Sunday, February 7, 2021

4

دو مدل لاک قرمز داریم. لاک قرمز آلبالویی و لاک قرمز گوجه ای. من با این حقیقت در یکی از سفرهام به استانبول مواجه شدم . شب  کریسمس بود. حسابی خورده بودیم و راه افتاده بودیم توی شهر. سه نفر بودیم یکی آلبالویی خرید. من ده تا از آن تنالیته قرمز داشتم. دیگری گوجه ای را از جایی برداشت که اصلا ندیده بودم. و امام من شد. بعد از کمی مکث اولین لاک گوجه ای زندگی ام را  خریدم. من چیزی را دریافته بودم که می ارزید از همان مغازه گراتیس پیاده تا تهران برگردم و قدم هام را در مسیرهای آبی - خاکی پیش رو بلند و مطمئن بردارم. حتا وقتی آب ها از پیشانی ام هم رد میشوند، شک نکنم. شب شلوغی بود. هنوز عاشق بودم. خبرنگار CNN با میکروفونش داشت به همه کریسمس را تبریک میگفت و با مردم مصاحبه میکرد. من ترکی نمیفهمم ولی از سرم گذشت بروم جلو وبعنوان توریست  بعد از تبریک به زبان انگلیسی، لاکم را از جیب پالتوم دربیاورم  و به دوربین نشان دهم و بگویم : مطمئنم خودش است.
 نرفتم چون نگران شدم مادرم که دارد سینی نان را از فر درمی آورد چشمش بخورد به تلویزیون که از قضا روی یکی از این شبکه های ترک زبان باشد و مرا آنطور غیرموجه  ببیند و سینی از ارتفاع کمی بیفتد روی اپن، با دستش نان ها را بگذارد سرجاش وبلخره یک جایش بخورد به لبه سینی و بسوزد و سریع هم تاول بزند.  پدرم را صدا کند و او هم ببیند و بنشیند و بزند روی پیشانی اش. مطمئن نیستم به همان ضربه روی پیشانی ختم میشود یا نه. ولی این تصویر آنقدر پر جزییات و قوی است که تابحال، در سنین مختلف، جلوی من را از معتاد شدن یا روسپی گری یا خودم را کشتن یا گرگعلی را کشتن یا انقلاب کردن یا حتا از بدون شال جلوی شوهرخاله هام ظاهرشدن و تا همین چند وقت پیش از مستقل شدن و ترک خانه؛ گرفته بود. این آخری نه ماه پیش محقق شد. درعمل بجز آن ضربه ی پیشانی کمی هم خون و خونریزی داشت ولی واقعیت به جانسوزی ای که فکر میکردم نبود.

امروز دارم امتحانی با خود شش سال پیشم زندگی میکنم ببینم جواب میدهد یا نه. اینکه آنچیزی که آنموقع بودم را چطور به یاد می آورم که الان خودم را بهش نسبت میدهم، به سلامت بخش هیپوکامپ مغز برمیگردد. بلحاظ پزشکی آن بخش در من آنقدر قابل اتکا نیست ولی ادامه میدهم وسعی میکنم خودم را با زنی که سابقه این حجم  فقدان یا شیدایی نداشته سازگار کنم. زنی که وقتی از پل الوار چیزی میخواند مثل : "زخمی بزن، عمیق تر از انزوا به من" فکر کند چه شعر زیبایی است. ولی بنظرش بیاید که دردها از شعرها رد نمیشوند. آن زن میتواند دست کند و گلوله های لزج سیاه توی سرش را دربیارد و بجای خاک ژله ای بریزد پای گلدانی و ازش سبزی خوردن تولید انبوه کند. 
نمیدانم چطور میتوانم تا شب این زن را تحمل کنم و حوصله ام را سر نبرد. من میدانم او آدم بهتری از من است ولی او نمیداند  من با این خشم یا جنون یا هر چیز تخمیِ بنظر او شاعرانه ای  که دارم حمل میکنم از او نیرومندترم، برای همین ترسی هم ندارد.



No comments:

Post a Comment

34

امروز هفده مهرماه ۱۴۰۳ فردا تولدمه و درد دندان امانم را بریده. از درد کمتر میتوانم چیزی بخورم مگر مسکن و از نخوردن معده‌درد شده‌ام که کل دیش...