Saturday, February 13, 2021

6

باید انتخاب میکردم بیب را ببرم پارک و سر ساعت به قرارش با دوستش برسانم. یا اینکه پشت موهای دوبا را با ماشین خط بندازم و کمی هم اطراف گوش را با قیچی مرتب کنم. این انتخاب دقیقا لحظه ای که پالتوم را تنم کرده بودم ماسکم را هم زده بودم و سوییچ را برداشته بودم باید صورت میگرفت. همان لحظه دوبا نمازش تمام شده بود و از اتاق سابق من که الان مال خود خودش شده؛ درامده بود و ازم خواسته بود . بجز همین فقره که پشت سرم را خط بنداز یادم نمی آید دوبا راحت چیزی ازم درخواست کرده باشد. به بیب گفتم دیرت میشه؟ گفت اره سارینا رسیده و منتظره. تصمیم گرفتم بگویم نه. دیر گفتی. گفتم ولی پیش خودم شاکی هم بودم که باید زودتر میگفتی. آن روز نشد. نزدیکای نه بیب را رساندم خانه خودم بالا هم نرفتم باید قبل از نه برمیگشتم که جریمه نشوم. 

این هفته ای موقع جمع کردن میز ناهار دوبا با یک حال غر خسته ای گفت اون هفته که پشت سرمو ماشین نکردی ایندفعه قبل رفتنت بکن. بعد رفت تو همان اتاق سابق من که احتمالا بخوابد. یعنی منتظر جواب من نشد. بیب هم طبق معمول باز برنامه چیده بود این دفعه تولد نمیدانم پسوریازیس‌ یا چی. 

دوبا بیدار شد چایی اش را که داشت میخورد گفتم بریم پشت سرت رو اصلاح کنم. هر سری یک صندلی کوچک که توی آشپزخانه داریم را برمیدارد میبرد جلوی اینه حمام و بعد از کیف توی کابینت حمام پیشبندش را میبندد و قیچی و شانه و ماشین را میگذارد جلوی آینه . چراغ بالای آینه را هم روشن میکند. این دفعه هم همان کارها را کرد. خب دوبا تقریبا مو هم ندارد. یعنی یک حاشیه ی تنک اطراف سرش هست ولی خیلی تشریفات اصلاحش جدی است. دیدم خودش دست برده. گفتم این ور سمت راستی ات که خیلی خالی شده. چیکار کردی؟ با یک لج ضمنی کودکانه گفت آره. تو نکردی خودم هم مسلط نبودم. گفتم بابی که بود. ارام گفت که فکر میکنه چشمش ضعیف شده. به شوخی گفتم چشم ضعیف او با دست لرزان شما در عمل خیلی فرق نداره. سرش رو آورد بالا و از توی آینه بهم نگاه کرد. به شوخیمم نخندید اصلا. هنوز ازش میترسم وقتی کارهای غیرقابل‌پیش‌بینی میکند. اینکه یکهو سر خمش را صاف کند و بهم نگاه کند یکجور ضد حمله حساب میشود هر چقدر هم کم زور و‌ مطیع بنظر برسد من باورم نمیشود. یکبار خانوادگی داشتیم مستند راز بقا میدیدیم چند پرنده وحشی حمله کرده بودند به سه شیر، دو تا از انها از آن مهلکه جان سالم بردند. حتا چند تا از پرنده ها را ناکار کردند. شیر نر پیر اما نتوانست. وقتی افتاد رو زمین بجز ان پرنده ها بقیه جانوران کم زورتر هم حمله کردن که تکه ای ازش را بخورند. بیب گفت مثلا سلطان جنگله این. چرا اینطوری شد؟ دوبا گفت شیر وقتی پیر میشه دیگه هیچی نیست. یجوری گفت که انگار خودش را میگوید. من و باب از تو اشپزخانه بهم نگاه کردیم و یواش خندیدیم. البته من یواش میخندم چون نمیخوام بنظرش برسد که از نظر ما انطورها هم نبوده. باب بیرحم تر از این حرفهاست. البته خودش میگوید بیتعارف تر. بلند خندید. بعد دوبا انگار پسرش یک تکه ازش را با دندان کشیده است زانوی چپش را جمع کرد زیر خودش و گوشیش را برداشت و بیشتر توی مبل فرو رفت . من انروز فقط صدای قیچی دراوردم چون عملا چیزی برای کوتاه کردن نبود و خط پشتش را با ماشین صاف کردم و با براش مخصوصش موها را تکاندم یک اینه هم دادم دستش که ببیند. گفت اها. چی میشه هر هفته برای همین یک قلم وقت بذاری، حسابی بلند شده بود عرق میکردم فر میخورد، بد بود. نگفتم چرت نگو فر کجا بود، خودت ترتیبش را داده بودی. گفتم هیچی نمیشه، میکنم. دلم میخواست ادامه بدم که اون دفعه فقط نشد که بخاطر بیب بود خودت که میدانی انقدر اذیتم نکن لامصب. این تکرار خواسته ات برای من عذاب اوره. انهم از سمت تویی که عمری بی نیاز و با اقتدار پوشالی ات یک تصویر اصیل  برامان ساختی. حالا باید هر هفته وقتی با سر خم جلویم میشینی ببینم که تصویرت دارد چطور ترک برمیدارد. عیب ندارد.

No comments:

Post a Comment

34

امروز هفده مهرماه ۱۴۰۳ فردا تولدمه و درد دندان امانم را بریده. از درد کمتر میتوانم چیزی بخورم مگر مسکن و از نخوردن معده‌درد شده‌ام که کل دیش...