خانه ما سه اتاق دارد .من توی اتاق خودم دارم با صدای یکهویی و مقطع فن لپ تاپ باران را و طوفان را شبیه سازی میکنم. تختم پشت به پنجره است و این بیخبری از خیابان تصاویر ذهنی ام از بیرون را برایم مسجل میکند. نتیجتا آنچه این لحظه زندگی ام بر آن استوارست ساختگی است. البته اگراسم این نقطه را بشود گذاشت لحظه و اسم آن کار را بشود گذاشت زندگی . ساعت از نه شب گذشته و صدای اتوبان شدت پیدا کرده . اتوبان چند کوچه جلوتر آمده یعنی اگر در را الان باز کنی لازم نیست هشت دقیقه پیاده روی کنی تا به اتوبان برسی. بعد از آسانسور توی اتوبان پیاده میشوی. ترافیک نیست. طوفان، اتوبان، باران. به پیوند های نامرئی بین امور واقعی و غیر واقعی روزمره ام فکر میکنم. آدم های توی نقاشی های چسبیده به در کمد بیرون می آیند. تکان میخورند ولی نه در مختصات سه بعدی. زنی که دارد بوسیده میشود و رام و ناچار و خالی است می آید بیرون وسایل روی میز را مرتب میکند . حوله آویزان به در را تا میکند دقیقا با همان قیافه توی نقاشی با فرورفتگی هایی که روی لپش ناشی از فشار دادن دستی است که میخواهد ببوسدش. آنکه میخواهد ببوسدش نیامده بیرون. زن یک عالمه دستمال کاغذی برمیدارد و زمین را از خونی که از شکم بریده ی آدمِ توی نقاشی نصب شده در سه تا بالاتر سمت چپِ صفحه ای که خودش توش زندگی میکند، ریخته پایین تختم؛ پاک میکند. دستمال کاغذی کفاف نمیدهد حوله تا شده ام را می اندازد روی خون. آنکه میخواهد ببوسدش صداش میکند و حوله همانجوری خیس کف اتاق میماند او با همان حال بی تفاوتش برمیگردد توی صفحه که جای انگشت های روی صورتش دوباره پر شود و هی و مرتبا بوسیده شود. کافکا از آن بالا به خودش زحمت پایین آمدن نمیدهد فقط مردمکش تکان میخورد میچرخد روی من دراز کشیده روی تخت و حوله افتاده روی زمین و پنجره که لاش باز است و پرده را تکان میدهد. بقیه آدم ها فعلا جرئت ندارند جم بخورند. یکجور ترس دارند از من بعنوان صاحب اتاق. ترسی که بجا هم هست و منجر به حفظ حریم میشود و حفظ فاصله مان برای آنها و برای من بهتر است.
در اتاق دوم همخانه ام بطور موازی با منی دارد کالیمبا مینوازد. یک سمفونی کاملی که خودش ساخته . مطابق با شرایط اتاق خودش. تخت او رو به پنجره است و پرده هم ندارد و احتمالا آدم در آن وضعیت منطقی تر زندگی میکند چون پیوندها آنجا مرئی هستند. باران و طوفان ساختگی نیست. اتوبان هم فاصله اش با خانه ما کاملا مشهود است. با صدای کالیمبا که از پشت دیوار مشترکمان میشنوم یک زمزمه نامفهوم هم هست. زمزمه صوت مشخص و واحدی ندارد. در حنجره دوستم به نظر تجمعی از یکسری جاندار که یک کار ریتمیک و بدون رهبری دارند انجام میدهند زیست میکنند. صدا شاید مال پاها یا سم ها یا بالها یا دست و دهان آن جانداران همدل است. خیلی معلوم نمیشود.
اتاق سوم نامرئی است. توش زمان زندگی میکند. کاملا مستقل رفت و آمد میکند. اتاق زمان با اتاق همخانه ام یک دیوار مشترک و با من هیچ دیوار مشترکی ندارد. من به اندازه ی هر سه مان غذا درست میکنم ولی او نمیخورد. اگر بخواهد از آنچه من باهاش تماس داشته ام استفاده کند حتما ضدعفونی اش میکند. ارتباطش را باهام قطع کرده و از زندگی اش یا حتا افسردگی اش (در عین حرکت های مستمرش) بیخبر مانده ام. نمیدانم برای او هم مثل آدم های توی نقاشی ها، آدم خوفناکی هستم یا چی. فقط نشانه های خصومتش و فرارش در همه اجزای خانه دیده میشود. بیشتر اوقات تا همخانه ام شب از سر کار برگردد، با هم تنهاییم و هی میخواهد بی توجهی اش را و رها کردنم را بکند توی چشمم. با شهوت پیش رفتنی که دارد حالی ام میکند که بدبختی ات را بدون من ببین. در اتاق مسطح بدون بُعدت غرق شو. با من راه نیا. دستت به من نزن از دستت عاجزم. به بی نیازی اش حسودی میکنم پشت سرش دنبال رد پا میگردم چون هر دومان میدانیم راه درست را او میرود کار درست را او میکند و قرارداد خانه را او بسته و اجاره را او میدهد و پول غذا را او تامین میکند و حتا همه وسایل اتاق من را او خریده و آنقدر اعتبار دارد که میتواند جهان را با هر چه بخواهد طاق بزند. من در خلوت دوتاییمان هر کار کرده ام که باهام آشتی کند و در یک لحظه ببوسدم. البته اگر به آن نقطه اتصال بشود گفت لحظه.
No comments:
Post a Comment