Saturday, March 13, 2021

18

 دیگر هیج اسبی هم سن من نیست. اگر همزاد میداشتم حتما اسب بوده و مطمئنم که داشته ام و تا همینجاها با من چهارنعل دویده. شلاق خورده و تندتر دویده. باهم سردمان شده با هم عرق کرده ایم دور سرمان مگس جمع شده. باهم برای مسابقه آماده شده ایم باهم باخته ایم و یا برده ایم و جایزه اش واریز دو پایه حقوق یا چند تا هویج بیشتر. با هم مایوس شده ایم ولی او اینجای کار تصمیم میگیرد که بقیه اش را میخواهد بمیرد. چون طبیعتش طاقت بیشتر ازین را ندارد. چون حالش از بردباری اش بهم میخورد. چون ته تهش یک اسب سی سال عمر میکند. دارم خوشبین نگاه میکنم که همین سی را با رغبت به همراهی من،همزاد آدمش، در یکجایی از دنیا با امید طی کرده. عموما دست بالای یک چیز را میگیرم ولی خب همه دست بالاها، خوش بینی ها هم سقف دارند. بعد که سقف آن پر شد پایان جمله ها نقطه میگذارم. بعد از نقطه تردید است. که شاید همزاد محبوبم هیچ وقتی نه همراهم که خواستدارم هم نبوده وخیال رغبت و امید و لذت مستتر در تمام دویدن های موازیمان، کشک. متوسط عمر انسان هفتاد و هشت سال است. از وقتی همزادت میمیرد دویدن ها شکلش عوض میشود. همینکه آدم با همین تردیدهای بعد نقطه هایی که میگذارد، کناربیاید، احتمالا عرق بیشتری از چهارنعل های قبلش خواهد ریخت. 

No comments:

Post a Comment

34

امروز هفده مهرماه ۱۴۰۳ فردا تولدمه و درد دندان امانم را بریده. از درد کمتر میتوانم چیزی بخورم مگر مسکن و از نخوردن معده‌درد شده‌ام که کل دیش...