Saturday, February 6, 2021

3

یک نکته ای یادم آمده که در جایی که باید میگفتم نگفتم. یادم باشد بعدا به رادفر بگویم که نصف فالس سلف من در این مواقع شکل میگیرد. چون سیستم عصبی ام کند عمل میکند مثل یک خزنده. لابد بنظرم آمده نکته کم اهمیت نیست و باید گفته شود و دیربودن را لحاظ نکرده ام و هر وقت به ذهنم رسیده به هر سختی ای شده طرف را پیدا کرده ام و نکته را گفته ام. در چشم شنونده اینطور متبادر میشود که تمام این فاصله زمانی را داشتم به آن موضوع فکر میکرده ام و چقدر ول نکن و پیگیرو در بعضی موارد ندید بدید و بی تجربه و کینه ای (در مباحثی که موضوعش ناراحتی یا چیزی بوده) میتوانم باشم. چشم شنونده ترکیب جالبی است. این یعنی میتواند گوشش خیلی بی اعتبار باشد ولی نهایتا چه بخواهد چه نه، از چشمش هر آنچه میشنود یا نمیشنود استفراغ میشود. 
-----

نکته مربوط میشود به کسی که آنقدر دیر شده که مرده و من نمیتوانم بروم بهش بگویم یادت می آید اونموقع که درباره بوی سوختگی لامپ کم مصرف مارپیچی اتاقت حرف میزدیم. تو گفتی برات یاد آور روز معلم است چون روی تخته یکی نوشته بود  شعله شدی سوختی تا بهمان. و گفتی تو آن لحظه واقعا سوختن خانوم رجبی را بعد از تصور، بو هم کردی. و همه اش برات در یک لحظه بود مثل همین لامپ؛ چند ثانیه صدای وزوز با چند قطعی و وصلی مکرر و ثانیه پنجم فقط بو مانده بود، کمی هم سردرد. من اونجا گفتم تابحال به این بو دقت نکرده ام. برام یادآور چیزی نیست فقط این لحظه والان بمن حس ناامیدی میده.
 خب اگه موقعیتش دوباره پیش می آمد و من میتوانستم این بحثو باهات باز کنم بهت میگفتم. اون احساس ناامیدی نبود یکجور شناوری بین امید و ناامیدی بود. فرض کن یکهو ناامیدی از سرت می آد بالا و تو کمی دست و پا میزنی بعد ول میکنی. مثل اون جرقه های قبل از خاموشی. بعد آفتاب میشود آرام میشود و سطح ناامیدی میآید پایین تر از گلوت. ولی تو هنوز توی آن آب شناوری. هر روز موقع ایستادن جلو دستگاه تشخیص چهره توی اداره دقیقا بعد ازینکه صدای ضبط شده میگوید "ثبت موفق" من این حس را داشته ام. توی مسیر، بعد از کن، قبل از رسیدن به دستگاه حالم همان دست و پا زدن است. توی چند ثانیه چند تا تصمیم طوفانی میگیرم برای همت را از آزادگان دور زدن و برای همیشه  برگشتن. ولی هیچ وقت برنگشتم. چون نه سال است که مسخ این مسیر شده ام. روزهای تعطیل هم جلوی خودم را میگیرم سوییچ را میگذارم بالای کابینت ها که دستم بهش نرسد که یکوقت نرم و توی همت نیفتم و جلوی دستگاه نایستم چون خیلی ضایع است. از وقتی باهم سوختن لامپ را تجربه کردیم آن بوی سوختن خانوم رجبی تو هم بعد از "ثبت موفق" می آید. موفق. خیلی موفق.

ما توی خیال من بودیم تو آنجا زنده بودی ولی الان آنجا هم مردی. نه اینکه چون نیامدی فکر کنم مردی. اتفاقا قشنگ دنبالت گشتم. یک سوراخ بامزه پیدا کردم که بالاش پر از پروانه  بود. جمعیت پروانه ها را کنار زدم ببینم دارن واسه کی بال میزنن. بنظرم تو بودی. یعنی تو نبودی چون مرده بودی. 

 دیشب من داشتم بورانی میخوردم یکهو توی دلم آشوب شد. یک طوفان بی سابقه. بعد درین باره و علائمم گوگل کردم مقاله ای بود با این عنوان:   «آیا بال‌زدن پروانه‌ای در برزیل می‌تواند باعث ایجاد تندباد در تکزاس شود؟» 
که پولی بود و تخصصی بود. نخریدمش ولی خب دیگر شک نداشتم آن مرده ی تو بود.

No comments:

Post a Comment

34

امروز هفده مهرماه ۱۴۰۳ فردا تولدمه و درد دندان امانم را بریده. از درد کمتر میتوانم چیزی بخورم مگر مسکن و از نخوردن معده‌درد شده‌ام که کل دیش...