Sunday, February 14, 2021

7

 ابرهای صبح‌ تپل و سفید و آبدار بودند. اهمیت این مساله در این موقعیت و این زمان از آلوده ترین سال قرن به مراتب متفاوت است با اهمیت آن در بهار سال بعد که همه هنوز نیامده بخاطر تناسبات قیافه اش عاشقش شده اند. تهران در روزهای  خاکستری زمستانی اش مستضعفترین حالت خود را سپری میکند. من طرفدار زمستان و برف باشکوه سفیدش نیستم طرفدار هوای بارانی که زیرش میشود بوسید و خوابید و اینها نیستم طرفدار گلهای رنگ به رنگ و میوه های خوشمزه و آفتاب درخشان هم نیستم. من طرفدار مستضعفینم. این خیلی شعار انتخاباتی است ولی از کودکی بوده ام. اسباب بازی محبوبم یخ شکن و هاون بوده. و بیشتر باربی ها و عروسک های آوازخوان و متحرکم تا همین چند وقت پیش نو مانده بودند که توی یکی از اسباب کشی ها دادیم به دختر سرایدارمان. حالا اینکه با یخ شکن و هاون چه بازی ای میتوانستم بکنم و یا چرا بازی هایم انقدر تخریب لازم داشته بحثی است که در حوزه اختیارات رادفر است و نه من. فقط الان که بهش فکر میکنم میبینم غضبم در هر موقعیتی تبدیل شده به دلسوزی . وقتی داشتم از عصبانیت بابت احتمالا منع شدن از اردوی سینما، پلن سوزاندن کمد رخت خواب ها را میچیدم یکهو چشمم خورده به کشو اخر و دلم لابد برای مهجورترین و البته بالقوه ستمگرترین ابزار آشپزخانه سوخته و برده امشان توی اتاقم و بین من و دسته هاون احتمالا ارتباطی شکل گرفته که منصرفم کرده از آتش سوزاندن. و آنقدر این ارتباط عمیق شده که بقیه اسباب بازیها حسودیشان بشود. و گاهن آن وسط ها کسی با موی بلوند حسودی اش را نشان داده و من با تمام عشقم با تیزی سر یخ شکن پوست صورتی یخ و زیبای تو خالی اش را پاره کرده ام . و هر چقدر بابت خرابکاریها سرم فریاد کشیده شده آنها را بیشتر و خالص تر دوست پیدا کردم. به آنها جان میدادم و میخواستم انقدر گوشه گیر نمانند. بروند توی جامعه خودشان را فرو کنند توی همه چی. در نوجوانی ادبیات تو تیم بیچاره ها بود. هر چی عاشق تر و فناتر و اصلا افسرده تر و کافکاتر، دلنشینتر. با معلم ادبیاتم میرفتیم مسابقه مشاعره برای مدرسه با پارگی مان مقام کسب کنیم. در اوایل جوانی مسلمان تیری شدم. چون بطرز شگفت اوری بابت مظلوم و بیچاره‌ بودن پوینت هم میداد. یعنی مثلا میگفت زمین را میدم به مستضعفها. بعدا که فهمیدم ادعاهاش از اساس بی معنی بوده و اصلا مگه زمین ارث پدرت هست که میبخشیش و اینها حسابی خورد تو پرم. اواسط جوانی‌ هم مارکس و سوسیالیسم منتسب بهش خوب در من نشست بعد هم با جهانی روبرو شدم که خودش ابستن ‌ضد خودش بود. و این تصویر مدرن، واقعی ترین بود. مثل تصویر ترک شدن از سمت کسی که ادعا میکند دوستت دارد.

 در این دوران تنها جانبداری ام از مستضعفین توی تره بار اتفاق می افتد سیبهایی با لک های زرد یا فرو رفتگی را انتخاب میکنم. هویج های نه چندان شاداب و گوجه و کدوهای کمی ضرب خورده. با این هدف که با اینها یک غذای اعتراضی درست کنم. اعتراض به اردوی نرفته به مقام کسب نشده به ارث داده نشده و عشق اسراف شده و ازین دست . الان هم آسمان جلوه طبقه کارگری را دارد که بعد از قربانی های زیادی که داده به پیروزی ای رسیده. این شیرین تر از هر آبی و سفید و تپل و سکسی دیگریست. البته خب تلاقی اش با بهمن خودش عبور از مرزهای گروتسکی است که باعث میشود کسی خیلی جدی اش نگیرد. یعنی همه حاضرن به همان پلاک ماشین روبرو و جزییات روزمره کوچه و ساختمان و پنجره و خیابان سرگرم باشن و حتا از انها کمدی بسازند و بخندند  تا به آسمان و ابرهایی با پاهای فیلی قدر قدرتش برای چیره شدن به وضعیت دل ببندند. حق هم دارند. این تپل های سفید تا ظهر هم دوام نمی اورند. 

No comments:

Post a Comment

34

امروز هفده مهرماه ۱۴۰۳ فردا تولدمه و درد دندان امانم را بریده. از درد کمتر میتوانم چیزی بخورم مگر مسکن و از نخوردن معده‌درد شده‌ام که کل دیش...