Sunday, March 7, 2021

17

روز از کجا شروع میشود. از روخوانی اخبار اول صبح. موقع خوردن چای کارمندی وسط خمیازه های متوالی. خبر. هر چه باشد. خبر مسموم شدن فلامینگوها یا آزاد شدن یک زندانی یا ناپدید شدن یک دزد دیگر یا برنامه ساخت هتلی در فضا یا واکسیناسیون همگانی یا چالش تعادل. یک مرور ساده از اتفاقات در بیرون از تن، حدودا نیم ساعت سه ربع طول میکشد. یک طول کوتاه. بعد قرار است همه آنها را رها کنی بچسبی به یک یا چند موضوع روزمره و تکراری دیگر، که آنهم خارج از تن است ولی در شعاع کوتاهتری . برای همین درگیرترش میشوی مثل بازی هواپیمای آتاری. پر از حرکات استراتژیک و راهبردی. سه بار چپ یکبار راست دوباره چپ حالا دوبار راست. مرحله بعد.  حالا شاید دامنه حرکتت بجز دکمه چپ و راست به شمال و جنوب و شمال غربی و جنوب شرقی هم بسط پیدا کند، و فیچرهایی ازین دست. ولی خب تیر نداری. نمیدانم آن فیچرهای اضافی به نداشتن تیر میارزد یا نه. ولی خب میگذرد. خوب است که به مشغولیتی بگذرد.یک طول بلندتر 

روز چطور ادامه پیدا میکند؟ در مجاورت با دیگران، با تجربه بحث ها اخم ها خنده ها وکلنجارها و سکوت ها و انتخاب های پیاپی. انتخاب بین خودکار یا روان نویس. انتخاب بین اظهارنظر یا عدم اظهارنظر. انتخاب بین برداشتن ماکارونی و روغن از سوپرهنگام خریدن پچ پچ یا صبر کردن وبعد بزرگ شدن لیست و سفارش همه چیز از هایپرهمیشه تخفیف دار. انتخاب بین جواب دادن تلفن مهندس فلانی یا ندادن آن.  در خلوت اما جور دیگریست؛ با حوادث درون تن، با تجربه ملموس جنگ ها و آشتی ها و تکان خوردنِ شوخِ کبوترها روی سیم های جدی کینه و لیز خوردن از سرسره ها و از مسیرهای ریلی سردرآوردن ها و سرکشیدن توی کوپه های نیمه خالی و جاده شدن ها و عابر شدن ها و تصادف شدن ها یا کردن ها و غرق شدن ها زیر مد ناگهانی دریاها و پریدن ها یا  گیر کردن ها لای دندان ها و با انگشت درآمدن ها و دوباره جویده شدن ها

روز چه وقتی شب میشود؟ وقتی درازکشیده ای روی تخت و صورت سوخته ی  دزد ناپدید و تیترشده ی صبح را با چوب ماهیگیری احتمالا دزدی اش میبینی که تکیه داده به پنجره ای توی یکی از کوپه های درون تنت. یا مثلا میفهمی فلامینگو زیبای مرده در یک ساحل دنیا بعد از خوردن تو، که به زحمت آنقدر جویده شدی ولی از گلو پایین نرفتی و تف شدی بیرون، مسموم شده. یا  زندانی آزاد شده یکجایی، موقع خاحافظی با هم بندانش با فشار یک دکمه روی آتاری تیر میخورد و همزمان تویی که لیز میخوری. روزتقریبا همان موقع ها که تن مرزش را از دست میدهد شب میشود. ذهن خنده میکند. یک طول بی پایان

شب نمیمیرد؟ تو گم میشوی. تنت محو میشود. چروک ملحفه روی تختت آرام باز میشود 

No comments:

Post a Comment

34

امروز هفده مهرماه ۱۴۰۳ فردا تولدمه و درد دندان امانم را بریده. از درد کمتر میتوانم چیزی بخورم مگر مسکن و از نخوردن معده‌درد شده‌ام که کل دیش...