Saturday, February 27, 2021

15

مساله اصلیم با رسالت این نیست که رییسم هست این است که چون رییسم است باید ارتباطم باهاش روادارانه باشد. ده روز  پیش چهار نسخه صد و دو صفحه ای پرونده بررسی شده و در قسمت کارشناس ناظر امضا شده را بردم گذاشتم روی میزش و گفتم امضای مدیر این چهار نسخه را بکن که تحویل بدیم . بله تقریبا در هر نسخه بیست صفحه امضای مدیر میخواست و روی هم رفته میشد حدودا صد صفحه که زیاد هم هست و اساسا این بررسی روی کاغذ، کار آسیب زننده و اشتباهی است و هر سال هم در سیستم پیشنهادات اینها را ثبت کرده ام و به سمع مدیریت عامل رسونده ام ولی مدیریت عامل سمع نداشته هیچگاه. در نتیجه بر همگان روشنه که روال همینه. حالا مساله من پرداختن به ریشه این اشتباه نیست بلکه این است که رسالت در مواجهه با صحبت من خم شد و از کشوی میزش یک مُهر در آورد و داد به من که در قسمت های فاکین مدیرِمربوطه مهرش را بزنم. با لحنی دوستانه و نگاهی خواهشمند. که این لحن و نگاه او مختص این خواسته بیجا نیست و هر کار بجای دیگری را هم با همین سبک بقول خودش صمیمی جلو میبرد. واکنشم شوک بود. نمیدانم متوجه شد یا نه. مهر روی چهار نسخه بود. و خودش بهم نگاه میکرد.او لم داده بود و من ایستاده. از اتاق سریع بیرون امدم یک لیوان آب خوردم و برگشتم و بی که بهش نگاه کنم همانجا ایستاده روبرویش روی میز کنفرانس انجامش دادم.  مثل یک معامله جنسی. و بعد از تموم شدن کار موقع بیرون اومدن از اتاق از سر عادت گفتم با اجازه تون. این صحنه تبدیل به بخشی از یک کابوس سریالی ام شده. لحظه ای که مقابلش خم شدم روی کاغذها و اسمش با دستهای خودم روی هر صفحه چاپ میشه و صد بار تکثیر میشه. در خوابم قیافه اش عوض میشود من همانجا جلوی میزش برهنه ام و تنم زخم شده و موقعی که مهرش را، تبرش را، تازیانه اش را بهش تحویل میدم دارم ازش اجازه میگیرم که اگر کارت تموم شد لباسمو بپوشم. طبعن صبح بعد از کابوس صبح درد است ولی باز این درد زورش نمیرسد مرا از حرکت به سوی شرکت باز دارد.

امروز دیدم شفق با مهر رسالت و یک سری کاغذ اومد توی اتاق. بلند شدم رفتم کنارش دستمو گذاشتم روی شونه اش و گفتم چرا خودش امضاهاشو نمیکنه. گفت از وقتی مهر گرفته خودشو راحت کرده. گفتم تو نکن. من خریت کردم. کارش ستمگریه. بی انصافیه. این وظیفه ما نیست. شفق پاره شد از خنده. گفت برو بابا. چی میگی. چرا مسائلو بغرنج میکنی. یه مهره دیگه. انقدر تو کار و مرخصی بهمون حال داده که آدم اصلا ناراحت نمیشه. اونم برامون کارهایی که وظیفه اش نبودو انجام داده یادت نیست تو جابجایی اتاق ما چقد خرحمالی کرد برای بردن آوردن وسایلمون. حرفش درست بود. سختگیریهای معمول سیستم رو هیچوقت نداشته و مسئولیت اشتباهات واحد رو همیشه شخصا بعهده میگرفته و هر جا حقی داشته ضایع میشده ازمون واکنش نشون داده و مجموعا مدیر ساپورتیوی بحساب میاد. گفتم ولی اینا باعث نمیشه بنظرم درخواستش عادی بیاد. با اون نگاه. با اون حالت فرو رفته در صندلی ریاست. اون درخواست از اون موضع نمیتونه عادی باشه. شفق گفت پیچیده اش نکن. اون یک صندلی راحت و معمولیه. تو هم روش بشینی فرو میری توش. آخرم گفت ببین بی، تو مثل راسکولینکف میمونی. نمیتونی بفهمی بین ناپلئون بودن و حشره بودن مراتب دیگه ای هم هست.
پشیمون شدم که رفتم سر میزش. حالا احتمالا با خودش فکر میکنه چقدر با مسائل (بنظر او) کوچیک درگیرم. برخلاف چیزی که دلم میخواد بنظر برسم. اوه راسکولینکف. انقدر برام بدیهی بود که قضیه برای اونم خفت باره که فکر اینجاشو نکرده بودم. 




No comments:

Post a Comment

34

امروز هفده مهرماه ۱۴۰۳ فردا تولدمه و درد دندان امانم را بریده. از درد کمتر میتوانم چیزی بخورم مگر مسکن و از نخوردن معده‌درد شده‌ام که کل دیش...