره دامنه دیداری اش دروغ میگوید فرضش این است که من فکر میکنم حقیقت همان است. و حالا هی عمدا در معرض دروغ قرارش میدهمش که ببینم قیافه آدم مواقع پنهان کردن یا دروغ گفتن چطور عوض میشود. چطور هر بار تعللش در پاسخ کمتر و کمتر میشود  و اخیرا بدون مکث و تمیز این کار را میکند. دست کم من با باور کردن های متمادی ام باعث حرفه ای تر شدن او هم شده ام. این دستاورد واقعا دستاورد حساب میشود. و قابل انتقال به خاله آتی و همه بشریت. البته قضیه فقط به مهارت او منتهی نمیشود. با این تمارین، مهارت من در شک هم توسعه بنیادینی پیدا کرده است. برای نمونه این دفعه که گرگعلی رفت برای چوپانی، به قدر کافی گریه نکردم. گریه کردم ولی پشت اشکهام مقداری شک بود. یک حبه شک  استخراستخر ایمان را به فاک میدهد. 


No comments:

Post a Comment

34

امروز هفده مهرماه ۱۴۰۳ فردا تولدمه و درد دندان امانم را بریده. از درد کمتر میتوانم چیزی بخورم مگر مسکن و از نخوردن معده‌درد شده‌ام که کل دیش...