داریم هیچ کار میکنیم. همه کارها خوابیده ولی وانمود میکنیم نخوابیده و برعکس کارهامان خیلی هم اساسی است. مثلا نامه میزنم به فلان شرکت که اگر تا فلان تاریخ پروژه را بیست درصد دیگر جلو نبردی ال میکنیم و بل میکنیم. حالا طرف میگوید بتن از قیمت براورد شده در قرارداد سه برابر گرانتر شده.میفهمی؟ چطور بسازم. ما باز نامه میزنیم که بله میفهمیم. بهرحال وضعیتی هست که هست. هر چی خرج کنی که بلخره توی صورت وضعیت می آوری و پولت را میگیری پس چت است؟ بساز. او میرود که بسازد ولی نمیسازد تا ما دوباره نامه بزنیم و اینبار او گرانی میلگرد را هم بگوید و ما هیچ ال و بلی نمیکنیم و این چرخه معیوب هی ادامه پیدا میکند . ما خسته میشویم. فرقی نمیکند جلوی کی داریم وانمود میکنیم که ورک لود زیادی داریم ولی همه خوب فهمیدیم ما برای تحلیل کردن، گزارش دادن و بررسی ریسک و نظارت به پروژه ها نیست که حقوق میگیریم بلکه برای امر خطیر وانمود کردن بهمان پول میدهند. چند وقت پیش جی وقتی هنوز ترفیع نگرفته بود و از ساختمان ما نرفته بود تعریف میکرد وقتی به خانه میرسد جانی براش نمی ماند که به زن و بچه برسد. جنازه اش می افتد روی تخت. میگفت آنها هم حق دارند از او سهمی داشته باشند و نمیشود که همه اش کار کار. حتا ادامه داد که زن اش بهمین دلیل تهدید کرده از او جدا میشود. آنجا دیگر معلوم بود او ترفیع خواهد گرفت.
دستگاه کپی دارد یکسره کاغذ میدهد بیرون. تلفن اطهر زنگ میخورد. دوست پسر جدیدش است. خیلی هم جدید نیست . شاید ده ماهی هست که باهمند. توی اتاق تلفن را جواب میدهد بلند میخندد بلند میگوید میبوسمت. بلند میگوید تو که کره مربا دوست نداشتی. وقتی تلفن حرف میزند بیشتر نگاهش به ناخن هاش هست هی دستش را باز میکند و بعد دستش را آنوری میکند و حالا انگشت ها را خم میکند. و دوباره نگاهشان میکند. نمیدانم چرا و طی چه فرایندی او انقدر با ما راحت است و مناسبات محافظه کارانه شرکت را در اتاق رعایت نمیکند. البته بنظرم فقط در اتاق نیست. بیرون از اتاق هم احتمالا رعایت نمی کند. قاعدتا توی یک اتاق بودن نباید مزیتی باشد به بقیه. ولی شاید هست. تلفنش تمام میشود. دستگاه کپی هم همان لحظه آرام میگیرد. من دارم توی مانیتورم فیلم یا انیمیشنی میبینم. ویدئو POV است. یک جفت دست با کاسه سری از جنس پوست تخم مرغ ولی سی باربزرگتر و محکم تر از پوست تخم مرغ. دستها دارن آن را میکوبند به زمین به سنگ به دیوار با تمام توان. شفق روبرویم ایستاده با دستی به سویم دراز که توش چوب کنجدی هست. میگویم باید دستم را بشورم بعد برمیدارم.
روی میز بجز نوشیدنی، چوب کنجدی بود با چیپس و ژامبون و هایپ و آبمیوه ای با طعم عجیب پرتقال و کیوی و دارچین و میخک. تست پیراشکی، سیب زمینی تنوری با پنیر ورقه ای . میوه خشک و تنقلات دیگه که یادم نیست. اینهارو برای گرگعلی چیده بودم. این اولین دیدارواقعی و این شکلی مان بعد از پنج سال میل و اشتیاق بی وقفه ام بود. قرار بود ده و نیم بیاید. یازده مسیج زد که بخودت عطر نزن(یا نمیخوام بویت را بگیرم). سیلی اول. یازده و نیم مسیج بعدی که یادت نره من هیچکس توام (یا تو هیچ کس منی). سیلی دوم. دوازده و نیم آمد. سیلی سوم. ساکت بود و شاید ترسیده (یا مهم نیست برای تو تجربه بکریه یا نه ولی من بهت چیز قشنگی نمیگم چون سزاوارش نیستی و فقط ترسناکی). سیلی چهارم. سه هم رفت (یا همینقدر ازم بس ات است). سیلی پنجم. و سیلی های دیگر. بغل و بدرقه اش کردم و بابت سیلی ها خوب قدردانی کردم. بعد از آن روز یک سوت ممتد توی گوشم هست. سوت مال ایستگاه قطاریست که قطاری توش نیست. یا شاید تازه رفته ولی از خالی بودن که معلوم نمیکند. مهم این است که در ایستگاه هیچ نیست. نه قطاری نه مسافری نه صندلی ای نه مسیر ریلی ای نه مغازه ای نه چراغی نه آینه محدبی. سوت فقط سوت. احتمالا بنظر رادفر طبیعی باشد تحمل یک سوت دائمی که گاهی از جریان مخفی ناخودآگاهت بالاتر نمی آید و متوجهش نمیشوی و گاهی پرده گوشت را میبرد، چنان طاقتت را کم کند که نفهمی چطور زرده و سفیده تخم مرغ ها از تمام هیکلت شره میکند.
No comments:
Post a Comment